آریز نگین کویر



دکتر محمدرضا آیت اللهی

پنجشنبه نهم مرداد است.ساعت پنج عصر به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم شبی را دل به دریای کویر بزنیم.
کنار پارک بانوان منتظر بودیم علی آقا بیاید.همان پارکی که به تازگی خبر چگونگی افتتاحش جهانی شده است.
علی آقا با پاترول مخصوصش آمد باربندش به گونه ای طراحی شده که بیشتر برای خوابیدن مناسب است تا حمل ساک وچمدان.
علی آقا وآقا محمدرضا زحمت رانندگی را میکشیدند. این دو برادر زندگیشان را با محیط زیست پیوند داده اند.( پیوندشان مبارک).
رانندگی در کویر نیاز به مهارت ویژه دارد.
به سمت روستای باقر آباد حرکت میکنیم برج وباروی قلعه تاریخی باقر آباد به زیبایی از لابلای نخلستان رخ مینماید و خاطرات خویش را در گوش رهگذران نجوا میکند.
روستای بعدی در مسیر صادق آباد است.تپه های بزرگ ریگ روان در کنار روستا به چشم نوازی مشغول است.وصدای غرش اوتومبیل هایی که خرامان خرامان از تپه بالا میروند وقدرت دیفرانسیل خود را به رخ میکشند.وصدای زنگوله شترهای آذین بسته ای که گردشگران را به میهمانی رمل های روان میبرند.خدایا این ریگ های طلایی کجا بوده اند که به آرامی جابه جا میشوند وبر فرازشان تا چشم کار میکند کویر است و کویر و نخل هایی که با دستن معجزه گر کشاورز روستایی قامت برافراشته است.
از صادق آباد چند کیلومتری میگذریم.علی آقا ازصراط مستقیم خارج میشود و تمایل به جناح چپ پیدا میکند.
مدتی در کویر پیش میرویم.کم کم نیزارها و درختچه های تاغ انبوه میشود و وارد جنگل میشویم .در کمال تعجب برکه ابی در وسط نیزارها دیده میشود.ومرغابی های وحشی دورتر در حال پروازند.خدایا در خواب هم نمیشود کویر وجنگل ومرغابی و آب دید.
علی آقا میگوید نام اینجا کربناب است.آب در میان نیستان لابلای ریک ها میجوشد.وعجیب تر آنکه مزه تلخی و شوری ندارد.
وارد جنگل های تاغ میشویم.قد درختان نیم متر از ما بلند تر است.درختان تاغ تقریبا از زمین شاخه شاخه میشوند ورفتن زیر درخت سخت است.منظره زیبا وبکری است.
مشغول گرفتن عکس بودیم که آقا محمد رضا گفت بچه ها برویم که به شب نخوریم.
دو برادر با مهارت تمام مسیر را طی میکردند.ناگهان از دور منظره یک دکل بلند شبیه آسیاب های بادی که در فیلم های غربی دیده بودم پیدا شدو کنار آن حوضچه ای پر از آب.یک مبتکر خوش فکر با استفاده از انرژی باد آب را از چاه تلمبه کرده بود.چند وچون نحوه عملکردش را نفهمیدم آما اب داخل حوضچه میشد تا وحوش و احشام در دل بیابان سیراب شوند.دست وصورت شستیم و به سمت کوه آریز حرکت کردیم.
به نظر میرسید پنج کیلومتر راه باشد.نزدیک آریز وارد مسیر رودخانه ای شدیم که مشخص بود در زمان باران سیلاب را به دل کویر هدایت میکند.
پاترول علی اقا داغ کرده بود.قدری آب بر سر جگرش ریختیم و داغ دل تازه کرد.به راه افتادیم.ناگهان در کمال تعجب در پیچ وخم رودخانه خشک درختان نخل رخ نمود.
به آریز رسیده بودیم.کنار چشمه ایستادیم.باروبنه را پیاده کردیم.قلعه ای بر بلندای تپه چشم نوازی میکرد.ساختمانی از سنگ و گل در سه طبقه که پله نداشت.واحتمالا برای رفتن به طبقه دوم وسوم از طناب استفاده میشده است.
هوا کم کم درحال تاریک شدن بود وافق نارنجی درزیر خط نیلگون اسمان کویر در حال محو شدن.
برای اسکان اتاقی در کار نبود.پناهگاهی در دامنه کوه بود.شب آنجا اتراق کردیم.آتشی افروختیم و بساط چای و دمنوش.تخمه وتنقلات وتاریکی ومهتاب.
چهل وپنج بهار از عمرم میگذرداولین بار بودکه در دل کوه میخوابیدم.سرگرم مباحث کشور داری شدیم.ان شاالله که جناحین چپ و راست از ما راضی باشند.خدا خیرشان بدهد که با این همه درایت و تدبیر مارا به سوی پیشرفت و  ترقی سوق میدهند و آینده ای تابناک در برابر چشمان ما میگشایند.
بحث داغ شده بود که ناگهان صدای غرش موتور از پیچ وخم کوه ها از دور دست شنیده شد.خدایا این دیگر کیست که در دل شب در کویر ظلمات به سمت ما می آید.بچه ها گفتند اصغر آمد.اصغر آمد سلام کرد و نشست.جوانی بلند قد و پرصلابت که چهره اش چنان مینمود مرد صحرا باشد.روی لباسش نشان مقدس محیط بان حک شده بود و من دانستم اصغر محیط بان است.آقای قاسم زاده با انگشت مرا نشان داد وبه اصغر گفت اقای دکتر ایت الهی را میشناسی
اصغر گفت من هرچه در کوه ودشت و بیابان باشد میشناسم.ایشان را نمیشناسم.وصدای شلیک خنده حاضران از حاضر جوابی اصغر سکوت شب را شکست.کم کم بساط جوجه برپاشد و بوی طبخ آن فضای کوهستان را مطبوع کرده بود.نوشابه وگوجه وجوجه ونان تازه.نمیشد نوشابه نخورد.درخوردن جوجه کباب ونوشابه تاکید موکد شده است.
شام تمام شد وقت خواب بود.اصغر وعلی آقا به سمت ماشین رفتند و شب را در کنارهم بالای باربند ماشین علی آقا سپری نمودند.بقیه در پناهگاه خوابیدیم.مگر زیبایی آسمان میگذاشت بخوابیم. ستاره ها چشمک میزدند ومهتاب خرمن موهایش را در دامنه دشت گسترانده بود.با دوربین ستاره ها را رصد میکردیم .کویر است وشب وتاریکی و زیبایی چشم نواز صور فلکی.
آقای قاسم زاده چشم در سوراخ دوربین میگفت:
ای خدا جگرت بشوم.و من تازه فهمیده بودم خدا جگر دارد اما متوجه نشدم جگرش کجاست.
تا سه نصف شب بیدار بودیم.کم کم از هوش رفتیم.ساعت چهار و ربع بود که ناگهان با صدای غرشی که سه بار تکرار شد از خواب پریدیم.صدا چنان در کوه پیچید که دیگر خواب به چشم من نیامد.به احتمال قوی صدای یوز بود.زیستگاه وابشخورش بوی آدمیزاد گرفته بود و به نظر می آمد معترض به حضور ماست.
من بسیار ترسیده بودم اگر به سراغ ما می امد یقینا مرا میخورد چون من چاق تر وچرب وچیلی تر از بقیه بودم.خدایا اگر مرا بخورد قسط وقرض هایم را چه کنم.و مهم تر اینکه دیگر نبودم تا شاهد پیشرفت و آبادانی باشم که در طول این سالها مسولین عزیزم مرا وعده کرده بودند.در همین افکار بودم که آقای قاسمزاده گفت وقت نمازست.
پناهگاه دستشویی نداشت و باید مکانی در کوه پیدا میکردیم وبماند که در تاریکی و با وجود غرش یوز آفتابه به دست چه حالی به من دست داده بود.
خدای را سپاس به هر سختی که بود قضیه حل شد.
فجر کاذب و صادق دمیدند وما آخرش نفهمیدیم فرق این دو در چیست. ستاره سهیل آخرین فروغ خویش را نثار چشمان ما نمودو رخت بربست.ما نیزبرخاستیم بار و بنه جمع کردیم و از پناهگاه خارج شدیم.پای ماشین امدیم.کنار برکه.بوی پونه های وحشی و ماهیهای کوچکی که در ان میرقصیدند انسان را به یاد برکه خوشرنگ چشمان یار می انداخت.
علی اقا همچنان بالای باربند خواب بود.اصغر روی صخره ای نشسته بود و با دوربین کوه را نظاره میکرد.مرا صدا زد گفت دکتر بیا گوسفندهای کوهی را ببین.لابلای صخره ها گله های قوچ وکل وبز کوهی با شاخهای افراشته رقص پا میکردند.اصغر میگفت گاه که شکارچیان بی رحم این موجودات زیبا را هدف قرار میدهند صدای پرت شدن از صخره ها وتکه تکه شدنشان تا پایین کوه به گوش میرسد ودل انسان را به درد می آورد.
گله های فراوانی در کوه دیده میشد که نشان از محافظت مطلوب محیط بانان غیور منطقه داشت.از همین جا دستشان را میبوسم.وبر روان پاک محیط بانانی که در این راه جان خود را از دست داده اند درود میفرستم. میدانم که با امکانات کم وحقوق اندک به حفظ وحراست از دشت های استغنا مشغولند.لابد میپرسید چگونه است که میدانم.جوابش ساده است در این زمان از هرکس و هرجا که بپرسی میگویند بودجه کم است.بودجه نداریم.امکانات لازم را نداریم.گوشمان سالهاست که با این جملات آشناست.
به نخل های کنار برکه مینگریستم.شاید قریب به هزار درخت نخل در منطقه آریز وجود دارد ناگهان متوجه شدم درصد قابل توجهی از نخل ها سوخته است.نمیدانم کدام بی وجدانی چنین کرده بود.نخل ها از هم فاصله دارند به گونه ای که احتمال اتش گرفتن دسته جمعی ناشی از یک شعله اتش منتفی بود.خدایا بندگانت با زمین خود چه ها که نمیکنند.بگذریم که درد دل زیاد است.
غیر از نخل درخت انار و انجیر نیز برگ و بار خود را به رخ میکشیدند.چای در کنار آتش وجوی آب وعطر پونه در خنکای نسیم صبحگاهی کوه و کویر به هم آمیخته بود.ویاد مردمانی که شاید صد ها سال قبل به دور از هیاهوی شعار دولت ها وشعور ملت ها در این سرزمین بکر روزگار میگذرانند...

دکتر محمدرضا آیت اللهی


















کاربران آنلاین

نظرهای کاربران