فرشته های شهری



این قسمت ” توامشب یک فرشته ی شهری شدی”

(تقدیم به خانم دکتر ، عزیزه قانع عزآبادی)

نویسنده : سیروس قزلباش

درلابلای داستانها رازهایی نهفته است که زندگی انسانها را دچار دگرگونی میکند وداستانهای دیگر زندگی را شکل میدهد.

به نام خداوند که چوپان من است

ساعت یازده شب با اینکه تازه ماه دی شروع شده بود اما هوا بشدت سرد بود دکتراخرین بیمار را ویزیت میکرد،صدای تردد اتومبیلها یک امر عادی بود و کسی به بوق بوق انها توجه نمیکرد اما نورانها مرتب شیشه مات انجا را منور میکرد یک لحظه مطب سکوت مرموزی به خود گرفت انگار اتفاقی در راه است منشی دکتر، تلفنی در ان سوی خط به بیماری میگفت که تا ماههای اینده وقت دکتر پراست و با قطع کردن تلفن ناگهان پسربچه ژنده پوش وعجیبی وارد سالن بزرگ انتظاردکترشد وبا التماس به منشی گفت:

خاله، مادرم مریضه
عزیزیم دکتراصن وقت نداره باید اینترنتی وقت بگیری اون هم برای سال اینده
مادرم توخونه حالش خیلی بده
نمیشه به خدا
خاله میترسم اخه مادرم حاش بده نتونستم بلندش کنم تو خونه اس
برو عزیزیم دکترای دیگه هم هستن
هیچکه قبول نمیکنه
وقتی پسربچه فریاد زد وبلند گریه کرد دکتر منشی را خواست وجریان را متوجه شد وباعصبانیت ازمنشی خواست پولی به بچه بدهد واو را بیرون کند منشی هم به پسرک پولی داد اما پسر بدون گرفتن پول با هق هق انجا را ترک کرد.
دکتردرحال نوشتن نسخه اخرین بیماربود که ناگهان صدای پدر و مادرش را شنید که بسیار عصبانی هستند دکتر سراسیمه نسخه بیمار را کامل کرد واز اتاق خارج شد ومادرش را دید که دست پسربچه ای را گرفته وباعصبانیت جلو می اید ودرهمین حال مریض اخر، بدون تعجب ازدکترخداحافظی کرد ورفت وبعد مادربا صدای بلند گفت:
مادراین بچه ،سخت مریضه بجا اینکه بری خونه ومادرشو ببینی بیرونش کردی اگه کسی دیگه گفته بود باورنمیکردم
مامان شما این وقت شب اینجا چکارمیکنین
صدا تو ببر تودیگه دکتر من نیستی توکه ایقد سنگدل نبودی
مادر اولا رفتن سراغ بیمار مسولیت داره ودوم من چه میدونم راس بگه یا دروغ
پدردکتر، جلوامد وگفت:
پسرم نترس منو مادرت همراتیم بریم سراغ مادراین بچه تا مادرت بیشترغصه نخورده
ولش کن عزیزم گفتم این پسرمن نیست
باگفتن این حرف فشار مادردکترافتاد ودکتر دستپاچه او را با کمک پدرش روی تخت اتاق قرارداد و با فن پزشکیش کاری کرد که حال مادر بهترشد و دکتر چاره ای نداشت پالتویش را پوشید تا به سراغ بیمار بروند اما پسربچه ظاهرا ترسیده بود و انجا را ترک کرده بود و پدر ومادر دکتر از پسرشان خواستند تا با هم دنبال پسربروند وانها زودتر از دکتر پایین رفتند وقتی دکتر از اتاقش خارج میشد انگارهیچ اتفاقی نیافته بود زیرا منشی باگوشیش فضای مجازی را چک میکرد .
پدرومادر سوار ماشین اخرین مدل دکتر شدند و با سرعت ازپارکینگ بیرون شدند.
مادرجلونشسته بود ازدکترخواست به کوچه کناری برود وقتی دکتر وارد کوچه شد پسربچه گریه کنان درحال رفتن بود که دکتر توقف کرد وسراسیمه پسر را سوارکرد و مادر از دکتر خواست عجله کند…
انها به کنار شهر رسیدند و از کوچه تاریک وخاکی به خانه ای رسیدند و وارد خانه ای که بی شباهت به دخمه نبود شدند بوی کود حیوانی وبوی نمناک کاه همه جا را فرا گرفته بود وصدای واغ واغ سگهای که دران نزدیکی بود بر وحشت دکتر می افزود دراتاقی سرد مادری زیرلعافی کهنه درحال مرگ بود دکتر سریع او را معاینه کرد وامپولی تزریق کرد وقصد داشت امبولانس خبر کند که مادر دکتر از پسرش خواست بیمار را با اتومبیل خودش ببرد ودکتر که از مادرش حساب میبرد علی رغم میل باطنی اش قبول کرد اتومبیل دکتر شاسی بلند بود بنابراین صندلی های ردیف پشتی را خواباند و بیمار را سه نفری با پتو از درپشتی روی صندلیها خواباندند ومادر وپسربچه عقب سوار شدند وپدر جلو ودکتر جوان با سرعت به طرف بیمارستان شتاب گرفت.
دکتر فوق تخصص با چند برد تخصصی که چندین مقاله جهانی نیز برای پیشرفت پزشکی ارائه داده بود او مدرس دانشگاه ویکی ازپزشکان مشهورشهر یزد بود که حتی برایش بزرگداشت هم گرفته بودند وبسیار پرکار وخستگی ناپذیر بود …
شب تا سحر دکتر با چند پزشک متخصص دیگر کارهای لازم را انجام دادند وبا دانش پزشکی خود موفق شدند بیمار را به حالت عادی دراورند وقتی دکتر از اتاق عمل خارج شد مادرش پرسید.
پسرم موفق شدی؟
حالش عالیه مادر تاصبح به هوش میاد
با این حرف پدر ومادر دکتر اورا به اغوش کشیدند ومادر از حرفهای درشتی که به پسرش زده بود عذر خواهی کرد که دکتر به شوخی دست را بینی خود گذاشت وگفت
هیس اینجا بیمارستانه پرستار بیرونمون میکنه ها
“پسرم توامشب فرشته شدی میدونی ؟ این حرف من یادت نره توامشب یک فرشته شهری شدی”
ممنونم مادر کاش اینطوربود
صبح شد ومادر پسربچه بهوش امده بود و پسرش کنارش به خواب عمیقی فرورفته بود ودکتر هم از این صحنه خوشحال بود اما حسابی خسته شده بود و به اتاق مخصوص پزشکان رفت پدر و مادرهم انجا بودند انها صبحانه دلچسبی خوردند و بعد مادر دکتر به پسرش گفت که ظهر به خانه انها بیاید تا نهار را باهم صرف کنند وقتی مادر به دکتر گفت که قراره خودش غذا قرمه سبزی درست کند دکتر نتوانست تحمل کند وقبول کرد زیرا عاشق دست پخت مادر وآن غذا بود و قرارشد پدر و مادر زودتر به خانه بروند ودکتر بعد از استراحتی وقت نهار پیش انها برود اما قبل از رفتن مادر به دکترگفت
پسرم یادته دفترچه خاطراتم سالها پیش گم شده بود
اره مگه میشه یادم بره تا یک ماه گریه میکردی ومنم تازه تز پزشکیمو نوشته بودم
پریشب خواب دیدم چند سال پیش تو وقتی کتابهای دانشجویتو که زیرزمین بردی دفترچه خاطرات منوهم اشتباهی باانها داخل کارتن گذاشتی
جدی میگی پس لازم شد برم زیرزمین ولای جزوه هامو بگردم اگه اونجا باشه خودمونمیبخشم
این چه حرفیه مادر توامروزفرشته شدی تازه من کتاباتو کارتن کرده بودم.
مادردکتر، با راننده شخصی خودشان تماس گرفت تا بیاید وانها را به خانه ببرد وده دقیقه بعد انها انجا را ترک کردند ودکتر تا ساعت یازده ظهراستراحتی کرد وبه بیمار سری زد اما پسربچه کنار مادر نبود ومتوجه شد حتما برای نهار او را به اتاق دیگری بردند وازپرستاران خواست به بیمار رسیدگی ویژه ای کنند وبعد اماده شد بیمارستان را به قصد خانه پدر و مادرش ترک کرد وقتی انجا رسید دروازه حیاط خانه پدرش را با ریموت باز کرد و وارد حیاط شد راننده پدرومادرش که درحال تمیز کردن اتومبیل والدین دکتر بود سریع جلوامد ودر اتومبیل را برای او باز کرد و دکترخارج شد وراننده اتومبیل را به پارکینگ مخصوص انتقال داد ودکتر وارد خانه شد بوی خورشت سبزی به مشام نمیرسید به اشپزخانه رفت اشپزدرحال پخت و پز بود چندلحظه بعد پدرامد ودکترسلام کرد وپدر پرسید
راگم کردی دکتر؟
پدرتوهم بامزه شدی ها مادرکجاست ؟
الان میاد بریم بشینیم
همان لحظه مادرامد وپسرش را بوسید وهمه وارد سالن شدند دکتر پرسید
مادر بوی خورشت سبزی نمیاد توگفتی امروز خودت اشپزی میکنی
هاهاها چی میگی پسرم توهفته ای یه بارسر زده میای خب از قبل بگو من واست درست میکنم
شوخی میکنی امروز تو بیمارستان قول دادی مث اینکه یادت رفته تازه اصن احوال مادراون بچه رو هم نمیپرسی خرتون ازپل گذشت هاهاها
مادرنگاهی به شوهرش انداخت وبا اندکی تحمل گفت
پسرم شوخی میکنی؟ کدوم بیمارستان؟
مادر ما دیشب تا الان با هم هستیم چه شوخی دارم
بسم الله پسرم ما دوروزه ازخونه بیرون نرفتیم
بعد از کلی صحبت دکترازجا بلند شد واز پدرش هم پرسید اما پدرهم حرف مادر را تایید کرد دکترگیچ شده بود او میدانست پدرومادرش اینقدر یک شوخی را ادامه نمی دهند دکتراز خدمه خانه پرسید همه اتفاق نظرداشتند که پدر ومادر دو روزه از خانه بیرون نرفتند حتی راننده ازدیشب بیرون نرفته بود دکتر فکر میکرد دچار توهم شده با خودش گفت حتما فشار کاری است وانجا را به قصد بیمارستان ترک کرد.
وقتی وارد بیمارستان شد اتفاقا پرستار کشیک شب جای همکار کشیک روز مانده بود وقتی دکتر سوال کرد که دیشب پدرو مادر او را دیده یا نه پرستار درجواب گفت که نه او هیچ وقت پدرومادر اورا در زندگی ندیده دکتر بیشتر نگران شد با هماهنگی رییس حراست بیمارستان، به اتاق رویت فیلم دوربینها رفت ساعت دوازده شب بود که اتومبیل خودش را دید که وارد بیمارستان شد به دوربین جلوی اورژانس نگاه کرد خودش پیاده شد ودرعقب را باز کرد بعد از چند لحظه پرستاران بیمار را ازماشین دکتربیرون بردند هیچ کس از ماشین پیاده نشد دکتر دوربین ایستگاه پرستاری را کنترل کرد اما انجا هم پدرومادرش نبودند همه جا را نگاه کرد فقط خودش وپرستارها ودکتران در فیلم دیده میشدند دکتر اهی کشید وازاتاق خارج شد به اتاق بیماررفت مادر بهوش امده بود دکتر از پرستار پرسید
پسر این خانوم کجاست ؟
پسرش؟
بله پسری که همراش بود یه پسربچه؟
اقا دکتر پسربچه ای نبوده
دکترباعصبانیت جلو رفت اهسته ازمادرپسربچه پرسید که پسرش کجاست ومادر پس از کلی حرف وناله گفت که او سه دختر دارد دختربزرگش ازدواج کرده ودودختر دیگرش با انها زندگی میکنند وخودش هم بناچاردر اتاقی در یک کود فروشی سکنا دارد.
وقتی دکتر با صدای بلندی دوباره سوال کرد ایا هیچ پسری نداشته اواین بار با اشک گفت قبلا پسر هفت ساله اش براثر سرخچه مرده است دکتر به پرستار اشاره کرد تا بیمار را دلداری دهند واز انجا خارج شد با منشی اش تماس گرفت وسوال کرد اما منشی هم پدرو مادردکتر و پسر بچه را در مطب ندیده بوده ومنشی گفت شما بعد از معاینه اخرین بیمار با عجله رفتید …ودکتر الان حتی به خودش هم نمی توانست ثابت کند … کاملا گیج شده بود او مرد عادی نبود اگرکسی به او چنین داستانی را میگفت قطعا او را به روانپزشک معرفی میکرد و این کارهیچ مبنای علمی برای او نداشت
درهمین سرگردانی یاد حرف مادر ودفترچه خاطرات افتاد سراسیمه بیمارستان را به قصد خانه قدیمی پدریش ترک کرد دران خانه کسی زندگی نمیکرد فقط در زیرزمین مقداری لوازم زمان دانشجویش قرار گرفته بود .
دکتر وارد خانه وبعد زیر زمین شد نورافتاب از نورگیر حسابی زیرزمین را روشن کرده بود کارتن های جزوات که پراز گرد وخاک بودند را یکی یکی باز کرد وکف انجا ریخت ، نوری که وارد زیر زمین میشد کاملا ذرات غبار را نمایان میکرد بعد چند سرفه ناگهان بین کتابها دفترچه خاطرات مادرش را دید اشک چشمانش مشخص نبود از گرد وغبار است یا از احساساتش ،بلند شد وبیرون امد کنارحوض گرد خانه قدیمیشان نشست واز روی کنجکاوی شروع به قرائت دفترچه کرد.
تمام خاطرات مادرش مملو از عشق بود از کمک به انسانها بود از بردن عروسک به یتیم خانه ها از دستگیری مردم درمانده از دادن خرج کودکان افغانی برای تحصیل …
اشکهای دکتر از زیرعینک طبی گونه ها یش را خیس کرده بود بی انکه انقدر هواسردباشد پاهای دکتر میلرزیداما وقتی به جایی رسید که مادرش نوشته بود
خدایا من امروز متوجه شدم باردارم خدایا کاری کن فرزندم مانند یک فرشته به مردم یاری کند خدایا خوی یک فرشته را درروح فرزندم بدم خدایا به او توانایی بده تا به پزشکی حاذق تبدیل شود وجان انسانهارابدون هیچ چشم داشتی نجات دهد …
بعد یادش امد که چقدر مادرش خواهش کرده بود به بیماران مانند پول نگاه نکند واو مادر را در دلش به باد تمسخر گرفته بود…
دیگر فکرش بجایی نمیرسید پالتوی بلندش پراز خاک شده بود سرش را روی زانو هایش گذاشت تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که سه فرشته به شکل پدر ومادرش و پسربچه ای بسراغ اش امده بودند .
ان شب حرف فرشته ای که به شکل مادرش امده بود مرتب درذهن تکرار میشد.
“پسرم توامشب فرشته شدی میدونی؟ ” این حرف من یادت نره ” توامشب یک فرشته شهری هستی” توامشب یک فرشته شهری هستی توامشب یک فرشته شهری هستی توامشب …
دکتردفترچه خاطرات مادرش را به اغوش گرفته بود وسر را روی پاهایش گذاشته وبه خواب عمیقی فرو رفته بود و سه پروانه نقاشی شده سپید زیبا را نمی دید که دور شانه هایش بال بال میزنند ومیچرخیدند وخوشحال بودند …
پایان












کاربران آنلاین

نظرهای کاربران