یزدفردا -گروه دینی مذهبی - انتشار بیوگرافی اندیشمندان و متفکران اسلامی :تحقیق زیر توسط محقق محترم اقای سید عباس رضوی با استفاده از مراجع متعدد تهیه شده که از جهات مختلف حائز اهمیت بوده و برای قشر جوان و جویای حقیقت نیز قطعا مطلبی تاثیر گذار وآموزنده خواهد بود که در اواخر سال 72 و ابتدای سال 73 در نشریه حوزه منتشر شده است و عنوان " سيد جمال الدين اسد آبادی فرزندی از كشورهاى اسلامى" را به جهت اجماع چندین مطلب با عناوین مختلف از محقق فوق که ارتباطات آن با سید جمال قابل تامل است انتخاب گردیده است و کلیه مطالب متن بدون هیچ تغییری عینا منتشر می شود .
جمال حوزهها
سید عباس رضوی:حوزهها را ساحلى دور دست و بلندايى فتح ناشدنى است. در قطار و امصار اسلامى هر چه معنى و معنويت بوده از حوزهها برخاسته است. آنانى كه در عرصه علوم انسانى در برون حوزهها درخشيدهاند ريشه در حوزهها داشتهاند و از زلال علم و معنويت آن ساحت مقدس نوش كردهاند.
بيش از ده هزار انسان وارسته و عالم صاحب تأليف در عرصههاى گونه گون علوم تربيت كرد.
غدير عاشورا و... با حوزهها امتداد يافتند و جاودانه شدند. وحى الهى با شمع وجود و بذل هستى عالمان وظيفه بان از تحريف مصون ماند و ماندگار گرديد.
كاملترين الگوها و اسوههاى بشرى در سيماى حوزهها درخشيدند و در دامان پاك عالمان وارسته باليدند.
آبشخور همه حركتها و جنبشهاى مقدس و انسانى در كشورهاى اسلامى حوزه هاست. مداد خونين رنگ آنان مشروطه را تحرّك بخشيد و نفس قدسى شان سربداران را در تاريخ سر بلند ساخت.
با اين همه در خيل حوزويان و در آسمان پرستاره تاريخ علوم دينى گر چه مردان عرصه دانش و تقوا كم نبودند ولى حماسه سازان عرصه اجتهاد و جهاد و مصلحان و احياگرانى كه پيش از زمان خويش بينديشند و جلودار امّت محمد (ص) در رويارويى با دشمنان اسلام باشند معدودند. ميوههاى ناب بوستان علوى و دست پروردگانى جامع كه هم در حوزه علوم بدر خشند هم در صحنه اجتماع و سياست راهبر باشند و هم در تقوا و فضيلت سر آمد انگشت شمارند. كامل مردانى كه ابراهيم وار خود يك ملّت بودند و تنها در برابر سياهى جهل و افسون فريب و تهديد ستم مداران سينه سپر كردند.
با اين كه خوشبختانه در سده اخير كامل مردانى كم نظير از حوزهها درخشيدند و هر يك در زمان خويش پايه هاى استعمار را به لرزه در آوردند و روحيه جهاد و اجتهاد را در مردم زنده نگه داشتند ولى استعمار گران از درخشش آنان با تير تهمت و عاظ السّلاطين جلو گرفتند و با تبعيد و تهديد حركتشان را كم فروغ ساختند . در دوران حيات جهان علمى و معنوى شان را با افتراها و تهمتهاى عوام برانگيز كم فروغ كردند و پس از شهادت يا رحلت به تحريف چهره آنان پرداختند و سيماى خورشيد وش آنان را در زير آوار دروغ دروغ پردازان مدفون كردند . كاوشگرانى ژرف انديش و نستوه مى طلبد تا اين ويرانههاى تارخى را حفاّرى كرده و اين ميراث داران بزرگ را بر نمايند . ميراثى كه مشعل هدايت اصحاب حوزه و افتخار تاريخ تشيّع است .
تا كنون در حوزههاى علوم دينى قهرمانان عرصه علم و تقوا كم و بيش معرفى شدهاند ولى تا پيش از ظهور ابر مرد روزگار ما امام قدس سره حماسه سازان و مصلحان حتى در مهد تربيت خود غريب بودهاند . دهها كتاب توسط ايادى استعمار نگاشته شد و سيماى نورانى آنان دگرگون نموده شد و متأسفانه از حوزهها فريادى در خور برنخاست! پس از طلوع فجر مبارك و ميمون نويسندگان متعهد و فرزندان دلسوخته انقلاب از هر تريبونى كه يافتند جسورانه با سوز و گداز تمام و عشقى بى پايان به دفاع برخاستند و غبارها را زدودند و ترفندها را افشا كردند و كركسان را تاراندند تا چهره نورانى و پر همينه بزرگمردان تاريخ پر افتخار تشيّع را بنمايانند .
ما نيز به سهم خويش گامهايى برداشتيم و چندين ويژه نامه به محضر خوانندگان گرام عرضه داشتيم . در اين ويژه نامهها گر چه مجال شناساندن همه آفاق وجودى آن بزرگمردان را نيافتيم ولى به فضل الهى توانستيم در اين غوغا بازار تهمتها و ناروا گوييها فريادى بر آوريم و زوايايى از حق را بنمايانيم .
اينك كه دستهاى مرموز و سينههاى پر ز كينه و حقد در مدرسه و دانشگاه ودر هر جا كه مستمعى بيابند و تريبونى زهر كين مى پاشند و الگوهاى اين مردم قهرمان و ستيهنده عليه تمام زشتيها و پليدها و نامردميها را آماج تيرهاى زهر آگين خويش قرار مى دهند بر آن شديم تا شخصيتى ديگر از تبار ابراهيميان را مطرح كنيم و بر نسل پير و جوان روشن سازيم كه دغل بازان خدعه گران نان به نرخ روز خوران پليد چهرگان بازيباييها و بوستانهاى پر طراوات و اميد چه كردهاند .استعمارگران مالامال از كينه و خشم با فرديا گران رهايى چسان رفتار كردهاند . بنمايانيم كه استعمار بر زنده و مرده آنان رحم روا نداشته و از هر فرصتى كه به دست آورده بر جسد آنان ستور تاخته است .
آن شخصيت والا كه استعمار از مرده او نيز در هراس است و بيم سر سلسله مصلحان اخير است سيد جمال الدين اسد آبادى .
عاجزانه اعتراف مى كنيم كه توان آن رانداريم بر قلّه بلند خصال و جمال نور گستر او بالارويم و آفتار جمال و كمال او را به تفسير نشينيم كه كارى است سترگ .
او حوزهها را جمال بود و امت محمدى (ص) را در همه آورد گاهها جلال .
او سروش بيدارى بود و فريادگر رهايى .
او مرد دين بود و همين چيز و همه كس را براى دين مى خواست و در خدمت دين .
او دنيا را طلاق گفته بود و با عقبى عقد جاودانه بسته بود .
او براى رسيدن به قلههاى بلند وحدت اصل و نسب يار و ديار آيين و مذهب خويش را كتمان مى داشت .
او از سرچشمه زلال و هميشه جارى تشيّع توش و توان گرفته بود امّا بر همه فرقهها يكسان پرتو مى افكند .
او در آرزوى دار الاسلام بود . بر اين زيست و بر اين چهره در نقاب خاك در كشيد .
او تمام اسلام بود در برابر تمام كفر .
آرى سيد جمال در هر شهر و ديارى پا گذارد همچون مسيح به مردگان روح حيات دميد و آنان را به سر چشمههاى حيات جاويد رهنمون شد .
با هر گروه و فرقهاى به زبانى سخن مى گفت كه او را از خود مى دانستند و از رهبران و پيشوايان آيين خود . اين ويژگى سبب شد كه زيدگان امت اسلامى در ايران مصر افغانستان هندوستان عمانى و . . . گم شده خود در او بيابند و بر گردش مشتاقانه حلقه زنند و راه بجويند . بيانى روحانگيز داشت . روح را به تلاطم وا مى داشت و در نهايت منقاد راه و آرمان خود .
گفتارش صاعقهاى بود بر جان دشمنان دين و شهداى گوارا براى محرومان و پابرهنگان .
آنچه را كه عرفان علوى از محضر بزرگ عارف روزگار خويش ملا حسينقلى همدانى و فقيه توانمند و مبتكر آن روزگار شيخ اعظم انصارى و ديگر حوزه تشيّع فرا گرفته بود قطره قطره بر گام تشنگان وادى سوزان و گدازنده سرزمينهاى اسلامى مى چشاند تا ببالند و در آين روزگار غربت اسلام به كار آينده و در جاى جاى بلاد اسلامى به اسلام فرا خوانند و مردمان بى پناه را از گردنههاى صعب العبور و پر كمينگاه به سلامت به سر منزل مقصود برسانند .
اين والايى و رهبرى خردمندانه مردمان حتى زبدگان و دانشوران بود كه بسيارى از عالمان و فرزانگان زبان به مدح او گشودند و محفلها براى او آراستند تا بتوانند سخن دل بگويد و محبت بر مردم تمام كند .
شيخ محمد عبده بزرگ مفتى ديار مصر سيّد را چنين وصف مى كند:
« فانى و لو قلت ما اتاه اللّه من قوة الذهن و سعة العقل و نفوذ البصيره هو اقصى ما قدر لغير الانبياء لكنت غير مبالغ»
اگر بگويم: ذهن نيرومند و عقل بزرگ و ديد نافذى كه خدا به سيّد جمال الدين داده است پس از پيامبران در بالاترين مرتبه جاى دارد مبالغه نكردهام .
همگان مى دانستند كه اين مسافر با اين كولر بار پر ارزش ديرى نخواهد پاييد و اين كاروانسرا را ترك خواهد كرد و به آن سرا خواهد شتابيد . از اين روى به هر كجا پا مى گذارد عالم و عامى بر گردش گرد مى آمدند تا قطرهاى از درياى دانش او را به كام تشنه خود بچشانند . بر هر شهرى كه گام مى گذارد از كوى و برزن صدا بر مى خاست كه درمانگر دردمندان از راه رسيد . سيّد چه داشت كه چنين شيدايش بودند . علم؟ فراوان بودند دارندگان علم! مبارزه با ستمگران و...؟ در اين وادى هم بودند كسانى كه بيرقها مى افراختند!
رمزى ديگر بود در كار سيّد . پيوند عميق و عالمانه و خالصانه او با رسول اللّه . اين پيوند نا گستنى گسست زنجيرهاى جهل و خرافه ستم و استبداد زور و اجحاف و هر چه ناخالصى بود .
همين پيوند بود كه در آوردگاههاى مخوف و در گردنههاى پر كمينگاه و راههاى پر سنگلاخ با گرگان سرمست از قدرت در مى آويخت و عجب كه پيروزمند از كار در مىآمد . در حالى كه كركسان و لا شخوران زبون مردان خس و خاشاكها و آنان كه در نبود اين قهرمان بزرگ دم و دستگاهى داشتند و برو بيايى تيرهاى زهر آگين به سوى او پرتاب مى كردند و طعن مى زندش و هر چه در تضعيف و سستى قواى او به كار مى آمد به كار مى گرفتند امّا خدا نخواست كه اين خدا مدار كه همه چيز را به قربانگاه برده بود به زانو در آيد و در پيش هرزه در ايان خوار گردد . بلندش كرد و جام پيروزى را به دستش داد كه سر كشد و سكوى پيروزى را بر زير پايش گذارد تا بر آن بالا رود . بالا رود كه همگان بدانند بويژه مسلمانان دلمرده و مأيوس بدانند كه راه خدا چنين خوش عاقبت است .
سيّد چيزى از علوم حوزوى و دانشهاى روز كم نداشت كه با عنوان و در عين عافيت بزيد و عام و خاص دورش حلقه زنند و مرحبا و مرحبا سردهند و بر دستانش بوسه نثار كنند و بر صدر نشانندش :
« او اگر در حوزه مى ماند مى درخشيد و اگر كرسى استادى قانعش مى كرد پر جمعيتترين و با شكوهترين محفل درس را داشت و اگر در علوم حوزوى تاليف مى كرد شاهكارى بزرگتر از بو على در فلسفه و از شيخ انصارى در اصول و فقه مى آفريد .
ولى او كمبود استاد مدرس مرجع منبرى و كتب فقهى را درد مسلمين نمىدانست ... » .
گر چه اين كارها نيز خرد نبود . ولى او به رسالتى ديگر فوق اين كارها و برنامهها مى انديشيد:
او به پيوند امت اسلامى با رسول اللّه مى انديشد .
او بر آن بود امت اسلامى را بالاتر از ماه و خورشيد برد .
او بر آن بود كه افتخارات گذشته را احياء كند .
او بر آن بود گرد ذلت و خوارى را از چهره مسلمانان بزدايد .
او بر آن بود قرآن را دستور كار مسلمانان قرار دهد .
او بر آن بود مسلمانان را وا دارد قهرمانانه پشت پازنند بر هر چه غير خدايى بود .
او دريافته بود كه اگر در برابر تهاجم همه جانبه وارثان جنگلهاى صليبى كه به غارت همه ميراث مسلمانان حتى ايمان و فرهنگ و دين آنان پرداختهاند مايهها و تواناييهاى نهفته در منابع دينى تبيين نشود و زواياى اجتماعى و سياسى اسلام معرفى نگردد و دين خاتم به عنوان نظام زندگى و اداره جوامع اسلامى طرح نگردد و دين خاتم به عنوان نظام زندگى و اداره جوامع اسلامى طرح نگردد سرنوشت غمانگيز مسلمانان در اسپانيا دامن گير ديگر جوامع اسلامى خواهد شد .
او سر منشأ همه دردهاى جوامع اسلامى را در دور شدن از اسلام ناب و تن دادن به جهل و خرافه و مردن روح حمكاسه و بعد جامعه سازى يافته بود .
دلاوريها كرد و خون دلها خورد تا حوزههاى علميه را از خواب گران بر خيزاندو آنها را با رسالتى كه دارند و بايد به انجام برسانند آشنا كند . انبوه نامههاى او به علماى بلاد اسلامى ديدارها و ملاقاتهاى فراوان او با رجال و شخصيتهاى ذى نفوذ دينى در جاى جاى كشورهاى اسلامى سخنرانيهاى آتشين او در جمع اهل فضل و علم و ... همه دردمندانه و عاشقانه و براى تحقق اين آرمان بلند بود . هشدار نامه او به ميرزاى بزرگ از دردى جانگاه حكايت مى كند كه اين مرد غيور در سينه داشت . گويا همه دردها و آلام و مصيبتهاى جهان اسلام را كه بايد در سينه فرد فرد ميليونها مسلمان باشد او به تنهايى در سينه داشت . دردى كه گاه چنان جان به لبش مى كرد كه بى محابا فرياد بر مى آورد و شلاق وار بر پشت و سينه خمودگان اين كاروان خواب زده مى نواخت . گاه سامراء را مورد خطاب قرار مى داد و گاه تهران و گاه ...
آرى او در اين دردنامهها اندكى از درد و غمى كه بر دل دردمند خويش حمل مى كرد بر كاغذ فرو مى چكاند كه كه شايد بر سينهاى آماده و مستعد نشيند و صاحب سينه را مشتعل كند .
نيابت و وراثت و ... در نظر بلند او در چند فتوا و حلاجى مقوله كهن خلاصه نمىشد . وراثت و نيابت و... در ديد او يك درد بود: درد دين درد هدايت درد پيكار با ناخالصيها . وراثت و نيابت در نگاه او رسالتى بود بزرگ . احياگرى بيدار گرى آوردن فقر به عرصههاى اجتماع زدودن جهل و خرافه تفسير و تبيين درست دين و هماهنگ با مقتضيات زمان مبارزه با ظلم و ستم و دستهاى پيدا و ناپيداى استعمار گران در بلاد اسلامى جلوگيرى از به يغما رفتن منابع و ذخاير جهان اسلام دفاع از مظلومان در سر تا سر گيتى تلاش براى برقرارى قسط و عدل و ... همه و همه از اركان وراثت انبياست .
او دانشهاى حوزوى را براى عرصه گستردهاى در نظر داشت: اداره مردم رفع خصومات تأمين سعادت دنيا و آخرت مردمان مسلمان و ... مسائلى بودند كهبايد با سر پنجه دانشهاى حوزوى گشوده مى شدند .
علوم حوزوى و رسالت حوزويان را در منظومه جامع توحيدى كه هم سعادت آخرت را به همراه دارد و هم بهزيستى دنيا را مى ديد .
علوم دين راتابلو راهنماى عمل انسانهابراى الهى كردن زندگى فردى و اجتماعى مى دانست . او قران را چراغ هدايت و نجات امت اسلامى مى شمرد ودر جاى جاى كلماتش از آن راه مى جست .
عطر وحى قرآن در قول و فعلش نمودار بود و طنين كلامش خطبههاى دلنشين نهج البلاغه را به ياد مى آورد .
قرآنى مى انديشيد . فطرتهاى پاك را مورد خطاب قرار مى داد . گستره تلاش و جهادش فراتر از مرزهاى جغرافيايى بود . براى سخن و پيام خويش و رسالتى كه بر دوش داشت مرز نمى شناخت . همه جا را فرود گاه پيام خود مى دانست .
او همه كشورهاى اسلامى را وطن خويش مى دانست و همه ابناى مسلمانان را فرزندان خود .
او در كار برانگيز اندن گنجينههاى خرد بود .
او در كار جايگزين كردن اسلام ناب محمدى بود بر دلها بود .
سير در زمين را آغازيد تا هم سنتهاى الهى را در ترقى و انحطاط امم مشهود كند و هم كانونى براى احياى مجد و عظمت اسلامى و مبارزه با استعمار آن روز پيدا بكند .
بههر سرزمينى كه پا مى نهاد با درنگى نه دير پاى روح جهاد و آزادگى و غيرت دينى و ملى را در مردم مى دميد و به زودى تلاشهاى سترگ او به ثمر مى نشست و همگان از آن به بهره مى رسيدند . استعمار فراوان به تلاش بر خاست كه او را از راهى كه مى پويد باز دارد . از اين روى چنان بر راه او خار و خاشاك مى ريخت و چاههاى ويل حفر مى كرد و در برابر او صف مى آراييد كه گويا سيّد به تنهايى لشگرى است عظيم و مجهز به تمام تجهيزات . پس از آن كه زندآنهاو تبعيدها و آوارگيها و آزار و اذيتها و تهمتها و ... استعمار سودى نبخشيد تمام توان خود را به كار گرفت تا سيّد را به يأس بكشاند .
يأس! مرض نا علاج و مزمنى كه به جان هر كسى فتاد خلاصى نيافت تا پوسيده و متلاشى شد و يك جمع را نيز پوساند واز صحنه زندگى به دور افكند .
ولى باور عميق سيد به آيين يأس زداى محمدى (ص) و سنتهاى حاكم بر جهان روز به روز بر اميد او به آيندهاى روشن مى افزود و او را در راهى كه در پيش داشت مصممتر مى كرد . اين اميد صخره وش او را در نامهاى كه پس از تبعيد كشنده و خرد كننده از شاه عبد العظيم به عراق نگاشته مى توان به خوبى احساس كرد:
« ... مرا در اين جهان چه در غرب باشيم و چه در شرق مقصدى نيست جز آن كه در اصلاح دنيا و آخرت مسلمانان بكوشم و آخر آرزويم آن است كه چون شهداى صالحين خونم در اين راه ريخته شود ... .
اين همه را نوشتم تا اين كه بدانيد اين مصائب همه بر بدن من وارد آمد ولى در همه اين حالات روح من مسرور بوده و هست و خواهد بود . و بلاشك بعضى ايرانيان خواهند دانست كه من براى اصلاح احوال صورى و معنوى ايشان تا هر درجه ايستادگى دارم . »
بالآخره رنجها آلام و دردها و تلاشهاى بى وقفه او بذر بيدارى افشاند و پس از مرگ غمانگيز او فصل جديدى در تاريخ اسلام آغاز شد . فصل شكفتن شكوفهها . فصل اميد فصل بالندگى و رويش . فصل پر خاش عليه ستم . فصل تجديد خاطرات جانفشانيهاى مسلمانان صدر اسلام . فصل مرگ استعمار .
تا اين كه در برههاى حساس كه دشمن با تمام قوا به آوردگاه آمده بود و مستانه عربده مى كشيد و هل من مبارز مى طلبيد سيّدى از سلاله پاكان كه عصاره همه پاكيها و زيباييها و مردانگيها بود پا به ميدان گذارد و ضربهاى عظيم بر پيكر استعمار نواخت كه آذرخشى برخاست و تمام تاريكيها را زدود و قلبها را به نور ايمان روشن كرد .
اينك اين شما و اين شرح زندگانى و تلاشهاى سيّد جمال و قصه غصههاى او . به اميد اين كه حوزههاى علميه از اين همه پاكى و صفا و خلوص و از خود گذشتگى توشه گيرند و نسلى تربيت كنند تا پيرو و ادامه دهنده راه اين بزرگ پرچمدار عزت و شكوه مسلمانان باشد .
سيد جمال الدين فرزند حوزه
سيد جمال الدين اسدآبادىطلايه دار نهضت بيدارى و احياگر شريعت بود و جهان اسلامتولد دوباره خويش را مديون اوست.اواز خيل مرزبانان اسلام بود و در امتداد خط عالمانى چون كلينى و طوسى و حلى حركت كرد. با بهره گيرى از دست مايه هاى حوزوى و اساتيدى چون:شيخ انصارى و ملاحسينقلى همدانىتوانست عطر دين را در جاى جاى دنياى غبار گرفه بيفشاند.
سيد جمال الدينخود را فرزند حوزه مى دانست و در سر تا سر زندگى پرتلاطم خويشزى حوزويان را ترك نكرد. دستار و رداى خود را بسان شعارى علوى و رايتى جهت يابهميشه به تن داشتچه در آسي چه در آفريقا و چه در اروپا.
دريغا كه تيغ ستم پيشگان قاجارروز روشن را به شب ديجور تبديل كرد و ياران سيّددر بيغوله هاى رژيم استبداددر غربت تمامسر به گيوتين مرگ نهادند.در اين روزگار هشت و هراسيارانآشنايان و اقوام رشته هاى پيوند و الفت را بريدند و به گونه اى رفتار كردند كه گويى هيچ گاه مصاحبت و معاشرتى با سيّد نداشته اند و نام او نشنيده اند و سيماى او را نديده اند.
محمد حسن امين الضرباسناد مدارك سيد را تا فرجام زندگى پنهان نمود. و فرزند وىكه روزگارى به شاگردى سيّد افتخار مى كردبه انكار خورشيد نشست و مقامات حوزوى او را زير سؤال برد.در چنين وانفسايى كه مردان را فرياد درگلو خفه كرده بودندجغدان و كركسان لجن پراكنى مى كردند و آنچه به خودشان مى زيبيدبه سيّد نسبت دادند.
وقتى نهضت شروطيتطلسم شب را شكستنام سيّد طلوع كرد و بر سر زبانها افتاد.آشنايان و دوستانش هر كس به انگيزه اى دم از پيوند با سيّد زدند. سياستمداراننويسندگان و… نام و ياداو را گرامى داشتند و او را به عنوان پيشواى آزادگان ستودند. ولى با دگرگون شدن اهداف مشروطيت و روى كار آمدن نامحرمان و فرصت طلبان دوباره نام سيد از صحنه فرهنگ و سياست دور شد و قلم به دستان مزدور و ناآگاهچهره زيباى او را وارونه ساختند.گروهى او را همدست خارجيان معرفى كردند و در مذهب و ديانت او داستانها ساخته و مردم را به حيرت انداختند.1
مذهب ستيزان و مخالفان روحانيتچشم ديدن بلندى مرتبت سيّد و نقش بنيادى او را در مشروطيت نتوانستند تحمل كنند از اين روى به گل اندود كردن آفتاب پرداختند.فرومايگان ناتوان از هماوردى با آن بزرگ مرد حيثيت او را نشانه رفتند تا پستى و فرومايگى خود را با ويرانى او درمان كنند.2
برخى از مدعيان وراثت سيد در جهان عربپا را فراتر نهاده و تلاش ورزيدنداو را از تبارى به جز حوزويان و پيروان اهل بيتمعرفى كنند.3 اهميت نقش تاريخى سيّد در جلودارى ملته ايجاب مى كند كه در سرگذشت او بيش از پيش درنگ شود.نويسندگان و محققان حق شناسدر زمينه هاى آموزش وتربيتى سيّد به كندو كاو پردازند و عواملى كه او را در اين جايگاه رفيع و والا قرار داده شناسايى كنند.راه بگشايند و نسل جوان را از كوثر زلال معنويت سلاله رسول گرامى(ص) رهنمون شوند تا در سرماى ايمان سوزى فرهنگهاى وارداتىاز آن آتش سبز قبسى برگيرند و براى دردهاى بى شمار خود درمانى جويند.
در اين نوشتارنظرى مى افكنيم به:
* تحصيلات سيّد.
* ارتباط سيّد با حوزويان.
* مكانت سيد در حوزه ها.
* با شاهدان و راويان.
تحصيلات سيّد
سيّد جمال الدينتا ده سالگى در زادگاه خود اسدآباد همدان و در نزد پدرش سيد صفدر كه در سلك روحانيان بود تحصيل كرده و قرآن و مقدمات عربى را در همان جا فرا گرفته است.4
هوش ونبوغ ذاتى و استعداد سرشار سيداز آغاز زبانزد مردم بود.درسها را به عمق مى خواند و در معانى آن دقت مى كرد و ناخوانده و نافهميده از درسى به درسى ديگر روى نمى آورد.اين نكته را از نخستين آموزه هاى سيد در مدرسه پدر مى فهميم:
(سيّد…در بعضى از آيات قرآن و بخصوص در معناى سوره مباركه(الم نشرح) با پدرش در مقام بحث بر مى آيد كه حقيقت و حكمت معناى آن را براى من بگوييد و حالى كنيد كه بدانم اين چه منتى است كه خدى تبرك و تعالى به پيغمبر خود مى گذارد و چه وزريست كه پشت او را مى شكسته.آنچه پدرش به اختصار مى كوشيده قبول نمى كند و مى گويد تا آنچه مى خوانم معنى آن را به قاعده حالى نكنيددرس نخواهم خواند.مخصر سه چهار روزى مناظره اين مبحث را داشته و درس نمى خوانده تا اين كه در موقعى كه با اطفال سرگرم بازى بوده به سرعت از كوچه به خانه مى آيد ومى گويد كه امروز حقيقت و سرّ سوره مباركه بر من معلوم شد و قسمتى معناى آن را بيان مى كند.)5
سيّددر اسدآباد با مرحوم سيد هادى اسدآبادى عمه زاده خويش هم بحث بوده است.حاجى سيد هادى كه بعدها ملقب به روح القدس شد همانند سيد به تحصيل ادامه داد و از اجله علماد و فضلاء اسدآباد گرديد.وىاز جمله كسانى بود كه انديشه هاى سيّد را ترويج مى كرد.6
سيد جمال الدين در حوزه قزوين
سيد در سال 1264 هـ.ق. براى ادامه تحصيل به حوزه قزوين رفت.قزوين در آن روزگاراز مراكز مهم علمى و فرهنگى كشور بود.در اين حوزهعلاوه بر توجه به مسائل علمى و فرهنگى فلسفى و كلامى به سياست و مسائل اجتماعى نيز توجه مى شد.حوزه در برابر ظلم و ستم دستگاه قاجار حساس بود و به مقابله بر مى خاست.به امر سيد محمد باقر قزوينى مردم قزوينمجدالدولهخالوى ناصرالدين شاهحاكم قزوين را كه به مردم ستم مى كرد به خوارى و رسوايى از شهر بيرون راندند.7 در عرصه تفكرپاسدار جدّى تفكر ناب اسلامى بود.محمد تقى برغانىاز جمله عالمانى بود كه عليه تفكر خرافى و ضد انسانى بابيت قد بر افراشت و به دست همين گروه منحرف به شهادت رسيد.8 اين حركته چه در بعد سياسى اجتماعى و چه در بعد فكرىحوزه را شاداب و زنده نگه مى داشت و طلبه مستعدتوشه لازم را بر مى گرفت.
روح لطيف و كنجكاو سيد از مبارزه عالمان عليه الحاد و ستمگريهاى قاجاريان تاثير پذيرفت و در طول زندگى از مبارزه عليه بابيان و ستمگران غافل نماند.9سيّد جمال الدينبا تلاش شبانه روزىاز محضر اساتيد مدرسه صالحيه و مدرسه پنجعلى قزوين10 توشه ها برگرفت.پدر آگاه و هوشيارش نيز در آن ايّام به آموزش فرزند كمك مى كرد.11 سيد با مولى شيخ محمد على فرزند محمد صالح برغانى همدرس بود و بين آن دورفاقت و دوستى پايدارى برقرار گرديد. شيخ محمد على ارتباط خود را با جمال الدين همچنان ادامه داد و به روزگارى كه سيد در هند به فعاليت مشغول بود به او ملحق گرديد.12
حوزه تهران
سيد جمال پس از دو سال تحصيل در قزوين به همراه پدر كه مربى و آموزگار او بود به حوزه تهران آمد و مدتى از محضر سيد محمد صادق طباطبايى كه از علماى بزرگ تهران و در احياى شريعت استوار بود13 استفاده برد. به نوشته مرحوم آقا بزرگ تهرانى:
(تشرف السيّد الترجم بخدمة العلامه السيد صادق السنگلجى و استفاد منه و هو الذى البسه العمامه و البزه الروحانيه.14)
سيد جمال به خدمت علامه سيد صادق سنگلجى(طباطبايى) مشرف شد و از محضر وى استفاده برد و نيز به دست وى عمامه پوشيد و ملبس به لباس روحانيت گرديد.
ميرزا لطف الله اسدآبادىخواهرزاده سيداز زبان او از ورودش به تهران نوشته است:
(در ابتداء سال 1266همراه پدر به تهران آمدم و در محله سنگلج به خانه سليمان خان صاحب اختياركه پدرم را مى شناخت و حاكم اسدآباد بود منزل كرديم.در روز بعد از چند نفر پرسيدم كه امروز عالم و مجتهد معروف تهران كيست؟آقاى آقا سيد صادق را معرفى كردند.
فرداى همان روزپنهان از پدرمبه مدرسه ايشان رفته ديدم طلاب دور آقا را گرفته و آقا مشغول تدريس است. سلام كرده از نبودن جا دَرِ حجره نشستم.[آقا] يكى از كتب مهمه عربى را در دست[داشت] و مسأله غامضى از آن را شرح و معنى مى كند[كرد] البته به طور اختصار و مبهم.پس از اتمام درسگفتم:
جناب آقا! اين مسأله را مجدداً تكرار فرماييد كه استفاده شود.چه از اين بيانات مختصر فايده كامل حاصل شد! آقا نظر تند و غضب آلودى از روى تحقير به جانب من كرده و فرمودند:تو را به اين فضوليها چه؟
گفتم:تقاضاى فهميدن مسائل علمى ربطى به فضولى ندارد.دانستن علم به بزرگى و كوچكى نيست و همان مسأله را بلاتامل به قدر دو ورق خوانده و ترجمه كردم.آقاين طور كه ديدند فوراً برخاسته و به جانب من آمدند و من هم برخاسته مستعد شدم.تصور كردم قصد زدن مرا دارد چون به من رسيد صورت مرا بوسيدهدستم را گرفتپهلوى خود نشاند.بسيار اظهار ملاطفت كردهاز حال و وطنم جويا شدند.خود را معرفى كردهبه فوريت فرستادند پدرم را آوردند و يك دست لباس به اندازه من خواستند. پس از ملاقات پدرم و به جا آوردن رسوم ظاهرىتفصيل را از اول تا آخر به جهت پدرم نقل و لباسى را كه خواسته بودندمرا به پوشيدن آن امر كردند و به دست خود عمامه بستهبه سرم نهادند.و من تا آن روز عمامه نگذاشته با كلاه بودم.15)
ذكاوت و توانمندى علمى سيد نوجوانمرحوم طباطبايى را تحت تاثير قرار مى دهد.سيّد را چند روز در منزل مهمان مى كند. اين مسأله در تهران توسط طلاب حوزه شيوع پيدا كردمردم طلاب و علماء را براى ديدن سيد جمال به خانه سيد صادق روى آوردند.16
در محضر مجتهد بروجرد
سيد جمالپس از هفت ماه توقف در تهران و آشنايى با حوزه و شيوه تدريس آنبه همراه پدر برا تحصيل معارف عاليه از راه بروجرد عازم نجف گرديد.هنگام عبور از بروجرد بر مجتهد بزرگ آن شهر ميرزا محمود طباطبايى وارد شد.17ميرزا محمود از مجتهدين بنام خطه لرستان بود كه در احياى دين و به پا داشتن احكام شريعت شجاع بود. او بارها به خاطر اعتراض به كردار ناشايست اميران قاجارمورد ستم و آزار عمال حكومت قرار گرفت و به دارالخلافه احضار گرديد.18
ميرزا محمود طباطبايىمجذوب كمالات و حالات سيد جمال شد و مدت سه ماه از سيد صفدر و فرزند فاضلش پذيرايى كرد.بعيد نيستاين ديدار و سفراز راه بروجردنه از روى تصادف بلكه به جهت دعوت قبلى از جانب مجتهد بروجرد انجام گرفته باشد. شايد همبستگى خاندان طباطبايى تهران و بروجرد سبب شده است كه سيد محمود از حالات سيد جمال خبردار شده و براى ديدن و تجليل از وى او را به بروجرددعوت كرده باشد.سيد جمال الدين در مدت سه ماه اقامت در بروجرداز محضر ميرزا محمود استفاده كرده است.19
سيد جمال در حوزه نجف
سيد جمال الدين بعد از بروجردراهى نجف شد.حوزه نجف در آن روزگار ميعادگاه عالمان بود. سرپرستى حوزه را مرحوم شيخ مرتضى انصارى بر عهده داشت.آن بزرگ مرد تالى تلو صاحب جواهر بود و مهمترين درسهاى اصول و فقهتوسط وى تدريس مى شد.شيخدر زهد و پارسايى و ساده زيستى و در مبارزه با تحجر فكرى و در رواج روحيه تحقيق و آزاد انديشى سرآمد عالمان بود.20 تدريس اخلاق و حكمت حوزه را ملاحسينقلى همدانى بر عهده داشت. اودر پرورش و تهذيب روانهجان آفرين بود و در آموزش راه جهاد و مبارزه با نابسامانيها مصلحى توانا تعاليم با بركتش درس غيرت و شجاعت بود و شاگردانش نمونه اعلاى پارسايى و جهاد و سياست.رادمردانى چون:شيخ موسى شراره محمد سعيد حبوبى سيد احمد كربلايى محمد باقر بهارى همدانى افتخار شاگردى او را داشتند.21
سيد جمال در نجف بر شيخ انصارى وارد شد. دوستى علامه انصارى با سيد صفدر پدر سيّد و شگفتى او از نبوغ و كمالات سيّد موجب شد كه از ميهمانان به خوبى استقبال كند و مخارج مالى و سرپرستى و آموزش فرزند اسدآباد را برعهده گيرد.22 اين خود گامى بزرگ در رشد و موفقيت سيد به حساب مى آمد. معّلم و دانش پژو در نگاه يكديگر جايگاهى بلند داشتند و به ديده احترام و بزرگمردى به يكديگر مى نگريستند. سيد جمال در نوشته اى كه بر صفحه اى از كتاب(فرائد الاصول) استادششيخ مرتضىبه يادگار نهادهاز اوبه(قدوه المحققين و خلاصه المدفقين) ياد كرده است.23 سيّد علاوه بر تلمذ در محضر شيخ انصارىبه درس اخلاق و حكمت ملاحسينقلى همدانى نيز راه يافت و توانست در كنار بزرگانى كه با شرايطى ويژه در درس ملاحسينقلى راه يافته بودندحكمت بياموزد و خود را از سرچشمه عرفان و معرفت سيراب سازد و اسرار سر به مهرى كه از ملاحاضر قلى در سينه داشت در محضر ملاحسينقلى به راى العين ببيند و شنيدنيها را به از نزديك لمس كند.
سيّد اين مايه هاى عرفانى را در سرتاسر زندگى به همراه داشت و از آن نيرو مى گرفت. حالات معنوىسخنهكتابهو درسهاى سيد شاهدى بر آن است.24 آقا شيخ حسن قمىاز دوستان امين الضربميزبان سيددر نامه هاى متعددى كه به دوست خود مى نويسدمراتب آشنايى خود با سيد جمال الدين را يادآورى كرده و نوشته است:در محضر ملاحسينقلى همدانىبارها سيد را ملاقات كرده و سيد به همراه سيد احمد كربلايى در آن جا تردد مى كرده است:
(… مخصوصاً استدعا دارمجناب مستطاب جلالت نصاب شريعت و نجابت انتساب آقاى حاجى سيد جمال الدين سعدآبادى سلمه الله تعالى عرض سلام داعى را اگر ملاقات مى فرماييد برسانيد.به كمال معرفت احقر را مى شناسند. داعى اخلاص قديمى دارد.و در نجف اشرف خدمت ايشان رسيده كه اگر ياد نمى آورندبفرماييد:همان آخوندى كه هم خانه و هم منزل با جناب شريعت مآب آقاى ملاحسينقلى در جزينى بود و جناب عالى با جناب آقا سيد احمد آن جا درس مى خوانديد و تشريف مى آورديد و مى برديد الى آخر…)25
و در نامه ديگر نيز به ميزبان سيد بر كمالات معنوى و عرفانى سيد جمال تاكيد كرده و سابقه آشنايى خود را با ايشان در محضر ملاحسينقلى در جزينى متذكر مى شود.26
مراتب علمى سيد
نبوغ ذاتى و پشتكارى سيّد جمال الدين رشد سريع او را فراهم آورد.به گونه اى كه اعجاب استاد و همدرسان خود را برانگيخت. شيخ انصارى در اين باره به دوست ديرينه خود سيد صقدرمكاتبه كرد و وى را در جريان استعدادهاى نهفته فرزندش گذارد و آينده روشنى را به وى نويد داد.27 مرحوم علامه سيد محسن امين در شرح حال سيد به نقل از سيد صالح شهرستانى مى نويسد:
(سيد در مدت چهار سال تحصيل در نجفمقدمات و علوم عاليه از تفسير و حديث و فقه و منطق و هيئت و… را فراگرفت.)28
(او در مدت چهار سال در نجف توانست مقدمات و فقه و اصول و حديث و تفسير و كلام و هيئت را بر اساتيد فن بخواند . وهوش و حافظه سرشار سيدبه او امكان داد كه در اين مدت كوتاه بتوند در مرتبه بزرگان درآيد و اين نكته از جوانى سرشار از نشاط و فكر و انديشه چونان سيد بعيد نيست.29)
افزون بر آن نگاهى به سير تحصيلى سيد جمال الدين از اسدآباد تا نجفمكانت علمى او را اثبات مى كند. سيّد جمال الدين علاوه بر هوش خدادادى اهل تفكر و انديشه بود. درسها را به درستى مى خواند و نافهميده از مسأله اى از آن فراتر نمى رفت. بسيار تلاشگر بود و بر حفظ و استفاده درست از اوقات خود مواظبت مى ورزيد.لذتش در مطالعه و تفكر بود. ايام تفرج و تعطيلى را به تحقيق و مطالعه سپرى مى كرد. همين امور بود كه عمرش بركت يافت و در نوجوانى در رديف بزرگان جاى گرفت. شركت سيد در درس آية اللّه سيد صادق تهرانى سنگلجى كه به احتمال بسيار از دروس عالى حوزه بوده و اشكال بجاى سيد بر استاد شاهدى است گويا بر آن. تجليل عالمانى چون:ميرزا محمود بروجردى شيخ انصارى شيخ محمد حسن قمى از ياران ملاحسينقلى همدانى از او نمى تواند بى دليل باشد. به ادعاى ميرزا لطف الله:
(مرحوم شيخ[انصارى] درجات علمى او را تصديق و به فتاوى امور شرعى اجازه اش مى فرمايد.30) سيد جمال الدين در مجلس درس شيخ انصارى و محفل آخوند ملاحسينقلى با طلاب مبارز و مجاهدانى وثيق همدم گرديد از جمله: ميرزا حسين خليلى31 سيد محمد سعيد حبوبى32 سيد احمد كربلايى و ميرزاى نائينى33.
از دوستان ديگر سيد در دوره نجف ملاحيدر سدهى اصفهانى بود. حاج سياح محلاتى از خود سيد در سفر 1304 اصفهان نقل مى كند:
(حضرت آقا فرمود:وقتى كه من جوان و در نجف اشرف بودم يك نفر ملاحيدر نام از اهل سده اصفهان با من دوست بود. مى توانى او را پيدا كنى. من آدم فرستادم ملاحيدر كه پريشان بود وارد شد. به محض ملاقات آقا را در آغوش كشيد و آقا بسيار اظهار محبت به او فرمود. ملاحيدر در حال خلوت از آقا گفت وقتى كه من و آقا سيد جمال در نجف بوديم اين آقا كه جوان غير ملتحىتقريبا بيست ساله بود چنان ذهن عالى داشت كه هر چيز را به يك مطالعه حفظ مى كرد.34)
روابط متقابل سيد و حوزويان
ارتباط و همكارى سيد و حوزهدر طول دوران تحصيل و مبارزهمويد آن است كه سيد جمال الدين برخاسته از حوزه است. او گرچه با گروههاى گوناگون مردم:روشنفكرانسياستمداران و درباريان در ارتباط بود ولى بيش از هر گروه به حوزويان عشق مى ورزيد و روح مهجور او در پيوستن به كانون اصلى خويش در التهاب بود. ياد روزهاى تحصيل و همنشينى با بزرگان علم و دانش به او گرمى مى بخشيد و به استقامتش مى افزود. به تعبير يكى از يارانش:
(نسبت به علماى اسلامبسيار پر شور و علاقمند بود.35)
عالمان ديندر نظر وى منزلتى بلند داشت و رهبرى جامعه و اصلاح امت را از وظايف آنان مى دانست. نامه هاى متعدد سيد به طلاب حوزه36 و مراجع بزرگ37 بويژه نامه معروفش به ميرزاى شيرازى38 نشانگر همسويى و همداستانى سيد با حوزه است. لحن بيان سيد در يادآورى وظايف علماء و احياى قوانين خداوندبيانگر آن است كه سيّد تمام اميدش به حوزه بوده است. او بزرگانى چون:ميرزاى بزرگ و ميرزا حبيب الله رشتى ميرزا ابوالقاسم كربلايى ميرزا جواد آقا تبريزى سيد على اكبر شيرازى شيخ هادى نجم آبادى ميرزا حسن آشتيانى صدر العلماء آقا محسن عراقى شيخ محمد تقى اصفهانى ملامحمد تقى بجنوردى و… را مخاطب قرار مى دهد و آنان را به همكارى دعوت مى كند.39 سيّد همواره از مقام بلند عالمان كه در آن روزگار مورد هجوم دولتمردان بى لياقت قاجار قرار گرفته بودند دفاع مى كرد و با زبان و قلم غبار اتهامات مغرضانه بيگانگان و مزدوران را از چهره آنان مى سترد.
آن جناب در جواب نامه يكى از دوستان خود كه ناآگاهانه ريشه محروميت ملت و دولت را از دستيابى به ترقيات امروزهمخالفت علماء با سياست و علم معرفى كرده است پس از جداكردن عده اى روحانى نم كه از لباس روحانيت استفاده نابجا كرده اند و منافع شخصى خود را بر منافع مردم وحفظ آبروى روحانيت ترجيح داده اند مى نويسد:
(آنچه درباره علماى ايران تصور كرده ايد دور از دايره عدل و انصاف است;زيرا پوشيده نباشد هر وقت كه قدرتبدون قيد و بدون بازپرس باشد رجال دين نمى توانند از اجراى اراده آن قدرت مسلط جلوگيرى كنند… كى دولت ايران خواست در مملكت خط آهن بكشد و علماء دين مقاومت كردند… كى دولت ايران خواست مدارس را احياء كند… و علماء ايران اين نور… را خاموش ساختند و…40)
اين همكارى بين سيد و عالمان دين تا پايان عمر سيد ادامه داشت. عالمان بسيارى از ياران سيّد بسان او جان خود را در راه اصلاح فدا كردند و براى بيدارى مردم مسلمان تلاشهاى عميق و گسترده داشتند. اينك به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم:
برخى از علماى عراق چون:شيخ عبدالمحسن كاظمى و ملااحمد يزدى با شركت سيد جمال انجمنى سرى تشكيل دادند تا بتوانند با برنامه اى منظم به تبليغ اسلام اصيل دست يازند و به بلاد اسلامى آگاهى بخشند. جلسات اين جمع كه در منزل ملااحمد يزدى در بغداد برگزار مى شد سرانجام حساسيت پليس دولت عثمانى را برانگيخت و از برگزارى آن جلوگيرى كرد.سيد جمال از بغداد تبعيد شد و ساير افراد نيز مجبور به ترك اين شهر شدند.41
شيخ عبدالمحسن كاظمى از اعضاى گروه كه از عالمان و اديبان بزرگ بود بعد از ترك بغداد به مصر رفت و در آن ديار به گروه شيخ محمد عبده پيوست و با آزاديخواهان مصرى در برافراشتن لواى آزادى و آگاه كردن امت اسلامى همكار مى كرد.نامبرده براى اين كه از آزار بدخواهاندرامان باشد و بتواند آزادانه در راه اتحاد مسلمانان فعاليت كند چونان سيد جمال مذهب و زادگاه خود را مستور داشت. او كه اهل تبريز و ساكن كاظمين وشيعه مذهب بود در جواب كسانى كه از شرح حالش جويا مى شدند مى گفت:
(در (حى الدهانه)زاده شده و مردى است عرب از نژاد مالك اشتر.42)
عبدالمحسندر راه بيدارى مسلمانان دو كتاب به نام:(لسان الصادق فى كشف الحقائق و(تنبيه الغافلين) به رشته تحرير درآورد. سيد جمال الدين در آخرين سفرش به ايران 1306هـ.ق. همكارى وسعى را با علماى تهران برا ى افشاى جنايات قاجار و بيدار كردن جامعه آغاز كرد. مرحوم شيخ هادى نجم آبادى43 صفى على شاه44 و ملافيض الله دربندى از عالمانى بودند كه به سيد ارادت داشتند و از برنامه هاى اصلاحى او حمايت مى كردند. ملافيض الله كه مجتهدى بزرگ و شجاع بود در مسجد خود منبر مى رفت و مردم را آگاهى مى بخشيد.روزى در حضور جمع بسيارى از طبقات مختلف مردم هيجان آميز سخن گفت و از سيد نام برد.45
علاوه بر اين سيد جمال در راستاى مبارزه با استبداد و پيشبرد اهداف اسلامى به تشكيل انجمنى سرى دست زد. هدف اين تشكيلاتتربيت و تهذيب جوانان خودسازى و اصلاح عمومى بود. عمل به برنامه هاى دين و قرآن و برادرى بين اعضاء در سرلوحه آن قرار داشت. از جمله اعضاى اين گروهشيخ محمد غروى محلاتىاز طلاب حوزه نجف بود46.دلبستگى سيد به حوزه ها و روحانيان او را در سفرها به جمع آنان مى كشاند و در ورود به شهرها بر علماى حوزه و مردمان علاقه مند به دين و روحانيت وارد مى شد. در سفر بغداد بر ملااحمد يزدى وارد شد47. در ورود به ايران در سال 1304هـ.ق. علماى بوشهر از او به گرمى استقبال كردند و مجتهد اين شهر شيفته سيد گرديد.48
سيد چند ماه در بوشهر توقف كرد. در آن مدت چند نفر از طلاب حوزه از جمله فرصت شيرازى و ميرزا نصر الله كه بعدها ملقب به ملك المتكلمين گرديد از آن بزرگوار استفاده فيض مى نمودند49. در همين سفر بود كه سيد جلال الدين مؤيد الاسلام شيفته سيّد جمال الدين گرديد و به همراه او به تهران آمد. سيد جلال الدين كه در سامرا در نزد ميرزاى شيرازى درس خوانده بود به هنگام آخرين سفر سيد به ايران در خليج فارس با او ملاقات كرد. سيد مويد الاسلام را تشويق به مبارزه براى آزادى و تاسيس روزنامه در هند كرد. وى دعوت سيد جمال الدين را پذيرفت و براى مبارزه با ستمترك وطن نمود و در هند رحل اقامت افكند و روزنامه هفتگى حبل المتين را منتشر ساخت.50
در سفر به اصفهان و شيراز نيز علماى اين دو شهر از سيّد به گرمى استقبال كردند و در مدت اقامت وى در آن ديار همواره ارتباطات علمى و سياسى بين سيد و علماء برقرار بود.
حاج سياح در گزارشى نوشته است:
(در بيست و دوم شهر ذى قعده سنه 1303 تلگرافى از بوشهر از حاجى احمد معروف به كباده اى به من به اصفهان رسيد كه:جناب آقا سيد جمال الدين وارد بوشهر شده عازم بغداد است . من اين نعمت را غنيمت شمرده جواباً تلگراف كردم:حضرت آقا از ايران عبور فرمايد علماى اصفهان شايق ملاقات هستند.)
ولى بعد از آن خبر مى رسد كه سيّد به شيراز رفته و در آن جا چند روز توقف كرده است و با علما و سايرين ملاقات فرموده بود.51
اين روابط متقابل در كشورهاى:هند52 حجاز53 و مصر به چشم مى خورد.مرحوم ميرزاى نائينى نيز از عالمانى بود كه با سيد جمال الدين در ارتباط بود. سيّد در سامرا به ديدن ميرزا مى رفت. مسائل جهان اسلام ومشكلات آن مهمترين بحثهاى اين دو عالم بزرگوار را تشكيل مى داد. نزديكى ديدگاههاى اين دو بزرگ مرد در زمينه مسائل سياسى و اجتماعى اسلام و لزوم مبارزه با استبداد سياسى و دينى گواه تبادل نظر و همفكرى آن دو درباره معضلات فرهنگى و اجتماعى مسلمانان است. يكى از شاگردانميرزاى نائينى در ارتباط سيد و ميرزا مى گويد:
(مرحوم آية الله نائينى بنا داشتند براى فريضه ظهر و عصرحدود يك ربع ساعت كه به اذان مانده بر روى سجاده بنشينند و حالت انتظار داشته باشند تا اذان بگويند و ايشان مشغول نماز شوند . يك روز كه ايشان در اين حالت منتظر اذان بودند من درون اتاق لابه لاى كتابه چشمم به يك پاكت افتاد. خط آن را خيلى شبيه خط مرحوم آقا سيد جمال الدين اسدآبادى يافتم. خدمت مرحوم آية اللّه نائينى عرض كردم:آقا اين خط آقا سيد جمال الدين نيست؟ايشان فرمودند:چرا. عرض كردم چطور؟ اين نامه از كجا؟ ايشان فرمودند:مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى آن زمان كه من در اصفهان بودم با من رابطه بسيار صميمى و گرم داشت و با من رفت و آمد مى فرمود.سامرا هم كه آمدم هر يكى ـ دو سال مى آمدند. از جمله در سال 1306 كه مصادف بود با دوران تحريم تنباكومرحوم سيد جمال الدين تشريف آوردند سامرا…54)
*مرحوم شيخ هادى نجم آبادى از علماى معروف تهران به سيد بسيار علاقه مند بوده است.سيّد در نخستين روزهاى ورود به تهران با آقا شيخ هادى نجم آبادى ملاقات كرد. در اين ديدار درباره دگرگونى و زمينه هاى به ميان آمد. شيخ هادى به سيد مى گويد:
(انقلاب و دگرگونى جامعه ايران محتاج زمينه سازى و انقلاب فرهنگى است و تا مردم اسلام را نشناسند و با مبانى آن آشنا نگردند نخواهند توانست در راه استقلال و آزادى به حركت درآيند.)
در همين راست به سيد پيشنهاد مى كند:
(خوب است درس تفسير قرآن را آغاز كنيد تا طلاب به حقايق آشنا گردند و مفهوم آزادى را دريابند تا به مرور ايام مقدمات تحول اساسى در ايران فراهم آيد.55)
*سيد محمد طباطبايى از علماى بزرگ تهران و از شاگردان ميرزا شيرازى نيز از نوجوانى با سيد جمال الدين آشنا شده بود. سيّد به وى نامه مى نوشت و او را در جريان مسائل اسلام قرار مى داد. از جملهبه ضميمه نامه سرگشاده به ميرزاى شيرازىبراى وى نامه اى مى فرستد و به گوشه اى از اين مسائل اشاره مى كند.56
سيد محمد نيز از افكار و انديشه هاى اصلاحى سيد دفاع مى كرد و در اين راه آزار و اذيتهاى فراوانى متحمل شد57.
*شيخ على كاشف الغطاء والد شيخ محمد حسين كاشف الغطاء از علماى بزرگى بود كه درد دين او را بى تاب كرده بود. از تفرقه مسلمانان در رنج بود. تاب ماندن و تماشاى رنجها را در خود نمى ديد. او براى آشنايى با مسلمانان و آگاهى از تفكرات علماى اسلام از زادگاه خود رخت بركشيد و به ايران و هند و حجاز و آستانه سفر نمود. اين مسافرت ها هفت سال به طول انجاميد.58
كاشف الغطاء در سفرى كه به آستانه داشت با سيّد جمال آشنا شد. بين اين دو عالم دردمند دوستى عميقى برقرار گرديد. كاشف الغطاء از انديشه هاى سيد حمايت مى كرد و در محافل و مجالس وى شركت مى جست.از وى نقل شده:
(در محفل دوستان م همه مى دانستند سيّد شيعه و ايرانى است. به جهت مصالحى كه بر ما پنهان نبود تغيير شهرت داده است.59)
*همچنين بين سيّد و شيخ فضل اللّه نورى روابط نزديك و صميمانه اى برقرار بود.60
ميرزاى بزرگرهبر نهضت تنباكوعموماً نامه ها و تلگرافهاى خود را به تهران خطاب به شيخ فضل الله مى نگاشته است. نامبرده در مبارزه با قرارداد رژى و لغو امتياز تنباكو نقش مؤثرى را ايفا كرد61 و در مبارزه با ايادى استعمار و نفوذ بريتانيا تا هنگام شهادت ترديد به خود راه نداد.62
*ميرزاى جلوهاز اكابر فلاسفه اسلامى بود. در تدريس فنون حكمت در بين اساتيد تهران ممتاز بود63.به هنگام اقامت سيد جمال در تهران طلاب حوزه درس ميرزورود سيد جمال را به استاد اعلام داشتند و اصرار داشتند كه بين اين دو عالم بزرگارتباط برقرار گردد. ميرز بر اثر مصالحى كه خود در نظر داشت ديدار از سيد را به تاخير مى انداخت.بالاخره ديدار صورت گرفت. اين دو شخصيت حوزوى در زمينه هاى گوناگون با يكديگر سخن گفتند. سيد جمال الدين از لزوم وحدت مسلمانان و مبارزه با ظلم و ستم و وظايف اجتماعىنكته هاى بسيار گفت. ميرزاى جلوه كه تا آن روز تنها رسالت خود را در بحث و تدريس خلاصه مى ديد تحت تاثير گفته هاى نغز سيد قرار گرفت64 و راهى ديگر برگزيد.
از آن روز روابط سيد جمال و ميرزاى جلوه گرم و صميمى شد.به هنگام تبعيد سيد به زاويه عبدالعظيم ميرزا ارتباط خود را با سيد حفظ كرد.حاج سيد اسدالله مجتهد حكايت كرده است:
(در آن هنگام از شاگردان ميرزا ابوالقاسم جلوه حكيم معروفبودم در يكى از شبهميرزا دستور داده به زاويه حضرت عبدالعظيم بروم و سلام او را به سيّد برسانم و احوالش را جويا شوم. به مجلس سيد جمال الدين رفتم. گروهى از جوانان پر شور تهران را در آن جا ديدم. سيّد درباره مطالم شهريار قاجار و صدراعظم كشور داد سخن مى داد. ميرزا رضا كرمانى در آن جا چاى و قليان به مجلس مى آورد.تا نيمه شب در خدمت سيد بودم. پيامهايى ما بين سيد و ميرزاى جلوه به وسيله من رد و بدل مى شد65.بعد از تبعيد سيد از تهران ميرزا بسيار ناراحت و پريشان گرديد و نسبت به اين كار اعتراض خود را پنهان نمى داشت.66)
در ميان ياران مشهور سيد كه پا به پاى او مجاهدت ورزيدند و در راه آرمانهاى اسلامى از سرزمين خود مهاجرت كردند عالمان شيعى و سنى بسيارى را مى بينيم از جمله:ميرزا ابوالحسن قاجار از مفسران قرآن67 شيخ سلمان بلخى68 زغلول پاش شيخ سعد از هيأت تحريريه عروة الوثقى69 شيخ محمد عبده70 و…
مكانت علمى سيد در حوزه هاى دينى
در مكانت و بلندى مرتبت علمى سيدهمين بس كه بسيارى از علماز طرحهاى اصلاحى وى براى حوزه و جامعه اسلامى به گرمى استقبال كردند.
سيد جمال الدين از استانبول نامه اى به حاج ميرزا حسين خليل از مراجع معروف نجف نوشت و از او خواست كه اگر نجف نياز به هر نوع اصلاح دارد به او بنويسد تا موافقت سلطان عبدالحميد را براى اجراى آن جلب كند.
ميرزا حسين عده اى از بزرگان علما را جمع كرد آنان درخواستهاى خود را ارائه كردند و شيخ عبدالحسين صادق آنها را نوشت71 و براى سيد به استانبول فرستاد.ديگر اين كه سيّد جمال الدين در دوران اقامت در استانبول ضمن مذاكرات با سلطان عبدالحميددرباره حل مشكلات جهان اسلام به اين نتيجه رسيدند كه دول مختلف اسلامىمتحد شوند و همگى تحت فرماندهى مركزيت واحد قرار گيرند. سيّد تصميم گرفت به علماى شيعه جهان نامه بنوسد و آنان را به اتحاد دعوت كند. او انجمنى متشكل از دوازده نفر از علما و ادبا و شيعيان ساكن آستانه تشكيل داد و ضمن خطابه اى در لزوم اتحاد مسلمانان در برابر هجوم كفر و الحادگفت:
(هر كس آشنايى از علماى شيعهايران و عراق و هند و بلخ و تركستان و عربستان دارد به او نامه بنويسد و او را به پيوستن به جمع ما دعوت كند. اگر علماى شيعه در اين اتحاد اسلامى اتفاق فرمايندمورد عنايت سلطان قرار خواهند گرفت.)
قريب چهارصد مكتوببه اطراف فرستاده شد.پس از شش ماهدويست عريضه از طرف علماى شيعه عرب و عجم براى سيد بازپس آمده سيّد آنها را با برخى از هداياى ارسالى به حضور سلطان برد.72
پاسخ مثبت علماى شيعهچنان اهميت يافت كه سلطان از انعكاس منفى آن در ميان علماى متعصب سنى واهمه كرد و به سيد گفت:
(چون پاره اى در مذهب تسنن تعصب دارند و عقب دستاويزى مى گردند كه مرا به مذهب شيعه متهم سازندبهتر آن است اجراى اين مقصد مقدس را به باب عالى و صدارت عظمى محول سازيم. محرمانه شيخ اسلام را با خويش همدست و داستان نماييم.73)
پاسخ دويست نفر از علماى ذى نفوذ عراق افغانستان تركستان ايران و… كه در بين آنان كسانى چون حاجى سيد ابوطالب زنجانى74 وجود داشت گواه است بر اين كه:سيّد به عنوان عالمى دلسوز و مدافع كيان اسلام مورد توجه حوزه هاى شيعى بوده است و علماء بر اين باور بوده اند كه سيّد مى تواند در مركز امپراطورى عثمانى به دفاع از اسلام بپردازد و از صدمات وارده بر شيعياناز ناحيه مأموران دولت عثمانى و جاهلان متعصبجلوگيرى كند. اگر سيد روشنفكرى چونان ملكم بود و يا پيشينه حوزوى او شناخته شده نبود دعوت او با استقبال علماء رو به رو نمى شد و زمينه هاى نامساعد ارتباط باب عالى و دنياى تشيع75مانع از پيدا شدن اعتماد و همكارى شيعيان با دولتمردان عثمانى بود. تنها و تنها اعتماد بر شخص سيد و عالمان همراه او بود كه يخهاى موجود بر روابط طرفين را ذوب مى نمود و زمينه دوستى و همكارى علماى شيعه و باب عالى را فراهم مى آورد.
علاوه بر جايگاه با عظمت سيد در ميان علم طلاب و فضلاى حوزه هاى گوناگون شيعى نيزبه وى علاقه مند بودند76 و براى حمايت از افكار و نشر آثار سيدجمعيتهاى سرىدر درون برخى از حوزه ها تشكيل شده بود.بلنت انگليسى از دوستان بريتانيايى سيد كه به سفارش در محافل مذهبى هند راه يافته بود و امكان تحقيق در مسائل مورد علاقه خود را پيدا كرده بود نوشته است:
(وقتى دو سال بعد از خروج سيد از هندوستان به كلكته رفتمشبى مريدان سيد جمال الدين مرا به مجلسى سرى بردند كه از طلاب دينى متعصب در طرفدارى از افكار سيد تشكيل شده بود.77)
ناصرالدين شاهسيّد را به عنوان چهره دينى و صاحب نفوذ در بين مردم و مرتبط با عالمان دينى به ايران دعوت كرد نه به عنوان روشنفكرى همچنان ملكم خان و…
سيّد جمال الدين شخصيتى بود جهانى و آوازه تفكر و انديشه هاى اسلامى او مرزها را در نورديد و عالمان و سياستمداران را به سوى خود جلب كرد.شاه ايران به پندار بهره ورى از شهرت جهانى و اصلاحى سيد و استحكام پايه هاى قدرت خود از سيد دعوت كرد تا به ايران بيايد78.اطلاعات گسترده سيّد علم و دانش وى رابطه صميمانه اش با علماء نطق گيرا و جذابش79 و… ويژگيهايى بود كه رابطه مردم و حكومت را رنگ دينى مى بخشيد و مردم را به رژيم علاقه مند مى كرد.ميرزا رضاى كرمانى خطاب به كامران ميرز مى گويد:
(اگر قصد سلطنت داريد اسباب كار سيد جمال الدين اسدآبادى است كه روى مردم را مى تواند به سوى شما كند.80)
اين زمينه ها بود كه بعد از ورود سيّد ناصرالدين شاه نهايت احترام را از سيد نمود و مراعات مقامات عاليه سيد را مى كرد.علماء و بزرگان و رجال دولت و خواص ملت اطراف سيد را گرفتند81 مردم تهران و ساير شهرستانه از علماء و بزرگان و روشنفكران به ملاقاتش مى رفتند.82 ناصرالدين شاه كه سعى در جذب بزرگان دين داشت83 نمى توانست از روشنفكر غيرمذهبى و يا عالم سنى يا روشنفكر لاابالى دعوت رسمى كندبلكه مى بايست از كسى دعوت كند كه جايگاه دينى و معنوى برجسته اى دارد و پايگاه اجتماعى او در حدى باشد كه شخصى چون ميرزاى جلوه با كهولت سن و مقامات علمى و اجتماعىبه حضورش شرفياب شود.84
اگر سيد عالمى شيعى نبود و يا جايگاه او در حوزه مشكوك به نظر مى رسيد چگونه عالمان همچون ميرزاى جلوهبا آن مرتبت علمى و موقعيت اجتماعى با وى ملاقات مى كردند.85 يا لزومى نداشت دستگاه هنگام بيرون راندن سيّد از ايران به ترور شخصيت او دست يازد و نسبت بابى و نامختونى به وى بدهد85 بلكه مى توانست بدون دغدغه او را سر به نيست كند و كوچكترين مشكلى برايش پيش نيايد.همان گونه كه در قتل اميركبير با آن همه خدمات و اصلاحات اجتماعىمسأله اى اتفاق نيفتاد و نيازى به ترور شخصيت پيش نيامد و يا به هنگام قتل و اسارت عده اى از آزاديخواهان در سنگلج صدايى برنخاست.86 ترس از اعتراض حوزه ها و شورش مردم بود كه دربار قاجار را وادار كرد شخصيت سيد را وارونه جلوه دهد و او را بابى بخواند همان مسلكى كه مردم شديداً از آن متنفر بودند و كوچكترين شايعه اى از نزديكى شخصيتى به اين گروه كافى بود كه او را از چشمها بيندازد يا حداقل در سكوتى آكنده از ترس و بيم از وى دورى گزينند و دفاعى نكنند.زيرا براى مردم بُعدى نداشت كه فردى روحانى به اين مسلك گرايش داشته باشدهمان طور سيد محمد على باب و شيخ كاظم رشتى در زيّ روحانيت! بنيا نگذار ومدافع سرسخت اين مسلك بودند.87
د:با شاهدان و روايان
اسناد تاريخ عكسه مكتوبات و گفته هاى روايان و توصيف گران سيد جمال الدين گواه است كه سيد در سلك روحانيان بوده و هميشه زى و هيأت عالمان را حفظ كرده است و در بين توده مردم و روشنفكران و حاكمان به عنوان شيخ و عالم دينى مشهور بوده است. از جمله:
1.در موردى امضا كرده:(اقل الطلاب جمال الدين حسينى)88 اصطلاح (اقل الطلاب) از اصطلاحاتى است كهفضلاء و علماء به كار مى برند. در همين مورد آنچه كه بر قوّت شاهد مى افزايد امضاى ايشان در حاشيه يكى از كتابهاى درسى حوزه است:(شرح جامى).
2.از جمله مواردى كه مى شود گواه گرفت بر حوزوى بودن ايشان جمله اى است كه در پايان(رسائل) تاليف شيخ انصارى و از كتب مهم درسى حوزه نگاشته است:
(حجيت مظنه مرحوم مغفور رضوان مكانخلد آشيان قدوه المحققين و خلاصه المدفقين شيخ مرتضى اعلى الله مقامه و رفع درجته1282.89)
3.هركس سيّد را ديده او را ملبس به لباس روحانيت ديده است:
سيد حسين دانش از همراهان سيد در استانبول مى گويد:
(سيد يك پيشانى فراخ برجسته و يك سر پر مغز و معمم و مزين… داشت.90)
ميرزا فرصت شيرازى از شاگردان سيد در بوشهر مى نويسد:
(زمان ورود ديدم سيدى جليل و ايدى نبيل عمامه سبز كوچكى بر سر دارد و قباى سفيد عربى در بَر و عبائى روى قبا پوشيده…91)
بلنتدوست و ميزبان سيد در بريتاني مى نويسد:
(سيد چند ماه پيش كه وى در لندن بود هنوز جامه شيخى خود را داشت ولى حالا لباس اسلامبولى پوشيده و به او خوب مى آيد.92)
و در جاى ديگر نوشته است:
(موهاى سرش بلند و محاسن هم داشت و اغلب لباس علماى استامبول را مى پوشيد.93)
امين الدوله در خاطرات خود نوشته است:
(چند روز پس از ورود به پايتخت شرف حضور ناصرالدين شاه را دريافت با عمامه سبز و لباس منقح عربى و بيانات ملمع فصيح…94).
محمود علاء الملك سفير ايران در روسيه از سيد همواره به عنوان شيخ ياد مى كند و در گزارش تبعيد سيد از يران به سوى عراق نوشته است:
(در كرمانشاه و در بصره به سيد از سوى مردم(عبا) هديه شده است95)
4.نزديكان وى و تذكره نويسان موثق نيز از سيد به عنوان:(عالم بزرگ) (از بزرگان علماء) ياد كرده و بر تحصيلات حوزوى وى صحّه گذاشته اند.
* ميرزا رضاى كرمانى كه بيشترين ارتباط را با سيد داشته و محرم اسرار او بوده است و در ضمن آشناى با احوالات علماء و بزرگان بعد از تبعيد سيد مردم را براى حمايت از سيد به عنوان:فرزند پيامبر و عالم بزرگ فرا مى خواند:
(از اعوان و اصحاب سيد هيچ كس به او يارى نكرد مگر ميرزا رضاى كرمانى كه سراسيمه به چپ و راست مى دويد قفا و ملامت مى ديد فرياد مى كشيد كه مردم اين سيد است و از اولاد پيامبر شماست از بزرگان علماست غيرت كنيد و نگذاريد مظلوم كشته شود.96)
*امين الدوله از كارگزاران قاجار پس از تبعيد مرحوم حاج سيد على اكبر فال اسيرى و فاضل دربندى و سيد جمال الدين به عراق در خطابى به ناصرالدين شاه اين كار را اشتباه مى خواند:
(از تشكيل اين گونه مجمع در عتبات عاليات كه سراپا رحمت است چه مقصودى داريد. آشيان اكابر علماء و انجمن طلاب ايرانى است. خاك اين دولت نيست كه امر و نهى شما آن جا جارى باشد. اين سه تن منفى و مردود در مجالس پيشوايان بزرگ شيعه كه در اقطار ايران واجب الاطاعه و نافذ الحكمند به آزادى و با دلى سوخته آنچه ناگفتنى است به زبان مى آورند. هر سه از اهل علم و ذوات السنه حدادند دو نفر آنها مجتهد و معروف طلاب ايرانى هستند.97)
*سيد حسن تقى زاده نوشته است:
(وقتى ميرزا باقر را در جوانى او در شيراز تكفير كردند و او از آن جا به سوى بوشهر فرار كرد و او را گرفتند و مى خواستند پيش يكى از علماء برده حكم قتل او را گرفته و بكشند. در اين بين سيد جوانى از علما كه از طرف بوشهر آمده و به شيراز مى رفت به همان جا وارد شده بود و مردم ميرزا باقر را پيش او بردند. وى بدون تامل يك سيلى سختى به صورت ميرزا باقر زده و به او به عبارت:(ملعون) و (كافر) و غيره خطابات سخت نمود و به مردم گفت كه:اين ملعون بايد پيش من بماند تا او را درست استنطاق كنم و فردا صبح حكم قتل او را بدهم. مردم متفرق شدند و ميرزا باقر را در منزل سيد محبوس كردند. نصف شب سيد خود را آهسته به اطاق محبس ميرزا باقر آمده و او را بيدار كرد و گفت برخيز و فرار كن. بدين طريق اسباب نجات او را فراهم ساخته بود. بعدها كه ميرزا باقر سيد جمال الدين را ديده بود شناخته بود كه اين همان سيد است كه او را خلاصى داد.98)
*اعتماد السلطنه در الماثر والاثار درباره تحصيلات دينى سيد در حوزه قزوين و تهران مى نويسد:
(سيد جمال الدين اسدآبادي…در علوم عتيقه و فنون جديده مقامى بلند يافته.مردم ايران را به وجود وى جاى افتخار است.علوم شرعيه را در قزوين تحصيل كرده و به تهران آمد و مدتى در افغانستان و هندوستان گذرانيد و بالجمله اين شخص بزرگوار از اعاجيب روزگار است و نوادر ادهار.99)
* آقا بزرگ تهرانى از تذكره نويسان مورد اعتماد خاصه و عامه است و ساليان دراز در حوزه نجف تحصيل كرده و همه عمر خود را به تتبع و تحقيق احوالات علماء مشغول بوده است. وى سيد جمال را در رديف عالمان و نقيبان بشريت در قرن چهاردهم ذكر كرده و درباره او نوشته است:(سيّد از استوانه هاى فلاسفه و از اصلاحگران بزرگ شيعه مى باشد.100)
*ناظم الاسلام كرمانى سيد را بدرستى مى شناخته و با بسيارى از دوستان و آشنايان سيداز جمله:سيد محمد طباطبايى آشنايى داشته و همكارى مى كرده است. وى از سيد به عنوان:عالم ربانى و درياى بى انتها ياد كرده است.
(العالم الربانى والبحر الصمدانى السيد محمد جمال الدين بن السيد صفدر المعروف به افغانى)101
*دكتر على وردى استاد جامعه شناس دانشگاه بغداد كه در تاريخ اطلاعات وسيعى دارد و تحقيقاتش مورد توجه محافل علمى جهان است سيد را فقيهى شيعى مى شناسد كه در حوزه نجف تحصيل كرده است:
(اگر حركت تجديدى را كه شيخ محمد عبده در مصر پايه گذاشت به دقت بررسى كنيم درمى يابيم كه همه از اثر تعليمات يك فقيه شيعى و او:سيد جمال الدين افغانى است. ولى اين افغانى بى شك سيدى علوى بوده از ايران و تا امروزخويشاوندان او در قريه اسدآباد زنده اند. اين افغانى همدانى اسدآبادى دانشهاى دينى و فلسفى خود را در نجف فرا گرفت. وهم حجره اى او در مدرسه محمد سعيد الحبوبى شاعر معروف بوده است. و چون سيد جمال الدين به مصر رفت از باب تقيه لقب افغانى به خود داد.اگر چنين نبود نمى توانست اين انقلاب فكرى را در مصر ايجاد كند.102)
9.حاج محمد حسن امين الضرب ميزبان سيد در تهران و مرتبط با بسيارى از علماى تهران قم و نجف از سيد به مجتهد و اعلم علماء تعبير مى كند:
(از بركت امام زمان عجل الله فرجه دوستى خداوند نصيب كرده است كه به حمدالله امروز در هيچ دولى براى هيچ يك از سلاطين نشده است. جناب مجتهد الزمان و فريد الدوران حاجى سيد جمال الدين مشهور به افغانى.103)
و در نامه اى ديگر در شرح همراهى خود با سيد به هنگام حركت سيد به سوى روسيه مى نويسد:
(با جناب اعلم العلماء والعارفين وزبده الفقهاء والمدفقين آقاى سيد جمال سلمه الله تعالىتا توى پراخور مشايعت فرموده…104)
10.امام امت(ره) در سال 1347 هـ.ش. در نجف به مناسبت فرار رسيدن ماه رمضان و تعطيلى درسهاى حوزه خطاب به طلاب و فضلا مى گويد:
(آنها از آدم مى ترسند… آنها كه مى خواهند همه چيز ما را به يغما ببرند نمى خواهند در دانشگاههاى دينى ما و در دانشگاههاى علمى ما يك نفر آدم تربيت شود. از آدم مى ترسند. وقتى كه يك آدم در حوزه اى در مملكتى پيدا شد مزاحمشان مى شود. يك(سيد جمال) كه پيدا شد مصر را مى خواست متقلب كند از بينش بردند.105)
از مويدات ديگر در معرفى سيد به عنوان عالم دينىدفن سيد در مزار(شيخلر مزار لغن)106 واقع در استانبول است.اين مزار در آن روزگار ويژه علماء و اوليا بوده است.
سيد جمال و علوم حوزوى
سيّد جمال الدين در بسيارى از علوم اسلامى و حوزوىچون:تفسير كلام عرفان فقه و اصول درايت و روايت تاريخ و… آشنايى وسيع داشت. در فلسفه و كلام به فيلسوف شهرت يافته بود. حكمت را كه در مدارس ايران آموخته بود به مصر برد و يك جنبش فلسفى در آن سرزمين به وجود آورد107.كسانى چون شيخ محمد عبده و شيخ محمد بخيت مفتى مصرافتخار شاگردى او را پيدا كردند.108
از فقه بهره اى وافر داشت.فقيهانه به تجزيه و تحليل مسائل سياسى و اجتماعى مى پرداخت و از روى كتاب و سنت حلال و حرام ومسائل مورد نياز جامعه را تشريح مى كرد. در اين باره نوشته هايى از او به يادگار مانده است.109
سيّد جمال الدينبا توجه به رسالت عظيمى كه براى حوزويان قائل بودشيوه آموزش موجود در حوزه ها را بسنده براى رسالت بزرگ آنان نمى ديد و لازم مى ديد كه حوزويان قائل بودشيوه آموزش موجود در حوزه ها را بسنده براى رسالت بزرگ آنان نمى ديد و لازم مى ديد كه حوزويانبيش از پيش تلاش كنند و به ابزارهاى آموزشى و تبليغى مجهز گردند. در اين بخش نگاهى داريم به برخى از ديدگاههاى سيددرباره كاستيهاى آموزشى حوزه.
ادبيات صرف و نحو و معانى و بيان پايه اول آموزش حوزه است. طالبان علم براى استفاده از كتاب و سنت مى بايست آنها بياموزند. متاسفانه طالبان علم با صرِف سالها وقت در تحصيل ادبيات و خواندن كتابهاى عريض و طويل با عباراتى مغلق و پيچيده بدرسيت نمى توانستند از آن در راه كشف زيباييهاى كتاب و سنت سود جويند.علاوه تطو زبان در آموزش ادبيات عرب در نظر گرفته نمى شد و اكثريت طلاب نمى توانستند با زبان روز سخن بگويند و با آن بنويسند و يافته هاى خود را با زبانى فصيح و بليغ عرضه كنند. تقديرات بسيار يز علماى بزرگ بر اثر عدم ممارست در نوشتن متروك مانده و بدون استفاده مى ماند.110 در روش تدريس ادبيات حوزه هاى اهل سنت و مصر نيز چنين وضعى حاكم بود.111 البته همت گروهى از علماى اديب عراق چون:سيد جعفر حلى و سيد مهدى بغدادى و سيد محمد سعيد حبوبى سبب گرديد كه عده اى از فضلا و اديبان در روزهاى تعطيل به دور هم گردآيند و ادبيات حوزه را رونقى ديگر بخشند112 ولى اين مجالس عموميت نداشت و در روند آموزشى حوزه جايگاهى ويژه براى اين كار در نظر گرفته نشده بود و تنها عده اى از ادب دوستان به عنوان كارى جنبى به آن اشتغال داشت ند.
سيد جمال الدين اسدآبادى به اين شيوه انتقاد مى كند آن را ناكافى براى انجام رسالت حوزويان مى داند:
(غرض از علم نحو آن است كه كس لغت عربى را استحصال كرده قادر بر گفتن و نوشتن شود. و حال آن كه مسلمانان در اين زمان علم نحو را مقصود بالاصاله قرار داده سالهاى دراز صرف افكار فيلسوفانه بلافايده در علم نحو مى كنند و حال آن كه بعد از فراغت نه قادر بر تكلم عربى هستند و نه قادر بر نوتن عربى و نه قادر فهميدن آن.علم معانى و بيان كه آن را(ليتر ليور) مى گويند علمى ات كه بدان انسان منشى و خطيب و شاعر گردد و حال آن كه ما مى بينيم در اين زمان بعد از تحصيل كردن آن علم قادر بر تصحيح كلمه يوميه خود هم نمى شوند.113)
محمد حسين امين الضرب مى گويد:
(سيد در سفر دومش به تهران در خانه ما سكونت داشت. من د آن زمان مغنى و مطول مى خواندم. روزى سيد از من از مغنى سؤال كردند. درست جواب دادم.بعد پرسيد كه عربى حرف مى زنى و بدان مى نويسى؟ گفتم:خير.اين كلمه خير چنان بر آن عالى جناب سخت و ناگوار آمد كه از شدت تغير رنگ صورتشان تغيير كرد با نهايت تغير گفتندشئ عجيب! شئ عجيب مطول و مغنى مى خواند و عربى حرف نمى زنى.از فردا بايدشروع به مكالمه عربى نمايي…114.)
سيد به ميزبان خويش توصيه كرد كه فرزندش را بر مكالمه و نوشتن عربى تشويق كند و خود در مدت اقامت در تهران به محمد حسينپسر امين الضربآموزش عربى مى داد.
از همين نگاه بود كه سيد به فن خطابه و نويسندگى به عنوان هنرى ارزشمند مى نگريست و آن را به طالبان علم و ادب آموزش مى داد:
(جمال الدين محفلى وطنى پديد آورد….وشاگردانش را در آن مجمع به تمرين خطابه و سخنرانى وامى داشت و اصول و مبادى فن خطابه را به ايشان الهام مى كرد…115)
به افراد مستعد توصيه مى كرد بنويسند و افكار خود را از اين راه ترويج كنند. خيلى به چاپ و نشر روزنامه سفارش مى كرد116.به نويسندگانى ايرانىتوصيه مى كرد به ترجمه ونگارش براى بيدارى مردم همت گمارند117.
سيد در خطابه و وعظ روش پيامبر و كسانى چون على بن ابى طالب(ع) را توصيه مى كرد كه مرجز و بليغ سخن مى گفتند و بر خلاف مردمان اين روزگاراز كلمات پرتكلف و طولانى پرهيز داشتنددر شكايت از روش خطيبان معاصر خود مى گويد:
(معاصران م مبتلا به بيمارى پرگويى هستند و در فصاحت و بلاغت و محتواى سخن سيره پيامبر را فراموش كرده و از روش خداوند سخن اميرالمومنين على بن ابى طالب كه در بلاغت و فصاحت و بزرگى و و جوانمردى سرآمد ديگران بود پيروى نمى كنند118)
در نويسندگى نيز مى پسنديد كه نويسندگان واضح و روشن بنويسند روشهاى نوين را تجربه كرده و در وادى ادب و هنر طرحى نو دراندازند و راه پيشينيان را كامل كنند.
سيد در انتقاد از روش نويسندگان مشرق زمين مى گفت:
(موضوع حقيقى ادبيات و رسالت آن بر فضلاى مشرق پنهان مانده و اساس قدرت آنان در اين است كه به واسطه استعارات مشكل و لغات دشوار كلام را از وضوح طبيعى خود بيندازند و به خاطر هيچ كدام خطور نكرده كه اين بساط كهنه را برچيدهطرحى نو بسازند.119)
سيد در وادى ادب الگو گرفتن از نهج البلاغه را طالب بود كه در فصاحت و بلاغت و معانى نوبرتر از كلام خلق است و فروتر از كلام خالقبسيارى از شاگردان وى با الهام از سخنان استاد نهج البلاغه را سرمشق ساختند و آن را به عنوان عالى ترين الگوى نويسندگى به جوانان مسلمان معرفى كردند. شيخ محمد عبده آن را به عنوان مهمترين منبع بلاغت به مصريان شناساند120 و كلام خود را نيزدر پرتو مصاحبت سيد و نهج البلاغه از تكلفات لفظى و شيوه نگارش اديبان الازهر رهايى بخشيد.121
آشنايى با زبان هاى زنده روز.
ضرورت آشنايى با زبانهاى زنده روز براى حوزويان محتاج تفصيل نيست. انسانها در سايه آگاهى از زبان مى توانند از علوم يكديگر بهره برند و پيام خود را به اقوام ديگر منتقل كنند. ملتها در سايه همزبانى يكديگر را مى شناسند و راه تفاهم آسان مى گردد. چه بسيار از اشتباهات سياسى و علميكه بر اثر ناآگاهى ملتها از افكار و فرهنگ يكديگر رخ داده و نتايج ناگوار و ناميمونى را براى مردم به بار آورده است.122 سيد جمال آموختن زبانهاى گوناگون را از آن جهت مفيد مى دانست كه زبان وسيله وحدت لغت و موجب اتحاد وهمسويى ملتهاست و مردم به كمك آن خواهند توانست از علوم ديگران سود جويند و بر غناى فرهنگ و صنعت خود بيفزايند. به علماى هندتوصيه مى كرد:
(زبان انگليسى را فرا گيرند و علوم و معارف مغرب زمين را در اختيار مردم نهند123.)
سيد خود با آن كه زبان مادريش تركى همدانى بود به زبانهاى زنده دنيا مسلط بود124 و با همزبانى با مردمان ترك و عرب و هند وسيله جذب آنان را به سوى خود فراهم مى آورد125.مرحوم ذكاء الملك مدير دارالطباعه در زمان ناصرالدين شاه در توصيف سيد گفته است:
(وارد شدم بر سيد و او را دريايى از علم و فضل ديدم… هفت زبان را به خوبى تكلم مى كرد. فارسى تركى همدانى تركى اسلامبولى فرانسه روسى انگليسى عربى و افغانى.عبرى را هم مى دانست.خلاصه عالمى مانند سيد قبل از آن و بعد از آن نديدم.126)
.فلسفه و حكمت
فلسفه در اصطلاح شايع مسلمانان همه دانشهاى عقلى در مقابل دانشهاى نقلى از قبيل لغت و نحو وفقه و حديث را در بر مى گرفت و فيلسوف به كسى گفته مى شد كه در همه علوم عقلى چون:رياضيات و لهيات و سياست و مديريت متبحر باشد127 و مردم را در حل معضلات فكرى و اجتماعى يارى كند.
در سده هاى سيزده و چهارده هجرى كه جهان در وادى انديشه و علم راههاى زيادى را پيموده بود فلسفه رايج در ميان مسلمانان جوابگوى احتياجات آنان نبود.بويژه در زمينه علوم طبيعى و رياضى و هيئت نتوانسته بود پا به پاى دانش جديد پيش آيد. در حكمت عملى چون تدبير منزل و سياست مدن و اخلاق بسيارى از حكيمان به جاى روى آوريبه مردم و ترويج پيامهاى بلند حكمت در تربيت انسان و ايجاد مدينه فاضله بيش از ساير اقشار از جامعه فاصله داشتند و در كنج زاويه ها و مدارس به آموزش متون فلسفى مشغول بودند.سيد جمال الدين كه خود فيلسوفى بزرگ بود به ترويج حكمت پرداخت و كتابهايى چون:(زوراء) (اشارات) (هدايه) حكمه العين حكمه الاشراق و تذكره خواجه نصير را به طالبان دانش تدريس مى كرد128.بويژه فلسفه سياسى و اجتماعى اسلام را كه در آن روز كمتر از آن سخن گفته مى شد به عرصه تحقيق و تدريس بازگرداند.
سيد براى حكمت مكانتى بزرگ قائل بود. اهداف فلسفه در نظر او شناخت انسان و جهان و ساختن انسان كامل و جامعه اى برين بود:
(فلسفه خروج از مضيق مدارك حيوانيت است به سوى فضاى واسع مشاعر انسانيت و ازاله ظلمات بهيميه است به انوار خرد غريزى و تبديل عمى و عمش است به بصيرت و بينايى و نجات از توحش و تبرى جهل و نادانى به دخول در مدينه فاضله دانش و كاردانى وبالجمله صيروت انسان است. انسان و حيات اوست به حيات مقدسه عقلى و غايت آن كمال انسانى است.129)
سيّد تصريح مى كند كه جميع پيشرفتهاى بشر به خاطر وجود دانش است و دانشها در ارتباط با يكديگر كارگر مى افتند و ما احتياج به علمى داريم كه سر رشته دار ساير دانشها باشد و نگهدارى آنها را بر عهده گيرد و به همه علوم روش وشيوه عمل بياموزد و آن علم فلسفه است و هيچ امتى بدون روح فلسفى نمى تواند از دانش خود استفاده كند.130
او بر اين عقيده بود كه:نبودن روح فلسفى و عقلانى و انديشه واقع گر اساس سقوط فرهنگها و تمدنهاست.بر اساس همين ديدگاه ناتوانى حكومت عثمانى را معلول دور شدن آن از روح فلسفى و تقليد از فرهنگ بيگانه مى دانست.
سيّد جمال الدين با كاوش در حكمت رايج در حوزه هاى علمى كشورها اسلامى و سيره حكيمان نه آن علم را در درجه اى از شايستگى مى بيند كه بتواند پيشگام ساير علوم گردد و نه حكيمان را تواناى بر رهانيدن ملتها از جهل و تاريكى.از اين روى بجد مى خواهد كه حكيمان خانه ذهن خويش را بتكانند و در حكمت نظرى و عملى گامهاى جدى تر بردارند.او در انتقاد از سيرت حكيمان معاصرش مى گويد:آنان از اهداف حكمت كه همان رسالت انبياست دور افتاده اند و با جامعه بيگانه اند.
مى گويد:
(دست چپ خود را از دست راست نمى شناسند و نمى پرسند كه ماكيستيم و چيستيم و ما را چه بايد و چه نشايد132)
در جمع طالبان حكمت از حركت و عمل سخن مى راند و مشكلات اجتماعى مسلمانان را مطرح مى كند و فيلسوفان را به مطالعه قرآن و سنت دعوت مى كند كه فلسفه در سايه همراهى با قرآن راه خود را باز مى جويد و آن نخستين معلم حكمت مسلمانان ونسخه جامع اين عالم كبير است:
(واجب است.بر هر شخص به انفراده و بر هر امتى به هيأت مجموعه كه آن نسخه جامعه را از براى عروج به مدارج كمال عقلى و كمال در معيشت پيشنهاد خود كرده و در او به نظر بصيرت دقت نموده هر روزه بهره تازه و خطى جديد استحصال نمايد133.)
او نهيب مى زند به فلاسفه و حكماى مسلمانان كه:بايد فكر كنند ريشه قضا و قدر در كجاست و علل انحطاط مسلمانان در چيست و آيا مبدء اول و حق مطلق براى اصلاح آنان سبب و مقتضى قرار داده يا نه و آيا نفس اصلاح اين امت ممكن است يا محال و اگر ممكن است اسباب و شرايط آن كدام است. در نظر سيّد اگر حكيم فرصتهاى خود را در اين مسائل به كار نگيرد عمر خويش را تباه ساخته و او را نمى توان حكيم و عارف به احوالات موجودات خارجيه ناميد.او توصيه مى كند كه حكماى مسلمان بايد پا را از كتابهاى گذشتگان فراتر نهند و به تجربه در حكمت طبيعى روى آورند.در سايه تفكر و تجربه و كاوش كتاب تكوين است كه افقهاى علم پرده مى افكند و رازهاى هستى به تسخير انسان در مى آيد.او در سيرت برخى از حكماى هند مى گويد:
(عجيب است كه يك لمپى(چراغ) در پيش خود نهاده و از اول شب تا صبح(شمس البارعه) را مطالعه مى كنند و يك بار در اين معنى فكر نمى كنند كه چرا اگر شيشه او را برداريم دود بسيار در آن حاصل مى شود و چون شيشه را بگذاريم هيچ دودى از او حاصل نمى شود.حكيم آن است كه جميع حوادث و اجزاى عالمذهن او را حركت بدهد نه آن كه مانند كورها در يك راه برود كه هيچ نداند كه ابتدا يا پايان آن كجاست.134)
او به علماى هند كه با دستاوردهاى غرب از نزديك در تماس بودند پيشنهاد مى كند كه چرا به جاى فرو رفتن در كتابهاى گذشتگان و كشف طبيعت از لابه لاى اوراق كتاب در تلگراف تلفن برق بخار انرژى و… تفكر نكنيد و كهربا را كه منشاء بركات و آثار بسيار است جولانگاه فكر خود نسازيد؟ آيا صرف نبودن اين مسائل در شفاى ابن سينا وحكمت اشراق شهاب الدين مى تواند مجوز وانهادن دانش جديد از سوى شما باشد؟ مى گويد:
(چه بسيار جاى تعجب است كه مسلمانان علومى را كه منوب به ارسطو است به غايت رغبت مى خوانند اما اگر سخنى به(كليلو) و(نيوتون) و(كپلر) نسبت داده شود ان را كفر مى انگارند.)
در جواب مخالفان علوم جديد مى گويد:
(اين دسته دشمن ديانت اسلامى هستند. اسلام نزديك ترين اديان به علم و دانش است و منافاتى بين علوم جديد و ديانت اسلام موجود نيست.135)
سيد در فهماندن حكمت طبيعى از ابزار و شيوه هاى نوبهره مى برد:
وى براى تدريس جغرافياى حكمت از فلسفه ابن سين كره اى دست ساز به مجلس درس مى برد و در آموزش هيئت شبها با دانشجويان بيدار مى ماند و آنان را عملاً با ستارگان آشنا مى كرد.136
فقه
فقه تئورى اداره فرد و جامعه و برنامه زندگى است.فقيه كسى است كه حقوق وشيوه زندگى فرد و جامعه از احكام منزل و اجتماع روابط مردم با يكديگر و روابط مردم و حكومت را بداند و در عمل نيز آن را ممارست كند تا بتواند قانون را در جامعه به اجرا در آورد و بر اساس آن جامعه را تدبير كند. پس اگر عالمى تنها به فراگيرى تئوريك مسائل فقهى اكتفا كند و در فهم متون فقهى متبحر شودولى در عمل از پياده كردن يافته هاى خود عاجز باشد و نتواند در تجسم مهم ترين مسائل فقه; دينى ولايت و حكومت ره به جايى ببرد فقيه نيست. فقيه مى بايست همراه آموزش در عمل ممارست كند و بتواند تحقيقات اقتصادى و اجتماعى و سياسى خود را در جامعه به كار برد.لازمه اين كار آشنايى علماى فقه با موضوعات سياسى و اجتماعى و حقوقى است.
سيد درباره فقه و فقيه مى گويد:
(علم فقه مسلمانان حاوى است مرجميع حقوق منزليه و حقوق دولتيه ر پس بايد شخصى كه متوغل در علم فقه شود لايق آن باشد كه صدر اعظم ملكى شود و يا سفير كبير دولتى گردد و حال آن كه ما فقهاى خود را مى بينيم بعد از تعليم اين علم از اداره خانه خود عاجزند بلكه بلاهت خود را فخر مى شمرند.137)
سيد به مسائل سياسى و اجتماعى فقه بيش از ساير مسائل اهميت مى داد. در نوشته ها و سخنه به مسائل مهم اجتماعى اسلام چون: اسلام و حكومت روابط اسلام و ديگران احكام جهاد و مبارزه دفاع نظام اقتصادى دين جايگاه زن در فرهنگ اسلامى و… پرداخته است و در عمل نيزبر همين صراط مشى كرد.
اصول فقه
اصول مقدمه فقه و پلى است براى ورود به شريعت. اصول شيوه استفاده از مفاهيم شرعى را به فقيه مى آموزد و به هنگام تحير و كوتاه ماندن دست وى از دليل لفظى و گفتار صريح وى را از سرگردانى رهايى مى بخشد.
در نظر سيد جمال الدين اصول فلسفه شريعت است كه در آن صحت و فساد و نفع و ضرر و علت تشريع احكام آموخته مى شود فقيه با دريافت هدفهاى اصلى دين احكام شريعت را در همه زمانها و مكانها با مقتضيات تطبيق مى دهد و آن را جاودان مى سازد. بر اين اساس توجه به تاثير زمان ومكان دانستن مقومات تشريع احكام در زمان صدور و تطبيق آن بر عصرهاى مختلف از ويژگيهاى اصلى عالم اصولى است.
سيد از دور بودن برخى از عالمان اصولى از تاصير موقعيت زمانى و مكانى و فلسفه احكام شكوه مى كند و عجز آنان را در تطبيق قواعد كلى بر موضوعات خارجى و استفاده از احكام اسلامى در برنامه ريزيهاى اجتماعى عيب بزرگ مى شمارد:
(علم اصول عبارت است از فلسفه شريعت كه در آن علم حقيقت صحت و فساد و منفعت و مضرت و علل تشريع احكام بيان مى شود و البته يك شخص كه اين علم را بخواند مى بايست كه قادر شود بر وضع و اجراى مدنيت در عالم و حال آن كه ما مى بينيم كه خوانندگان اين علم از مسلمانان محروم هستند از دانش فوائد قوانين و قواعد مدنيت و اصلاح عالم.138)
سيد جمال الدين كه پرويده مكتب اجتهاد بود و كاربرد تعقل و تفكر در فهم شريعت را در مكتب اهل بيت فرا گرفته بود انديشه ورى و اجتهاد را به ميان اهل سنت برد و تحولى شگرف را در بينش اعتقادى و سياسى علماى اهل سنت سبب گشت. علماى مصر را به تعقل و تفكر واداشت وفقهاى بيدار و آگاهى چون:شيخ محمد عبده و شيخ سعد ذغلول را پرورش داد.
پيش از ورود سيد به مصر حوزه اهل تسنن در جمود فكرد غوطه ور بود و تاريكى جهالت و عصبيت همه روزنه هاى اميد را بسته بود. آراى گذشتگان چونان وحى منزل بود و نوآوران و انديشه گران دينى تكفير مى شدند.
سيد جمال الدين با استدلالهاى محكم و متين به ويرانى سدهاى جهالت پرداخت و طلاب و حوزويان را به انديشه ورى واداشت و اجتهاد را از مسلمات فقه و راز بقاى دين شمرد. او در جواب آنان كه باب اجتهاد را مسدود مى پنداشتند مى گويد:
(مسدود بودن باب اجتهاد به چه معنى است؟و دليل مسدود بودن آن كجاست و كدام رهبر دينى نفقه در دين را ممنوع كرده است. ما وظيفه داريم از تفكر خود در فهم قرآن و احاديث بهره گيريم و براى حل مشكلات از آن استفاده جوييم و اگر رهبران مذاهب چهارگانه اهل سنت در امروز زنده بودند آنان نيز به استنباط احكام جديد مى پرداختند.اين رهبران بزرگ دينى با همه علومشان به همه اسرار قرآن دست پيدا نكردند و دانش آنان در كنار قرآن و سنت بسان قطره اى از درياست و مانع نمى شود كه ما نيز از دانش خويش براى حل مشكلاتمان از قرآن و سنت بهره گيريم و در مسائل جديد و رخدادهاى نوظهور به اجتهاد پردازيم.139)
سيد با ديدى اجتهادى به تجزيه وتحليل احكام مى پرداخت و معتقد بود: مصالح ومقتضيات زمان در صدور احكام و قضاوتهاى رهبران معصوم تاثير داشته است و برخى از احكام با از ميان رفتن شرائط وموقعيت موضوع قابل تغيير است و پيامبر در قضاوتهاى خود به نقش زمان و مكان و حالات افراد توجه داشته است از جمله:
1.پيامبر(ص) به هنگام فتح مكه دستور داد ابوسفيان در دماغه كوه نگهداشته شود تا لشكريان اسلام بر او بگذرند و عظمت مسلمانان را با چشم ببيند و دست از مقاومت بردارد.140
ابوسفيان در آن روزگار به جهت نخوت و تكبر سزاوار تحقير بود ولى به روزگار ديگر پيامبر(ص) در مقايسه ابوسفيان و ساير قريش درباره اش گفت:(ان كل الصيد فى جوف الضراء140)
و بدين گفتار او را در ميان اقران خود سرافراز كرد.141
2.ابودجانه در جنگ احد با تبختر ويژه اى در ميدان نبرد جولان مى داد. پيامبر (ص) فرمود:( اين رفتارى است كه خداوند آن را دشمن دارد مگر به هنگام جنگ.142)
3.پيامبر(ص) به مناسبتى فرمود:(نعم الطعام الخل143) اين را براى خشنودى خاطر مردى فقير گفت كه آن حضرت را مهمانى كرده بود و تنها سرمايه خود ر كه(سركه) بود به خدمت پيامبر آورد. ولى به گاه ديگر در پاسخ دعوت مرد توانگرى كه از روى آزمندى ميهمانان را فقط با سركه پذيرايى مى كرد فرمود:(بئس الطعام الخل144).
اينها نشانگر آن است كه قضاوتهاى متفاوت پيامبر در مورد يك چيز بستگى به اختلاف حالات گوناگون در آن مورد داشته است.
تاريخ
تاريخ كتاب عبرت است و از منابع شناخت و معرفت.تاريخ انسانها را بر كارها ودگرگونيهاى روزگاران واقف مى سازد و چراغى فرا راه آيندگان قرار مى دهد. و انسانها با بهره گيرى از تجارب گذشتگان از تجربه دوباره گذشته بى نياز مى شوند.
سيد جمال الدين به تاريخ بسيار اهميت مى داد و شناخت رويدادهاى گذشته جهان و انسان را براى حوزويان لازم مى دانست. او عالم و طبيب روانها را به طبيب جسم تشبيه مى كند. طبيب جسم در صورتى مى تواند مؤثر باشد كه به تاريخ علوم طبيعى و علوم نباتى آشنا باشد و خواص و منافع داروها را بشناسد گرنه طبيب نادان بيمار را هلاك خواهد كرد. طبيب روحانى لازم است به تاريخ ملتها آشنا باشد انسان را بشناسد و روشهاى اصلاحى و تربيتى را درست بداند:
(همان طورى كه لازمه طبيب است كه عالم به تاريخ طبيعى و نباتات و حيوانات و علل امراض و اسباب و درجات آنها باشد بايد همين قسم باشد طبيب روحانى. طبيب نفرس و ارواح را كه به راهنمايى جامعه بر مى خيزد سزاوار است كه آشنا به تاريخ ملت بوده تا بتواند فرزندان خود را راهنمايى كند و با تاريخ ديگران آشنا شود تا بدانند كه سرّ تقدم و انحطاط ملل در تمام ادوار تاريخى در چه عواملى نهفته است.145)
خود در تاريخ بسيار مطالعه داشت بويژه در فلسفه تاريخ اسلام سير تمدن اسلامى سرگذشت مسلمانان.كتابهايى كه در سرگذشت ملتها نگاشته شده بود تا جايى كه در دسترس داشت خوانده بود.146
سر تا سر گفته ها و نوشته هاى وى آكنده از نكته هاى تاريخى و تجربيات مردان بزرگ است. در مورد افغانستان كه مدتى را در آن سرزمين سپرى كرده بود كتابى به نام(تتمه البيان فى تاريخ افغانستان )نگاشت.
خواندن كتابهاى تاريخى و سودمند را به نوجوانان توصيه مى كرد و آنان را از خواندن كتابهاى تاريخى زيان آور كه آنان را از واقعيتها دور مى ساخت باز مى داشت.
سديد السلطنه فرزند دوازده ساله حاج احمدخان ميزبان سيّد در بوشهر از كسانى است كه سيّد به تربيت او همت گماشت. به قول خود مشاراليهسيد كتاب جغرافيا و هيئت مرحوم ميرزا عبدالغفار نجم الملك طبع تهران سنه1300 را براى تدريس وى انتخاب كرد و كتاب(سيره ناپلئون الاول) طبع پاريس سنه 1856 ميلادى و(جلستان) ترجمه گلستان سعدى طبع مصر; كتاب كليه و دمنه) ترجمه ابن مقفع طبع بمبئى سنه 1295 از كتابخانه خود به سديد الدين داد كه مطالعه كند و مشكلات آنها را بپرسد. افزون بر اين وى را به قرائت جرايد مصر واداشت و از مطالعه كتاب(ناسخ التواريخ) تاليف محمد تقى سپهر ممانعت نمود.147
سيد جمال پيرامون تاريخ اديان و مذاهب گوناگون نيز اطلاعاتى وسيع داشت. رساله نيجريه وى كه آن را در رد دهريان و ماده گرايان نوشت گواهى است روشن بر اين سخن.
سيد گنجينه تاريخ اسلام و مسلمانان بود. بر احوال جهان قبل از اسلام مطلع بود. نويسندگان در تاريخ را راهنمايى مى كرد. ميرزا آقا خان كرمانى درباره كتاب خود:(تاريخ ايران از اسلام تا سلجوقيان) مى نويسد:
(آن را به نظر سيد جمال الدين رسانيده و حضرت شيخ مى فرمايند:ناقص است.148) سيدتاريخى را سودمند مى دانست كه در خدمت زندگى باشد و انسانها را به تفكر و خلاقيت و سازندگى وادارد. فلسفه تاريخ و شناخت علل حركت جامعه و سير تحولپيشرفت و ركود تمدنه مقصود اصلى وى از نگرش به تاريخ بود.او در اين باره نوشته است:
(براى بيان همه وقايع تاريخىعلاوه بر ذكر زمان وقوع آنهعلمى هست كه بالاتر از بيان سرگذشت اعمال گذشتگان مى باشد و همه علماى امتها و ملل درباره آن علم بحث كرده اند و نتايج مفيدى گرفته اند. آن علمعبارت است از بيان سير تكامل انسانها در رسيدن به مقامات بالاتر و يا هبوط به مراحل انحطاط…149)
او تاريخى را مفيد مى دانست كه حقيقت باشد و غيرت و مردانگى را در ملت بينگيزد و زمينه تربيت مردم را فراهم سازد و خواننده به مطالعات صفحات آن خود را از عالم غفلت و عرصه بى خبران بالاتر آورد.150
تاريخ تمدن اروپ كه پيرامون تحولات اروپ توسط(گيزو) به نگارش درآمده بود از اين جهت مورد توجه سيد قرار گرفت كه راز ترقى و تنزل اقوام غربى را آشكار مى كرد و بر تجارب مسلمانان مى افزود:
(گيزو يكى از مردان سياست فرانسه و يكى از رهبران محافظه كار اروپا در قرن نوزدهم بود. معروفترين كتاب او به نام(تاريخ تمدن اروپا) در سال 1877 به عربى ترجمه و در اسكندريه منتشر شد. سيد جمال و عبده هر دو مطالب آن را از اين جهت سودمند يافتند كه مى توانستند به پاره اى از عوامل مذهبى و اجتماعى پيشرفت اروپاييان و به قياس آن به علل واماندگى مسلمانان پى ببرند. سيد جمال در كتاب حقيقت مذهب نيجرى نكته اى از آن را در اثبات نظر خود راجع به تاثير تعقل دينى در پيشرفت ملتها ياد كرده است.151)
جغرافيا
جغرافياى طبيعى و سياسى شناخت اقليمها و احوال زمين از مسائل مورد علاقه سيّد جمال الدين بود. آشنايى با جغرافيا را از آن جهت لازم مى دانست كه او را در كشف حكمت طبيعى يارى مى رساند. علاوهدر پى آن بود كه با آگاهى از احوالات زمين و مردمان آن زمينهاى تحت اشغال استعمارگران و راههاى ارتباط مسلمانان با يكديگر را مورد بررسى قرار دهد. او با مطالعه كتاب و سفرهاى گوناگون در اين باره اطلاعات وسيعى را كسب كرده بود و اطلاعات خود را به وسيله كره اى مقوايى به جستجوگران اين دانش مى آموخت.
سعد زغلول پاش از شاگردان سيد جمال در خاطرات خود نوشته است:
(در دوران جوانى آن زمان كه در الازهر مصر تحصيل مى كردم شنيدم كه سيد جمال الدين آمده و در الازهر علوم جديد را نشر مى دهد كره اى دارد و از جغرافيا بحث مى كند. علم او را از تدريس جغرافيا و مسائل اجتماعى باز مى داشتند و مى گفتند:اين درسها در الازهر صحيح نيست. من هم مانند اغلب جوانهاى آن روز جامد و خشك بودم. با چند نفر تصميم گرفتيم برويم و او را بزنيم و تصور مى كرديم كه با آن كار اجر دينى و ثواب اخروى نيز خواهيم برد. با چند نفر از رفقا به نزديك خانه اش رفتيم.در آستانه درى كه متصل به اتاقش بود از ابوتراب ايرانى كه مستخدم او بود سراغ سيد را گرفتيم. پرده اى را بالا زد ديديم سيد در آن گوشه نشسته و در كنار او يك كره جغرافيا بود. سلام كرديم و داخل شديم و از سيّد راجع به كره جغرافيا سؤالاتى كرديم. سيّد كره جغرافيا را در دست گرفت و با كلماتى لبريز از عشق به ميهن بزرگ اسلام كشورهاى اسلامى را روى كره به ما نشان داد. از فقر و تيره روزى و جهل مسلمانان ونقشه هاى شوم استعمارى دولتهاى مغرب زمين برايمان سخن گفت.و در پايان خاطر نشان ساخت كه نجات مردم مسلمان بدون شناخت صحيح كشورهاى اسلامى و بازگشت به وحدت صدر اسلام امكان پذير نيست… من كه مسحور قيافه و سخنان او شده بودم به رفقا گفتم نبايد ديگر با اين مرد معارضه كنيم.152)
آشنايى با سياست و مصالح روز
در انديشه سيّد عالم دست خداست كه از قلعه محكم ديانت پاسدارى مى كند ارتش كفر و يارانش را دور مى سازد با منكر مى ستيزد از نواميس مردم دفاع مى كند و عدالت را نگهبان است. عالم به هنگام فراهم آمدن شرايط و موقعيت بر حوزه مديريت عمومى مى نشيند و جامعه را رهبرى مى كند.153
سيّد جمال الدين براى توانمندى علماء در انجام وظايف خود ضرورى مى داند كه علماء با جامعه خويش آشنا باشند از رويدادها و وقايع اقتصادى و سياسى و اجتماعى مطلع باشند و در برابر حوادث ناگوار اعلام خطر كنند;چرا كه اگر عالم منزوى باشد و ورود در جامعه را از وظايف خود نداند و يا بالاتر بلاهت و نادانى خود را فخر بشمارد نه تنها قدرت عمل از وى سلب مى شود كه استنباطات او نيز ناموزون است و ركنى مهم از فتوا را ندارد. بر اين اساس سيد جمال الدين در عين احترام به عظمت والاى ميرزاى شيرازى و اعتراف به جايگاه فقهى و اجتماعى او علاقه مند است كه ميرزاى بزرگ علاوه بر رهبرى جامعه شيعه به سطح رهبران جهانى ارتقا يابد. وصول به اين مرتبه را در گرو آشنايى وى با جهان خارج و مسائل جهانى مى داند:
(ميرز بهترين رهبر و پيشواى شيعه است. اگر جهان خارج را ديده بود از بهترين رهبران جهانى بود.154)
سيّد جمال الدين در موضع مرزبانى اسلام در جريان حوادث جهان قرار داشت. با مطالعه كتاب و جرايد ارتباط مكاتبه اى با انديشه وران و مصلحان رفت و آمد به نقاط گوناگون جهان و شركت در مجامع علمى و سياسى نبض زمان را در اختيار داشتموجهاى فرهنگى و سياسى مخالف را مى شناخت و به پيشواز حوادث مى رفت.
انديشه ها و مقالات سيد در زمينه تمدن و دانش غرب آزادى آزادى زنان مكاتب الحادى الحاد جديد سوسياليسم استعمار و … نمايانگر حضور او در عرصه زمان خويش است.
او در هند با مشاهده رشد الحاد در بين محصلان مدارس جديد به نقد ماترياليسم پرداخت و علاوه بر نقد علمى و تاريخى الحاد مفاسد اجتماعى و سياسى آن را آشكار ساخت و چهره پنهان تمدن غرب ر كه با پشتوانه الحاد و شعارهاى فريبنده:آزادى و تمدن ملتها را استثمار مى كرد محكوم ساخت. برخورد سيّد با سوسياليسم از نكته هاى جالب ديگر زندگى سيد است. در آن روزگار انديشه هاى اشتراكى كه توسط ماركس و انگلس عليه سرمايه دارى غرب تبليغ مى شدنهضت فكرى جديدى را در اروپا پديد آورده بود و بازتاب گسترده اى در محافل روشنفكرى داشت. جهان اسلام نيز از نفوذ آن بى نصيب نماند و به عنوان تفكرى نو در ميان جوانان مطرح مى گرديد. سيد جمال الدين كه با انديشه هاى سوسياليستى آشنا بود به ارزيابى آن پرداخت و با ريشه يابى آغاز و انجام اين تفكر آن را خطرى بزرگ براى بشريت خواند و هشدار داد كه گسترش تفكر اشتراكى به فساد در حرث و نسل خواهد انجاميد و پيش بينى كرد كه:چون انديشه اشتراكى ريشه در انتقام عليه سرمايه داران دارد و راه افراط مى پويد به تفريط دچار خواهد گشت و فرجامى جز خون ريزى وتباهى مردم در پى نخواهد داشت.
سيد در تحليلى فراتر از انديشه هاى سوسياليستهاى غرب درباره سرمايه دارى استعمار را بزرگترين خطر جوامع بشرى شمرد. وى بر اين عقيده بود:آنچه سرمايه دارى غرب را به وجود آورده استثماركارگران اروپايى و ربودن ارزش اضافى كار نيست بلكه غارت سرزمين و منابع آفريقا و آسيا اين تكاثر را فراهم كرده است. ثروتى كه در غارت آن كارگر وكارفرماى غربى شريكند و مسأله بر سر تراضى تقسيم اين گنجهاى بادآورده است.سيد جمال الدين عدالت و مساوات واقعى بين مردم را در اسلام جلوه گر دانست. مى گفت: قرآن منادى وحدت و برادى است و برنامه ها اقتصادى آن چون: زكات و خمس و انفال و نفى رب تكاثر و كنز و ثروت هاى باطل را از ميان برمى دارد و درويشان را شريك اموال توانمندان مى كند. برنامه هاى اقتصادى و سيره پيامبر و خلفاى صدر اسلام را شاهدى بر آن مدينه فاضله مى گرفت.
سيد از ابوذر به عنوان اولين سوسياليست واقعى نام برد كه خدا را مى پرستيد و بر اجراى قوانين اسلام پاى مى فشرد.او در مقابل معاويه كه در اسلام انحراف ايجاد كرده و با زندگى اشرافى از سيره پيامبر و صحابه فاصله گرفته بود شوريد و روش او را بر خلاف زندگى پيامبر شمرد.او بر اين باور بود روش ابوذر بهترين سرمشق مبارزان ضد استثمارى است.
مى گفت:اگر اشتراكيت و سوسياليسم به جز راه اسلام روشى ديگر بپيمايد جز هرج و مرج و ايجاد حمام خون محصولى نخواهد درويد.155
ناهنجاريهاى جهان اسلام از ديد سيد جمال الدين اسد آبادى
ذلت ونحطاط بر جهان اسلام سايه افكنده بود. استعمار به طمع فتح سرزمينهاى اسلامى پيش مىتاخت.
سردمداران بلاد اسلامى غافل از همه ج فقط به تحكيم موقعيت خويش مىانديشيدند و هر گونه اصلاح و اقدام سازندهاى را به فراموشى سپرده بودند و بر اين ذلت و انحطاط اشغال سنگره ذليلانه تن در داده بودند.
اروپاى منحط و فراموش شده ديروز اكنون نيرو گرفته بود و خود را براى تسخير جهان و آقايى بر آن مهيا مى كرد. بى محاب بى ترس و خوف با اعتماد به نفس خويش را از دست داده بودند واتكايى نداشتند كه با تكيه به آن بر دشمن يورش برند و در برابر يورش و شبيخون آن مقاومت كنند لحظه به لحظه عقب مىنشستند و سنگرها را به دشمن سر سخت و سر مست مىسپردند وخود به بيغولهها پناه مىبردند و مات و مبهوت بر پيشرفت دشمن مىنگريستند.
در كاخهاى فرمانروايان مسلمان تدبيرى انديشيده نمىشد كه در برابر گستاخ چه كنند؟ عجيبتر اين كه دشمن به چيزى گرفته نمىشد. اين چنين مىپنداشتند كه دشمن همان دشمن ضعيف ديروز و مسلمانان ضعيف ديروز وهر آن آمادگى دارند دفع دشمن كنند امّا غافل از اين كه پندارى بيش نبود و دشمن امروز قوى پنجه تر از آن كه تصور شود پا به ميدان گذارده بود و مسلمانان پراكنده و بى رهبرى لايق و كاردان ضعيفتر و زبونتر از آن كه بتوانند در برابر دشمن غدار قد بر افرازند. ديروز پر رونق و پر شكوه و عظمت گذشته بود و روز گار ذلت و خوارى و بى نوايى مسلمانان فرا رسيده بود.
نبرد يك طرفه بود. همه چيز براى پيشروى دشمن مهيا شده بود. دشمن با ابزار و شگردهاى ويژه قلمرو مسلمانان را نشانه مىرفت. از شبه قاره هند تا آلبانى از تونس تا مجمع الجزاير مالديو همه و همه در معرض تصرف و نفوذ استعمار قرار داشت. دشمن از بيرون و حكام خود كامه و عيّاش از درون در كار تخريب اين بناى عظيم بودند و بر سر درهم شكستن شوكت مسمانان در تلاش!
ويرانى اوضاع اقتصادى آفت و بلاياى طبيعى ظلم و ستم و... غبار يأس و خمودگى را بر امم شرق فشانده بود. از اين روى دشمن موقع را براى دست اندازى به سرزمينهاى اسلامى مناسب ديده بود. به قول اديب اسحاق نويسنده پر آوازه عصر سيد جمال و تربيت شده مكتب فكرى وى:
« ( گويا ) چنين مقرر شده است كه مشرق زمين پس از شكوفايى و عظمت فرو بيايد و پس از مناعت و بزرگوارى خوار گردد و سفره چرب آزگاران باشد و آن را همچون گوى به هر سوى كه خواهد ببرند. » 1
در اين فضاى يأس آلود و انفساى عقب ماندگى و انحطاط كه همه جا را تاريكى فرا گرفته بود و همه دلمرده بودند و سر در گريبان خداوند روزنى به روشنايى گشود و سيد جمال را به ملل مشرق زمين هديه داد.
او بسان خورشيد درخشيد و خوابها را آشفته ساخت. بانگ بيدارى نواخت.
سياهيها را پراكند و سكوتها را در هم شكست و عمق و ژرفاى فاجعه رقتانگيز و اوضاع نابهنجار مسلمانان را نماياند.
سيد جمال از ناهنجاريه استبداد فقر علمى و ركود فكرى پريشان احوالى مسلمانان بى خبرى تودههاى مسلم گسترش خرافات تفرقه ها و كينه توزيهاى بنيان بر افكن نفوذ و استيلاى بيگانگان سكوت و بى تفاوتى سران قوم از همه مهمتر تهاجم خانمانسوز تهاجم فرهنگى استعمار پرده برداشت.
سيد جمال جهان اسلام را مىديد كه با موقعيت جغرافيايى ويژه و مناطق استراتژيك منابع طبيعى ذخاير عظيم طبيعى فرهنگ وتاريخ افتخار آميز و ... رو به افول گذاشته و با جسمى نحيف و چشمانى بى فروغ زاوانش خميده و از حركت باز مانده و لا شخورهاى تازه به قدرت رسيده طمع در پاره پاره كردن او دارند. ناهنجاريها و كاستيها از ديد سيد جمال بسيار بودند و توضيح و تفصيل هر كدام فرصتى ديگر مىطلبد در اين ج به برخى از آنها اشاره مىكنيم به اميد اين كه مفيد افتد.
تفرقه و اختلاف
جانكاهترين درد و گرفتارى جهان اسلام تفرقه و اختلاف بود. سايه شوم و سنگين اختلاف جاى جاى كشورهاى اسلامى را فرو پوشانده بود صداى ضجه و ناله بينوايانى كه در آشفته بازار اختلاف بى خانمان شده بودند و بى سر پرست به گوش مىرسيد و هر روز بر خيل بينوايان افزوده مىشد. اختلاف و دوئيت چنگ انداخته بود و هر چه آبادى بود و زيبايى به ويرانى مىكشاند.
در اين روزگار كه هر كسى بر طبل خود مىنواخت و جهان اسلام بى تمركز و رهبرى حيران و سرگردان يله ورها سير قهقرايى مىپيمود گرگانى در لباس شبان قد علم مىكردند و در پى آن بودند كه زمام امور اين امم بى پناه را بر سر دست گيرند و به هر سوى كه خود مىخواستند و هدفهاى شوم آنان ايجاب مىكرد هدايت كنند. با بيان و بهائيان مهدويون و... از اين قماش بودند و چنين سودايى در سر داشتند.
تفرقه و دوئيت به همه جا ريشه دوانيده بود. خاص و عام عالم و عامى روشنفكر و تاريك انديش همه و همه در اين بلاى شوم وخانمانسوز گرفتار آمده بودند. شگفتانگيز اين كه مسلمانان با آن همه تعاليم حياتى اسلام در رابطه با كمك به همنوع و درد و غم ديگران در دل داشتند و غم و دردى از روى دلها برداشتن و... بى تفاوت از كنار گرفتاريهاى خانمان بر انداز مسلمانان مىگذشتند و خم به ابرو نمىآوردند.
سيّد جمال اين درد جانكاه را چنين به تصوير مىكشد:
« مسلمانان شرق و غرب با هم اختلاف و نفاق دارند و رابطه دينى ميان جوامع اسلامى قطع شده برادر از رنج برادرش متأثر نمىشود. همسايه ندارد. هيچ كدام از افراد مسلمان در برابر مسلمان ديگر به عهد و پيمان خود وفا نمىكنند. »2
آنچه بر اختلافات كوچك مذهبى و... دامن مىزد و شعله آن را افروخته نگه مىداشت متأسفانه غرضها و دسيسههاى پليد حكام و سردمداران بلاد اسلامى بود. آنان بر اساس قرائن و شواهد موجود بر اين پندار بودند كه اختلافات مذهبى ملى و... بر دولت و شوكت آنان دوام خواهد بخشيد.
سيد جمال در اين باره مىگويد:
« تفرقه ميان سنيان و شيعيان ر طمعكاريها و حيله گريهاى پادشاهان و فرمانروايان اسلامى در طول سالهاى دراز به وجود آورده است. »3
سردمداران عثمانى براى تحكيم پايههاى پوشالى قدرت خود و جذب عوام و عالمان عوامتر از عوام و كژ انديشان نار است كردار ستم و بيداد و آدمكشى و نابود كردن همه چيز و همه كس را به نام دفاع از حوزه تسنن و مخالفت با تشيّع توجيه مىكردند. و چنين بودند بدكرداران حاكم بر مقدرات مردم ايران. آنان با شعار دفاع از شيعه و مخالفت با سنيان نارواييهايى انجام مىدادند كه قلم شرم مىكند كه بنگارد.
در افغانستان عبدالرحمان محمد زائى مزدور و دست نشانده انگلستان كه مأموريت داشت اسلام را از صحنه اجتماعى - سياسى جامعه بزدايد پس از كشتار فراوان با هزاران پياده و سواره نظام از شرق و غرب به شيعيان هزاره حمله ور شد و قتل عام دهشتناكى كرد.
وى مىگفت:
« بايد مردم افغانستان دمار از روزگار شيعه ساكن هزاره بكشند و ايشان را از مملكت افغانستان نيست و نابود كنند و اراضى و املاك آنان را تصاحب كنند. »4
اين مزدور نابخرد كشتار شيعيان را واجب مىشمرد و عالمانى كه به تكفير شيعيان تن نمىدادند از دم تيغ مىگذراند. سيد جمال عميقترين و وخيمترين زخم پيكر جامعه اسلامى ر همين نزاعها و كشمكشها مىدانست. جدايى را بزرگترين درد مشرق زمين به شمار مىآورد. مىگفت:
«فالشرق الشرق! فخصصت جهاز دماغى لتشخيص دائه وتحرّى دوائه وجدت اقتل ادوائه انقسام اهله و اختلافهم على الاتحاد و اتحادهم على الاختلاف! فعملت على توحيد كلمتهم و تنبيههم للخر الغربّى المحدق بهم. »4
پس شرق شرق. مغز و انديشه خود را به تشخيص درد اصلى شرق و جستجوى درمان آن اختصاص دارم و دريافتم كه كشندهترين درد شرق درد تفرقه و جدايى آنان و پراكندگى انديشه هاست. اختلاف دارند بر اتحاد و اتحاد دارند بر اختلاف.
در راه وحدت كلمه ايشان بسيار كوشيدم و خطر غرب را كه بر سرشان سايه افكنده بود گوشزد كردم.
استبداد و وابستگى حكام
آنچه كه براى جامعه اسلامى شكننده بود و جامعه را به پريشان احوالى دچار مىكرد حاكميت انسانهاى مستبد و خود رأى بود. براى اينان هيچ رأى و نظرى ارزش نداشت مگر رأى و نظر چاپلوسان و اطرافيان بد خصال كه در راستاى اميال حيوانى وشهوانى و نفوذ و سلطه جابرانه حاكمان مستبد ابراز مىشد.
در هر جا كه مستبدان حكم مىراندند قانونى وجود نداشت. گفتار آنان در هر شرايطى چه در حال غضب و چه خوشى حكم قانون را داشت.
انسانهاى تحت سلطه بى ارزش بودند و به حساب نمىآمدند. پستتر از اسب و قاطر جناب حاكم!
مردمان وظيفهاى جز اطاعت بى چون و چرا نداشتند. اگر مصلحى به پند و اندرز مىپرداخت سر كارش با تيغ آبدار بود.
امّا چه شد كه جامعه اسلامى چنين افول كرد و دچار حاكمان مستبد شد. چه شد كه تعاليم حياتبخش اسلام به فراموشى سپرده شد و آن گذشته درخشان كه انسانها كرامت داشتند و در جنگ و صلح نظر مىدادند و در همه عرصهها نقش ايفا مىكردند و حاكمان بى رأى و نظر آنان مشروعيت نمىيافتند از يادها رفت.
سيّد جمال عامل اساسى اين شوم بختى را در دو حادثه بزرگ كه در جهان اسلام رخ داد و مسلمانان گرفتار آن شدند مىداند:
يكى حمله بنيان بر افكن و ويرانى آفرين مغولها و ديگرى تهاجم خانمانسوز اروپاييان.
ايشان بر اين نظرند كه اين دو حادثه بزرگ شيرازه امت اسلامى را از هم گسيخت و زمينه را براى حكام نا اهل و بد كنش آماده كرد:
« در اثر اين دو حادثه مهم حكومتهاى گوناگون در ميان مسلمانان پديد آمد امور به دست نا اهلش افتاد. كسانى كه از سياست اطلاعى نداشتند امر حكومت را قبضه كردند. اين بود كه امرا و حكام آنان در اخلاق و طبيعت به منزله ميكروبهاى فساد و تباهى بودند و طبعاً اين قبيل حكام و امر خود وسيله جلب مشقات و بلاها براى جامعه مسلمين شدند. در نتيجه ناتوانى بر آنان مستولى گرديد و مفاسد اخلاقى و اجتماعى پديد آمد. »6
از ديد سيّد ضررر و زيان تعدد مراكز تصميمگيرى و قدرت در سرزمينهاى اسلامى بسان تعدد رؤساى يك قبيله است كه همه سنگينى بار بر دوش مردم قرار مىگيرد و تاوان اين قدرت طلبيها و فزون خواهيها را بايد تودههاى رنج كشيده بپردازند.
در عصر سيّد ممالكك اسلامى جولانگاه زمامداران خود سر بود. زمامدارانى كه گفتارشان حكم قانون داشت. نه شورا بود و نه پارلمان. تنها و تنها حاكم بود كه تصميم مىگرفت.
شخص حاكم هم قانونگذار بود و هم مجرى و هم قاضى!
هر منطقهاى در تيول يكى از درباريان لشكريان و... بود و ملك طلق آنان محسوب مىشد. اختيار جان و مال مردم در دست آنان بود. در همان روزهاى نخست حكومت خود چند برابر آنچه كه رشوه به حكومت مركزى و درباريان داده بود از رعيت بيچاره وصول مىكرد. او بايد بار خود را مىبست و سرمايه مىاندوخت. زيرا ممكن بود اين قدرت فراچنگ آمده ديرى نپايد و ديگرى با رشوه هنگفتترى طعمه را از چنگ او بر بايد و يا سلطان زودتر از موعد مقرر كه معمولاً يك سال بود حكومت منطقه را به فروش بگذارد. اين شوم بختى اشكال گوناگون داشت. در هر كشورى از كشورهاى اسلامى به گونهاى جلوه مىكرد. امّا اصل و اساس همه يكى بود و آن ظلم و بيداد بردگى و بندگى و...
در امپراتورى عثمانى با كاهش قدرت مركزى و ضعف و بيمارى اركان آن شيرازه از هم گسيسته بود. كار دريافت ماليات به زور مندان محلّى يا فئودالها واگذار مىشد يا به اصطلاح اجاره داده مىشد. آنان نيز براى وصول ماليات از هر ترفند ضد انسانى بهره مىگرفتند.
سپاه كه مى بايست از مال و جان و ناموس مردم حراست كند لجام گسيخته خود مهمترين عامل نا امنى و ظلم و اجحاف بود.
پستهاى كليدى و حساس را نالايقان و نابخردان در كف داشتند. مداهنه گران زنان حرمسر چاپلوسان دون صفتان و... صاحب راى بودند و مكرم.
اوضاع كشور بزرگ و سوق الجيشى مصر نيز بهتر از عثمانى نبود. سيّد جمال الدين اوضاع آن ديار را چنين ترسيم مىكند:
« در سالهاى دهه 1870 م. نا آرامى پهنه سياست مصر را فرا گرفته بود. نظام خود كامه و وابسته به بيگانه حكم مىراند. امور اجتماعى سياسى و ادارى سخت در گرداب تباهى گرفتار شده بود. در سال 1293 ه. ق. خزانه مصر ور شكستگى خود را اعلان كرد و به دنبال آن كشورهاى بيگانه سازمان دارايى مصر را در دست گرفتند. يك وزير انگليسى و يك وزير فرانسوى در كابينه مصر بر روند امور نظارت داشتند. »7
آن سيّد والا مقدار در سال 1878 م. خطاب به مردم مصر مىگويد:
« اى مصريان! شما در بردگى بزرگ شدهايد و با استبدا زيستهايد. حكومتهاى شم همه جور و ظلم و ستم بر شما روا داشتهاند و شما با خوارى و بيچارگى آن را پذيرفتهايد. گوي سنگى هستيد كه ميانه فلاتى انداخته باشند نه حسى داريد و نه حركتى... »8
به نظر سيّد خطاى اصلى پادشاه در اين بود كه پاى اروپاييان را به مصر كشاند خير انديشان را تبعيد كرد هموطنان خود را راند و بيگانگان را جاى داد:
« خديو م از كثرت حماقت و نادانى سخنانى پوچ و دروغ آنان را باور كرده و مصر را در دست و چنگال انگلستان انداخته است. و با اين همه ابلهى و خود خواهى ما را دچار چنان مصيبت و بدبختى عظيمى كرده است كه حتّى در جنگهاى صليبى نيز سابقه نداشته. »9
خديو مصر خود در عيش و نوش به سر مىبرد و مردم مصر در فلاكت. بيگانگان در جاى جاى كشور نفوذ كرده بودند و حكم مىراندند. سردمداران قوم دست بوس انگليسيها بودند و لشكر و سپاه تحت فرمان ژنرالهاى انگليسى! ايران با عظمت سر زمين دليران و مؤمنان پاك سيرت نيز دچار ديو و دد شده بود. از تمدن و شوكت و اقتدار آن خبرى نبود. بيغولهاى بود آشيان جغدان و كركسان.
سيّد بيدار و درد آشن اوضاع نابسامان ايران ر اين گونه ترسيم مىكند:
« جاى تعجب نيست كه ملت ايران كه تعديات و ظلم را دچار مىباشند. يك وقتى از اوقات جزء با عظمتترين ملل روى زمين بوده است. ظاهراً ملتى ذليل و پست شده باشد. زنها و ناموس ايرانى امنيت ندارد و شاه و دربار جزء نخستين متجاوزين مىباشند. امنيت در زندگى ايرانى و ميان راهها نيست. آيا تقصير ايرانى است كه سرزمين آفتاب مىباشد. »10
حكومت قاجار كار مفيدى براى ايران انجام نداد و بانى افتخارى نشد. نه ارتش تأسيس كرد كه به كار ايران آيد و نه شهرى آباد نمود كه مردم در سايه آن بيارمند و نه فرهنگى توسعه داد كه مردم از جهل به در آيند و نه براى سربلندى اسلام كارى كرد كه مؤمنان را خوش آيد. يك سطر قانون نوشته نشد كه مردمان در پرتو آن احساس آرامش كنند. شاه و سليقه او درباريان و هواها و هوسهاى آنان لشكريان و شمشير برّاى آنان قانون بود! به گفته سيّد جمال الدين:
« همين كه ميدان براى شاه خالى شد بندگان خدا را مقهور ساخت شهرها را ويران نمود از هر سياهكارى خود دارى نكرد هر گناهى را علناً مرتكب شد آنچه از خون فقرا و بيچارگان مكيده بود صرف هوا و هوس خود ساخت و اشك در چشمان يتيمان جارى كرد. اى اسلام بى ياور »11
شاه و درباريان براى تقرب به بيگانگان تا سر حدّ رقابت پيش رفته بودند. دوران ناصر الدين شاه را دوران عهد نامههاى ننگين و عصر او را عصر امتيازات ناميدهاند.
در اين عصر استعمار خارجى با استبداد داخلى عليه ملت ايران هماهنگ عمل مىكردند. تجارت خارجى ايران تقريب در دست خارجيان بود. دو قدرت روس و انگليس بر سر دخالت و بهره ورى از ايران با يكديگر رقابت مىكردند و دسيسههاى گوناگونى براى سلطه بيشتر بر مقدرات ايران به كار مىبستند.
« صحنه ايران صفحه شطرنجى شده بود كه حركت يك طرف باحركت و اقدام طرف ديگر مواجه مىگشت. »12
ايران تا حدود زيادى در مدار اقتصادى و نفوذ سياسى روسيه قرار گرفته بود.
وزير خارجه روس به وزير مختار روس در ايران مىنويسد:
« وظيفه ما اين است كه ايران را از نظر سياسى مطيع خود سازيم و از آن بهره بريم. م ابزار كاملاً قدرتمند اقتصادى را در اختيار داريم و سهم بزرگى از بازار ايران در اختيار ماست و سرمايههاى و سوداگران روسى قادرند ايران را آزادانه و به طور انحصارى مورد بهره كشى قرار دهند. وقتى اين رابطه نزديك همراه با پيامدهاى اقتصادى و سياسى حاصل شود شالودهاى قوى بنا مىگردد كه ما بر اساس آن فعاليتهاى پر ثمرى انجام خواهيم داد. »13
سيد جمال از اين دسيسهها آگاه بود. از اين كه ايران را در چنگال ابر قدرتهاى طماع و استثمار گر مىديد رنج مىبرد. مسؤوليت اصلى اين خطا را متوجه شخص شاه و بى كفايتى او مىدانست. بى پروا از او انتقاد مىكرد:
« به خد شاه با جنون و زندقه هم سوگند گرديده و متعهد شده است با خود سرى و شرارت تمام دين را نابود سازد و شريعت را مضمحل كند كشور اسلام را بدون چون و چرا به بيگانه تسليم نمايد. »14
اين خود سرى و سعى در وابستگى به استعمار مخصوص دولتمردان ايران مصر و عثمانى نبود. آنچه از اين سه كشور نقل كرديم نمونهاى بود از ناهنجاريهاى جهان اسلام. بر اثر اين ناهنجاريه فاصله هيأتهاى حاكمه روز به روز ژرفتر و افزونتر مىشد. زمامداران پشتوانه ملى خود را از دست مىدادند و ناگزير براى حفظ موقعيت خويش به دشمن پناه مىآوردند. و اين نفوذ دشمن را افزون مىكرد.
سيّد جمال الدين از نفوذ و گسترش قدرت دشمن در بلاد اسلامى نگران بوده و از سر درد و رنج مىگويد:
« يا للمصيته! يا للرزيّة! اين چه حالت است. اين چه فلاكت است. مصر و سودان و شبه جزيره بزرگ هندوستان ر كه قسمت بزرگى از ممالك اسلامى است انگلستان تصرف كرده. مراكش و تونس و الجزاير را فرانسه تصاحب نموده. جاوه جزائر بحر محيط را هلند مالك الرقاب گشته. تركستان غربى و بلاد وسيعه ماوراء النهر و قفقاز و داغستان را روس به حيطه تسخير آورده. تركستان شرقى را چين متصرف شده و از ممالك اسلامى جز معدودى بر حالت استقلال نمانده. اينها نيز در خوف و خطر عظيمند »15
يا مىگويد:
« تعداد اين امت مسلم امروز قريب به چهار صد ميليون نفر است. سر زمين او از كرانه اقيانوس آرام تا قلب كشور چين را گرفته است. سرزمينهاى پر بار خرم و سبز محصولات فراوان و آباديهاى پر نعمت و ثروت مىباشد. امّا مى بينيم كه بلاد اين امت مورد تاخت و تاز بيگانه قرار گرفته و اموالشان غارت شده و بيگانگان به اغلب كشورهاى اين جامعه مسلط هستند و سرزمينهاى آنها را در ميان خود قطعه قطعه تقسيم كردهاند سخن آنان را نمىشنوند و امرشان را اطاعت نمىكنند. »16
سيّد جمال الدين از زبونى و ذلت زمامداران ممالك اسلامى شرمنده و در رنج بود.
مىگفت:
« ترس از بيگانگان بر وجود آنان مستولى شده و يأس بيش از اميد بر روح آنان غلبه كرده است. »17
اندوه سيّد جمال ازاين بود كه امت مسلم پس از روزگارى فرخنده اكنون چنين ذليل و منحّط شده است. همان امتى كه دولتهاى بزرگ به اميد به دست آوردن زندگى آرام و آزاد به او سرانه و جزيه مىدادند و در برابر او امر او فروتن بودند. ولى اكنون اوضاع به گونهاى شده است كه زمامداران اين امت بقاى خويش را در نزديكى به يكى از دول بيگانه مىبينند.
برخى از حكام بلاد اسلامى چنان وابسته شده بودند كه كارهاى سياسى انتظامى و دفترى خود را به بيگانگان وا مىگذاردند. كارهاى سرّى كشور و حتى حمايت از جان و خانواده حكّام را بيگانگان انجام مىدادند.18
آزمندى و كينه توزى استعمارگران براى زمامداران كشورهاى اسلامى چيزى نبود كه مخفى مانده باشد. آنان مىدانستند كه اين هزار چهرگان هر آن امكان دارد دست به جنايت زنند. با اين حال گشاده روى با آنان برخورد مىكردند گويى آنان را صاحب خانه مىدانستند.
سيّد جمال الدين اين درد را با تمام وجود حس كرده بود و خطاب به زمامداران اسلامى چنينن مىگويد:
« اى زمامداران بزرگ! چه شده شما را با بيگانگان. شما آنان را دوست داريد امّا آنان شما را دوست ندارند. نيت و غرض آنها را دريافتهايد و شكى در آن باقى نمانده است. اگر به شما و ملت شما بدى برسد غمگين نمىشويد و اگر براى شما خوبى نصيب گردد خرسند نمىگردند.
به فرزندان وطن خود روى آوريد و به برادران دين خود توجه كيند.
مقدارى از آن توجهى كه به بيگانه داريد به ملت خود متوجه شويد. »19
ناهنجاريهاى اقتصادى
اقتصاد كشورهاى اسلامى روز به روز توان خويش را از دست مىداد.
سر گرمى سران در عيش و نوش ظلم و اجحاف عمّال خشكسالى و قحطى عدم تدبير و برنامه ريزى صحيح حرص و آز استعمارگران و... هر يك عاملى بودند باز دارنده و رخوت زا.
انسانهايى كه از صبح تا شام شلاق بيداد را برگرده خود احساس مىكنند تحقيقر مىشوند و بسان حيوان با آنان رفتار مىشود نمىتوانند سازندگان فردا باشند و كشور خود را از فلاكت نجات دهند.
اقتصاد در محيطى آرام آزاد امن و به دور از ناعدالتيها و اجحافهاى خانمانسوز و با رهبريت رهبران لايق و كاردان و دلسوز به ملت به بار مىنشيند و رشد مىكند.
كشورهاى اسلامى كم و بيش در معرض طوفانهاى بنيان بر افكن بودند در داخل نا امنى چپاول و طمع ورزى حاكمان عرصه را بر كشاورزان دامداران و توليدگران تنگ كرده بود و از خارج استعمارگران طمّاع براى به چرخش در آوردن چرخهاى كارخانههاى غول پيكر خود چشم در دسترنج و ثروتهاى خدادادى اين ملتهاى مفلوك دوخته بودند و با دسيسهها و قرار دادهاى ننگين بر منابع طبيعى آنان تسلط مىيافتند.
اين مردم مسلمان بودند كه در بين دو گروه رها از قيدهاى اخلاقى و معنوى: ( مستبدين و غرتگران داخلى و آزمندان خارجى ) محكوم به زوال و مرگ بودند. ملتهايى بودند بى دفاع و مانند گوسفندان بى شبان در چنگ گرگان آزمند و حريص .
كمپانيهاى خارجى مواد اوليه را مىبردند و مصنوعات خود را با بهرههاى كلان بر بازار مسلمانان عرضه مىكردند. شركتهاى طرف قرار داد كشورهاى اسلامى كه در پروژههاى اقتصادى و توليدى سرمايه گذارى مىكردند گاهى دهها برابر بيشتر از صاحبان سرمايه و مسلمانان سود مىبردند.
استعمار تلاش مىكرد كه كشورهاى اسلامى را به سوى توليد آنچه كه بهره بيشترى براى او دارد سوق دهد. در پى چنين دسيسههاى استعمارى بود كه برخى از كشوره گرفتار « تك محصولى » مىشدند. بيشتر محصولى را توليد مىكردند كه استعمار خريدار آن بود و تنها او مصرف مىكرد و نرخ گذارى مىكرد.
استعمار به كشورهاى آسيايى يا آفريقايى به ديد كشورى مستقل نمىنگريست. در نظر او اين سرزمينه مزارعى بودند متعلق به كشور استعمارگر. هنگامى كه استعمار مىديد در فلا كشور زيره يا پنبه محصول خوب مىدهد كشاورزى آن كشور را به سوى كشت آن محصول سوق مىداد و ساير اقلام كشاورزى را تعطيل و نابود مىكرد. اين دسيسه همان مقدار كه براى كشور استثمار گر سودمند بود براى كشور استثمار شده زيان داشت؛ زيرا تنها خريدار ومصرف كننده استعمار بود و او بود كه سياست نرخ گذارى و روند سود و زيان را تعيين مىكرد.
بر اساس همين برنامه مصر به كشت پنبه روى مىآورد و الجزاير به كشت مو فلان كشور زيره و...
« بيشتر سوداگران كه از نيمه قرن نوزدهم در مصر پيدا شدند بيگانه بودند و دليلش هم آن بود كه با عقد قرار داد انگلستان و عثمانى در سال 1838 م. در سراسر مناطقى كه به طور واقعى يا اسمى جزو امپراتورى عثمانى بودند رسم « كاپيتولاسيون» برقرار شد و بازرگانان بيگانه حق خريد و فروش كالا را در اين منطقه از جمله مصر پيدا كردند وبا استفاده از اميتازها ومصونيتهايى كه به موجب كاپيتولاسيون داشتند علاوه بر اروپاييان يهوديان و ارمنيان و يونانيان فعاليتهاى اساسى و مالى و بازرگانى و صنعتى را در دست داشتند... »2o
در سرزمين پهناور شبه قاره هند منابع عمده مواد خام براى كارخانههاى انگليسى استخراج مىشد. جامعه هند بازار مصرف آن كارخانهها شده بود.
استعمار سعى مىكرد توليدات داخلى صنايع بومى و دستى را نابود كند. سياست اصلى كمپانى هند تضعيف صنايع داخلى و رواج كالاهاى انگليسى بود.
توده مردم هند روز به روز بيشتر بيكار مىشدند و گرسنگى و فقر بسيارى از صنعتگران توليد كنندگان صادر كنندگان و... را آزار مىداد.
اين فلاكت و ادبار فقر و تهيدستى و ناتوانى اقتصادى و پريشان حالى كشورهاى اسلامى مرد غيرتمند و عزت دوستى چون سيّد جمال الدين را سخت دل افكار و رنجور كرده بود. تأسف مىخورد از اين كه كشورهاى اسلامى با آن همه منابع و ذخائر عظيم به دريوزگى افتادهاند و آبرو و شرف خويش را به ثمن نجس به اربابان قدرت جهانداران بى رحم وبى انصاف فروختهاند. در گزارشى از اوضاع مىنويسد:
« در اين زمين خرما و انار و جو و گندم خوب به عمل مىآيد. ايران دارى معادن خوب زغال سنگ است ولى كسى نيست كه در اين معادن كار كند. آهن در اين مملكت به حدّ وفور وجود دارد ولى كسى نيست كه آن را به عمل بياورد. مس و فيروزج يافت مىشود چشمههاى نفت هست و زمين آن به قدرى حاصل خيز است كه در صورت كاشتن و زراعت كردن همه چيز عمل آمده و متوالياً آنچه را كاشتهاند بر مىدارند و صحراى آن طورى است كه اگر آب كافى تهيه ديده شود همه چيز مىتوان در آن زراعت نمود. ولى تمام اين مملكت به حالت اهمان و خرابه افتاده است. به هيج وجه به آبادى زمينها اقدام نمىشود و همواره از جمعيت اين مملكت كاسته مىشود. قرائنى كه يك وقت آباد بودهاند حال تقريباً بى جمعيت شده به حالت خرابه افتادهاند و چندين هزار نفر از مردم اين سنوات اخيره سلطنت پادشاه مجبور شدهاند كه از ممالك خود جلاى وطن كرده به ممالك قفقاز وماوراء قفقاز رفته و در آن جا براى خود ملجاً و پناهى اختيار نمايند. و چندين هزار نفر به بلاد مختلفه: خاك آسيائى عثمانى و عربستان و آناتولى و خاك اروپاى عثمانى جلاى وسن كردهاند. در اسلامبول ايرانيها را ملاقات كردم كه با دستهاى ظريف خود به پستترين كارها مشغول هستند. »21
طبقه زمين دار و اربابان املاك بسيارى را در تصرف داشتند. گاهى هر يك مالك چندين روستا و آبادى بودند. ديوانيان سر شناسان واليان و رؤساى ايلات نيز در زمره مالكين به شمار مىآمدند.
اكثريت مردم ايران را رعيت و دهقانانى تشكيل مىدادند كه خود صاحب زمين نبوده و با گرفتن سهمى اندك از بام تا شام روى زمين مالكين كار مىكردند. اكثر اين دهقانان نگون بخت در وضعيتى بسيار ناگوار روزگار مىگذراندند: فرهنگ و بهداشت بسيار ضعيف وبه دور از شأن انسان.
مأموران دولتى و ماليات بگيرها نيز سر در آخور اربابان داشتند و قوت بازوى آنان بودند. زنان و دختران كشاورزان از تعديات و تجاوزات اربابان و حاشيه نشينان و وابستگان آنان در امان نبودند و....
ضعف بنيه علمى فرهنگى
مسلمانان قرنها جلو دار دانش بودند و داراى تمدنى قوى و قويم. امّا به خاطر سستى و نالايقى رهبران جنگها و نزاعهاى داخلى به سير قهقرايى گرفتار آمدند و در اين بحران و تفرقه و تشتت جنگهاى مخرب صليبى و حمله مهار گسيخته مغولان آخرين ضربات را زد و ملتهاى مسلمان را در عقب ماندگى وهشتناكى گرفتار كرد.
وهشتناكتر از اين كه مسلمانان اين عقب ماندگى را جدّى نگرفتند و بى تفاوت از كنار پيشرفت سريع و شگفت انگير اروپا گذشتند. بر گذشته خود فخر كردند و خود را نيازمند تحرك و تجديد نظر در وضع آموزشى و سطح آگاهيهاى عمومى نمىديدند. بر ضعف علمى خود با تفاخر به گذشته سر پوش مىگذاشتند.
برخى فكر مىكردند اين پيشرفت غرب و عقب ماندگى مسلمانان همان گونه كه در تاريخ سابقه دارد معمولى است. يك قوم گاه مغلوب مىشود و گاه غالب . امّا اين يك پندار بيش نبود . پيشرفت غربيان تنها پيشرفت يك قوم جهانگشا و زورمند مثل مغولان نبود. گر چه آنان هم از زور با بى رحمى تمام بهره بردند و قتل عام روى مغولان را سفيد كردند ولى عامل بقاى آنان وسيطره جهانى و پردام آنان در علم و تكنولوژى بود.
از اين روى به ملتهاى مسمانان نهيب مى زند كه در اين عرصه افتخار به پدران و گذشته پر افتخار كار ساز نيست بلكه همتى قوى و عظمى راسخ بايد تا از قافله تمدن عقب نماند و شكستها و ناكاميها را ترميم كرد و سر از خاكستر برداشت و شعله كشيد.
سيد جمال الدين دوران عقب ماندگى را چنين مىنماياند:
( مسلمانان چنان بار آمدهاند كه هر گاه كسى به ايشان بگويد: آدم شويد در جوابش مىگويند: پدران چنين و چنان بودند. با خيال آنچه پدرانشان زيستند زندگى مىكنند و نمىانديشند كه رفعت و ارجمندى پدران مايه اصلاح گمنامى و بيچارگى كه اكنون خودشان با آن دست به گريبانند نمىشود.
مشرقيان هر گاه مىخواهند از گمنامى و فرو مايگى كنونى خود پوزش كنند مىگويند:
نمىدانيد كه پدران م چه كسانى بودند و چه كارها كردند؟
آرى پدرانتان مردان راستين بودند ولى شما هم مانند آنان مرد هستيد همت و غيرت شما كجا رفت؟ آيا شايسته است كه مفاخر پدران خود را با دهان پر ياد كنيد ولى كار آنان را ادامه ندهيد؟... همت مسمانان پستى گرفته عزم و اراده شان سست و خاطره هايشان فراموش گشته و به جاى همه اين فضيلته تنها چيزى كه در وجودشان شعله ور گشته آتش شهوات آنهاست. »22
براى مشرق زمين بويژه مسلمانان غرب شناخته شده نبود. از تحولات فكرى صنعتى و... آن ديار اطلاع دقيقى در دسترسى مردم و دست اندر كاران امور نبود از اين روى در بسيارى از مواقع نه موافقتها با فرهنگ و تمدن غرب نسيمى از آن تحول شگفتانگيز و خيره كننده را بر مشرق زمين مىوزاند و به مخالفته دامن شرق را از آلوده شدن در آنچه كه خلاف شؤون انسانى بود مصون مىداشت. در يك كلمه نه مخالفتها عالمانه و آگاهانه صورت مىگرفت و نه موافقتها.
آنچه براى شرق در آن روزگار كارساز بود و سرنوشت ساز اخذ دانشهاى مفيد و كار آمد غرب بود. مردمان مشرق زمين بويژه مسلمانان بايد به دور از آلودگيهاى و ناهنجاريها و ضد ارزشهاى غرب با احتياط و دور انديشى كامل براى باز سازى و تعالى و رشد خود آنچه به حال آنان مفيد بود دريافت مىداشتند.
سيد جمال بر اين عقيده بود كه: بايستى علوم جديد و تجربيات نو را فرا گرفت و براى پيشرفت و ترقى خود تلاش كرد. او بقاى يك ملت را در به دست آوردن دانشهاى سودمند مىدانست.
در مقالهاى كه در باب فلسفه مليت و وحدت جنسيت و اتحاد لغت مىنگارد به بيگانگى مسلمانان از علوم نو پديد انتقاد مىكند. خطاب به روشنفكران هند مىگويد:
« آيا تعجب نمىشود كه علوم جديده عالم را فرا گرفته و فنون بديعه كره زمين را احاط نموده است و حال آن كه چيزى از آنها كه قابل بوده باشد به زبان هندى ترجمه نشده است. »23
به عقيده وى اساس اسلام بر ظفرمندى و اقتدار بنا شده است و دينى است كه دنبال غلبه و شوكت و عزت مىرود تا همواره قدرت كافى براى پياده كردن اسلام و پيروان آن نمىتوانند ضعيف و عقب مانده باشند. وظيفه اصولى آنان ايجاب مىكند هر آنچه تقويت آنان را در پى دارد گرد آورند و عوامل توانايى و قدرت فراگيرند.
به نظر سيد مسلمانان بر اساس تعاليم اسلام بايد دانش نظامى را فرا گيرند و در گردآورى نيروى نظامى و دفاعى بر ساير ملل پيشى گيرند تا هم خود از تعرض مصون بمانند و هم بتوانند پاسدار عدالت بين المللى گردند.
سيد جمال از اين كه مىبيند زندگى مسلمانان بر اساس تعاليم اسلام سير نمىكند و فاصله بسيار با آنان دارد با حيرت و شگفتى مىگويد:
« با همه اين دستورات و تعاليم مشاهده اوضاع پيروان اسلام انسان را به وحشت مىاندازد. زيرا مىبينيد كه مسلمانان نه تنها نيرومند نيستند بلكه در به دست آوردند اولين دستور بسيار ضرورى دين سستى مى كنند و در به دست آوردن اولين دستور بسيار ضرورى دين سستى مىكنند و در به دست آوردن اسباب قدرت و دفاع تساهل مىنمايند... . ملتهاى ديگر در اين امر پيشى گرفتهاند و حتى برخى از ملتهاى مسلم تحت نفوذ و سلطه آنان رفتهاند. »24
على رغم پيشرفت شگفتانگيز دانش در مغرب زمين و دگر گونيهاى عميق در شيوههاى تحصيل كشورهاى اسلامى كبك وار سر در زير برف فرو برده بودند و مىپنداشتند به چيزى نگرفتن ترقى و تكامل دشمن كارى از پيش خواهد برد و هيچ گاه بر آن نشدند كه در خانه ذهن خود تحولى به وجود بياورند و دانشهاى عصرى و پركار برد را بياموزند و بياموزانند و در شيوه تعليم و تربيت دگرگونى پديد آورند.
مراكز علمى جهان اسلام دانشوران و صاحب نظران بى توجه به جهان خارج و تحولات سريع و شتابان سر در كار خود فرو برده بودند.
دانشگاه الازهر بزرگترين مركز علمى جهان اسلام از اين جمله بود. خود قياسگير ديگر مراكز اسلامى را در سرتاسر بلاد اسلامى.
« درسها هيچ گاه از حدود بحث الفاظ و تعليقات بر متون قديم و مجادله درباره امور احتمالى فراتر نمىرفت. و از جهان و كارهاى جهان واقعى از تاريخ و جغرافى و رياضيات و شيمى خبرى نبود. هر كارى بيرون از عرف و عادت كفر يا حرام و يا مكروه شمرده مىشد. چنان كه نصب شير آب در وضوگاههاى كثيف يا خواندن كتابهاى جغرافى يا علوم طبيعى يا فلسفه
حرام و پوشيدن پوتين بدعت بود. آشكار است كه هر كس در چنين محيطى به اصلاح فكر دينى همت مىگماشت به زندقه متهم مىشد. » 25
تحجر فكرى و خام انديشى اكثر مراكز علمى را فرا گرفته بود و جامعه علمى و فرهنگى آن عصر آمادگى تحول و طرحهاى نو را نداشت. حتى در آستانه مركز امپراتورى عثمانى تفكرى جامد و ارتجاعى سايه شوم خود را گسترده بود و مانع پرتو افكنى خورشيد. از اين وضع عبده چنين گزار مىدهد:
« در همه جهان مكانى نمىتوان يافت و تصور هم نمىتوان كرد كه از لحاظ سوء تأثير در عقل و فكر و قلب مانند آستانه باشد. تو گويى با خاك يكسان شده زيرا در آن ج از دانشها و انديشههاى عالى خبرى نيست و از اين جهت آزادگان ترك معذورند از اين كه ميهن خود را ترك مىكنند و به هر شهر و كشور غربى كه مىروند آن جا را بر ميهن خود ترجيح مىدهند اگر چه هزاران بلا و محنت آنان را در بر بگيرد. » 26
ضعف و رخوت تفكر دينى
كسى در پى تفسير درست دين نبود. دين رايج كارساز و سازنده نبود. نه جوابگوى دنياى مسلمانان بود و نه براى آخرت مفيد. دين گريزان از اجتماع غرق در خرافات و به دور از وادى نو آورى و علوم جديد مفيد و كار آمد چه كارآيى مىتوانست داسته و چه معضلى را مىتوانست حلّ كند.
سيّد جمال اين همه كاستى در دين مردم و به دور بودن از چشمه زلال وحى ر از غفلت و عدم دلسوزى و پشتكار دارى و سستى عالمان دين مىدانست:
« اگر عامه مردم عذرى براى غفلت و سستى خود از انجام تكاليف الهى داشته باشند و از عمل به وظايف خود غفلت كنند علماى آنان چه عذرى دارند؟ و حال آن كه حافظ شريعت و دانا در علم الهى و دينى مىباشند.
اينها چرا در جمع كردن تفرقه مسلمانان كوشش نمىكنند. چرا در به وجود آوردن وحدت و يگانگى ميان همه مسلمانان تلاش نمىنمايند؟ چرا در حدود قدرت و دانش خود جهت تقويت آمال مسلمين قدم بر نمىدارند؟ »27
سيد جمال الدين تمام توان خود را صرف مىكرد كه اسلام را از پيرايهها و خرافات و بدعتهاى موجود تبرئه كند و حساب اسلام ناب را از آنچه كه اكنون به نام آن رواج داشت و معمول بود جدا سازد. از اين روى مىگفت:
« بى نظميها و تعصباتى كه در حال حاضر وجود دارد ربطى به قوانين اسلام ندارد. اينها مقرراتى است كه تفسير كنندگان جاهل به شرايع اسلام اضافه نمودهاند. پيشرفت زمان آنها را متوجه اشتباهات گذشته خودشان خواهدكرد. »28
استعمار براى گسترش حوزه نفوذ خود و ايجاد پايگاه به آداب و رسوم مردم تحت سلطه خويش حمله مىكند و هيچ چيز را جز فرهنگ و آداب رسوم خويش يا آداب و رسومى كه ضررى به سلطه او ندارد. بلكه كمك به اهداف او نيز كمك مىكند به رسميت نمىشناسد. فرهنگ و آداب و رسوم خود ر برتر از هر فرهنگى مىداند از اين روى هميشه در صدد گسترش و عمق بخشيدن به فرهنگ خود است و با فرهنگ بومى سر ناسازگارى مىگذارد و نويسندگان نقاشان موسيقى دانان هنرمندان روشنفكران و... را به كار مىگيرد تا بزدايند آنچه را رنگ و بوى بومى دارد و فرهنگى بسازند تا با حضور همه جانبه استعمار هيچ تادى نداشته باشد بلكه راهگشا و جاده صاف كن نيز باشد.
بر اساس فرضيّه « برترى انسان غربى » پيوسته تبليغ مىكرد: فرهنگ و تمدن غرب تمدن و فرهنگ منحصر به فرد است و ديگر فرهنگها و مدنيته بدوى و تاريخى اند بايد خود را برابر سلطه فرهنگى غرب قربانى كنند.
به شهروندان ممالك اسلامى القاء مىكرد: بزرگترين رسالت انسانى در عصر حاضر اشاعه فرهنگ غربى است و همه بايد بر اساس الگوها و استاندارهاى غربى تربيت ميشوند.
استعمار به كمك ايادى خود ملتهاى ديگر را به ترك ارزشهاى سنتى و تاريخى و ويژگيهاى ملّى خود تشويق مىكرد و آنان را به تقليد از انسان غربى و فرهنگ غربى فرا مىخواند.
در پى اين تبليغات خوش ظاهر برج و باروى تعصّبات دينى و ملى يكى پس از ديگرى فرو مىريخت و راه بر فرهنگ و سلطه استعمار باز مىشد.
استعمار با روشهاى گوناگون سعى در دگرگونى مردم و به اصطلاح متمدن شدن آنان داشت. بر آن بود تا از آنان نسلى بى سابقه بى هويت و... بسازد تا بدون هيچ مقاومتى پيامهاى فرهنگ مهاجم استعمارى را در يافت دارند.
تغيير يافتگان و به عبارتى نسل متجدد و از خود و خودى بيگانه نمىدانستند ريشه در كجا دارند و چه فرهنگ و ملت و هويتى داشتهاند. خود را بى بتّه حس مىكردند. از اين روى در را به سوى ديگران مىگشودند و بى دغدغه و احتياط هر چه آن سويى بود مىپذيرفتند.
مصلحان و در رأس آنان سيّد جمال الدين با اين تقليد كور و بى هويتى به مبارزه برخاستند. سيّد جمال با سخنان آتشين حركت جسورانه و با بى باكى تمام به مردم مشرق زمين و مسلمانان خود باخته كه در برابر فرهنگ غرب به زانو افتاده بودند هشدار مىداد و آن را سمّ مهلك مىدانست و اجتناب از آن را لازم و حياتى.
او با پيشرفت و تكنيك و صنعت و آنچه مايه عزت و سر بلندى مسلمانان مىشد دعوت مىكرد امّا به تسليم هرگز. همه سخن او اين بود كه دانش منحصر به ملت خاصى نيست. دانش را بايد گرفت امّا در فرهنگ ديگران استحاله نشد.
البته واضح است اخذ چنين دانشى و وارد كردن آن به كشورهاى اسلامى و مشرق زمين بسيار حساس است و ظريف و كار هر بزى نيست خرمن كوفتن!
اين اصلى بود براى سيّد جمال الدين. سيد جمال الدين مانند ديگر روشنفكران در فراگيرى علوم از مغرب زمين بى گدار به آب نمىزد. او بر اين باور بود و به آن شديداً تأكيد مىكرد كه: اخذ علوم و صنايع از غرب بايد با زمينه سازى و دقت كامل انجام شود. بايستى به استعداد مخاطبان دقيقاً توجه شود كه مباد ناخواسته در همان مسيرى قرار بگيرم كه استعمار طالب آن است از اين روى به روشنفكرانى كه به دور از ملاحظات اين چنينى در صدد گشودن درهاى كشورشان به سوى علوم و فنون غرب بر مىآمدند شديداً انتقاد مىكرد:
« اين افراد مانند مادر احمقى مىباشند كه غذايى به مذاقش لذيذ مىآيد و از آن غذ به طفل شير خوار مىدهد. در صورتى كه مزاج كودك جز شير نمىپذيرد. اين افراد به ظاهر و تمدن در ميان ملت خود مانند درى مىشود كه دشمن از آن وارد مىشود و ما بين صفوف امت جدايى اندازه.
اينان سبب مىشوند كه دشمن با نام خير خواه پند دهنده و اصلاح كننده رسوخ كند. با اين كار امت و ملت خويش را به سوى فنا و زوال مىبرند چه عاقبت شومى. »29
آرى تجريه هم ثابت كرد كه پياده كردن فرهنگ و ارزشهاى غربى سودى به حال ملتهاى شرقى نبخشيد.
وضع نابه سامان آنان نه تنها سامان نيافت كه وخيمتر از پيش شد شد. با اعزام محصل به غرب و گسترش آموزش به سبك و محتواى غربى و... نه تنها از مشكلات آنان نكاست كه افزود و آنان را در ذرّه هول انگيز بى هويتى وابستگى سياسى اجتماعى فرو غلتاند.
سيّد از اين بليّه بزرگ چنين گزارش مىدهد:
« عدهاى از اين تحصيل كردههاى خارج تصميم گرفتند آنچه از علوم و فنون فراگرفتهاند در كشور خود پياده كنند. نتيجه اين كار آن شد كه وضع مبانى اخلاقى و مساكن كشور خويش را عوض كردند. حتى طرز غذا خوردن لباس پوشيدن و مفروش ساختن خانهها و استعمال ظروف مورد لزوم را نيز تغيير دادند. سعى كردند در انچام اين امور از اروپائيان هم جلو بيفتند. اين كارها را براى خود افتخار مىدانستند و بانشان دادن آنها به مردم مباهات مىكردند. غافل از اين كه با انجام اين كاره ثروت ملى خويش را به كشورهاى ديگر فرستادند. در عوض اشياء تجملى و از بين رفتنى ر كه فقط جلوه ظاهرى دارند مىآوردند. سرمايه صنايع خويش را از بين بردند. بازرگانان را كه قدرت تهيه وسائل مدرن و رقابت را نداشتند نابود كردند. اين كارها به منزله بريدن دماغ ملت است كه سيماى آن را زشت مىكند. »30
اين بود برخى از نابسامانيها و ناهنجاريها از ديد سيّد جمال تعصيل و تشريح قصه غصههاى سيّد جمال تعصيل و تشريح قصه غصههاى سيّد جمال الدين فرصتى دراز مىخواهد و حوصلهاى در خور. اميد آن كه محققان دردمند و سوخته دل به اين مهم بپردازند و بر آگاهيها بيفزايند و چهره تابناك سيّد را بيش از پيش براى نسل امروز و فردا بنمايانند.
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقىها
1. « زندگى و سفرهاى سيد جمال » على اصغر حلبى / 13 زوار تهران.
2. « العروة الوثقى » سيد جمال الدين الافغانى و شيخ محمد عبده/ 131 دارالكتاب العربى.
3. « زندگى و سفرهاى سيد جمال » على اصغر حلبى / 55.
4. « فقهاى نامدار شيعه » حقيقى عسايشى / 374 به نقل از « سراج التواريخ ».
5. « العروة الوثقى » / 13 مقدمه.
6. « همان مدرك » /57.
7. « تاريخ جنبشها و تكاپوهاى فراماسونرى در كشورهاى اسلامى » عبدالهادى حائرى / 89 آستان قدس رضوى.
8. « زدنگى و سفرهاى سيد جمال » / 15.
9. « نقش سيّد جمال الدين در بيدارى مشرق زمين » محيط طباطبايى / 242.
10. « همان مدرك » / 228.
11. « همان مدرك » / 210.
12. « عصر بى خبرى يا پنجاه سال استبداد در ايران » تيمورى / 89.
13. « تاريخ معاصر ايران » شماره 35 / 4.
14. « نقش سيد جمال الدين در بيدارى مشرق زمين » محيط طباطبايى / 211.
15. « سيد جمال الدين حسينى بنيانگذار نهضتهاى اسلامى » صدر واثقى / 66 شركت سهامى انتشار.
16. « العروة الوثقى » / 129.
17. « همان مدرك ».
18. « همان مدرك » / 91.
19. « همان مدرك » / 92.
20. « سيرى در اندشيه سياسى عرب » حميد عنايت / 15 خوارزمى.
21. « نقش سيد جمال الدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين » محيط طباطبايى /65.
22. « زندگى وسفرهاى سيد جمال » / 46.
23. « نقش سيد جمال الدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين » 65.
24. « العروة الوثقى » / 26.
25. « سيرى در انديشه سياسى عرب » حميد عنايت / 116.
26. « زندگى و سفرهاى سيد جمال » / 42.
27. « العروة الوثقى » / 86.
28. « سيد جمال الدين حسينى بناينگذار نهضتهاى اسلامى » صدر واثقى / 208.
29. « عروة الوثقى » ترجمه كاظمى خلخالى / 90 - 91.
30. « همان مدرك ».
علم و دين در نظرگاه سيد جمال
4
? سيد جمال را بحق از جمله مجدّدان مصلحان واحياگران تفكّر اسلامى برمى شمارند. از اين روى بررسى مواضع بزرگانى چون او دربرابر مظاهر تمدن جديد غرب بويژه فرآورده هاى دانش تجربى زمان خويش مى تواند برخوردار از آموزه هايى عبرت زا براى همه خواستاران ورهروان مسير تحول دينى باشد. در نوشتار كنونى به منظور تعبين مواضع او در اين خصوص نخست به بحثى كلّى درباره مسأله (علم ودين) پرداخته ايم وسپس با تشريح مواضع متكلمان ومتألهان مسيحى در برابر روند علوم تجربى در قرن 19 دريچه اى به سوى بحث مزبور گشوده ايم. همچنين در تبيين مواضع سيد و معاصرانش در اين موضوع مهم پس از طرح محور اصلى مقاله از روشها وانديشه هاى تفسيرى آن بزرگان به عنوان مشخص ترين جايگاه تبلورعقايد وباورهاى كلامى اشان ياد شده است ودر خاتمه به نتيجه گيرى از مباحث فوق مى پردازيم اميد آن كه اين مختصربه سهم خود در تبيين ابعاد مختلف شخصيت آن بزرگ مرد مفيد افتد.
نسبت ميان علوم ودين تعاون ويا تقابل آن دو همواره براى عالمان وروشنفكران دينى مسأله ساز وتأمل برانگيز بوده است. تمام عالمانى كه در تجديد ومرّمت بناى معرفت دينى تلاش نموده اند خواه ناخواه خود رامواجه با اين مشكل يافته اند. افزون بر اين هر چه درخت علم تناورتر شده سايه ترديد وابهام خويش رابر مسائل وسنتهاى تفكر دينى گسترده ترو افزونتر ساخته است. امّا چرا بايد چنين باشد؟ چرا بايد علم ودين در طول تاريخ به عنوان دو رقيب معارض در كانون تفكر بشرى نمودار باشند به طورى كه جمع آنه يا ناممكن ويا بسيار دشوار گردد. عوامل متعددى در پيدايش چنين پندارى موٌثر ودخيل بوده اند كه استقصاى آنه به گونه دقيق ومستند فرصت فراوان رامى طلبد. ليكن به تناسب محور مورد بحث به تعداد محدودى از اين زمينه ه به اختصار اشاره مى نماييم:
1.خداوند وپستوى مجهولات:
هنوز كم نيستند متديّنانى كه خدا رادر زواياى مجهول وناپيداى عالم هستى جستجو مى كنند. هر چه را مى دانند به علل وعوامل طبيعى آن نسبت مى دهند وعلت هر چه را در نيافتند در تبيين هر چه كه فروماندند پيدايش وتطّور آن رابه خداوند نسبت مى دهند. آنان در واقع خداوند را در پستوى خاك گرفته مجهولات وندانسته ها جستجو مى سازند. بنابر اين به قول استاد مطهرى هر چه مجهولاتشان افزونتردلايل خداشناسى آنان نيز بيشتر وفزونترخواهد بود.1
نتيجه طبيعى اين نوع نگرش به مسائل خداشناسى چنين خواهد شد كه جغرافياى تفكّر دينى بر اساس مرزبندى علم وجهل ترسيم گردد. در يك سو معلومات وآگاهيهاى مانسبت به علل واسباب طبيعى قرار دارد كه نيازى به حكومت وسلطه خداوند در آن منطقه نمى يابيمزيرا كه به علل و اسباب پديده ها آگاهيم واز سوى ديگر مرز محدوده مجهولات وناشناخته هاست. در آن قلمرو علل واسبابى طبيعى براى اشياء وپديدار ها نيافته ايم; از اين روى مسوٌوليت تبيين تمامى آنها رابر گردن خداوند مى افكنيم وبا يك گريز فلسفى والبته عاميانه تبيين متافيزيكى را جايگزين راه حل فيزيكى مى نماييم.
بر اساس مرز بندى مزبور روشن است كه هر چه علم پيشروى كند دين وخداشناسى ناگزير از عقب نشينى وگريز خواهد بود وتناورى علم ودانش به قيمت ضعف ورنجورى دين وديندارى انجام خواهد يافت. اگوست كنت موٌسس تفكر پوزيتيويستى نيز كه تاريخ تفكر وانديشه بشر رابه سه دوره تقسيم مى نمود در واقع در تقسيم وجدول بندى مزبور بر همين بينش نادرست دينداران تكيه مى نمود. به اعتقاد او تاكنون سه دوره فكرى متمايز بربشرگذشته است:
1.دوره رباّنى.
2.دوره فلسفى.
3.دوره علمى وتحصلّى.2
در دوره نخست انسان به دليل فقدان آگاهى نسبت به علل وعوامل طبيعيِ اشي پيدايش آنها رابه اراده خدايان وارباب انواع نسبت مى داد. در دوره بعد خدايان جاى خود را به نيروهاى درونى امّا مجهولى دادند كه منشأ آثار گوناگون براى پديدارها بودند. شيوه تفكّر مزبور تا دوره جديد تفكر علمى امتداد يافت. در دوره جديد به دليل پيشرفت دانش تجربى شيوه تفكّر تحصلى وعملى ارزش ولباسى ويژه يافت وانديشمندان به جاى تفكّر غايت گرا وجستجوى طبايع درونى اشي ويا به جاى جستجوى اراده خدايان وربّ النوع ه در پى يافتن علل طبيعى وحقيقى اشياء به كمك ابزار وروش تجربى بر آمدند وهر چه راكه در اين محدوده نمى گنجيد دست نيافتنى وبى معنى ثمردند.3
طبيعى خواهد بود كه در نگرش مزبور نسبت ميان علم ودينتفكر علمى وتفكر دينى نسبت تباين باشد وجمع آن دو با يكديگر جزبه صورت يك پارادوكس وموقعيت تناقص نما در نظر ممكن نبايد وهر يك از شيوه هاى تفكّر مزبور به طرد ونفى ديگرى خواهدپرداخت. يا بايد علمى فكر كرد وخداوند را از صحنه دخالت وتأثير در عالم طبيعت كنار گذاشت ويا تفكّر دينى رابر مسند نهاد ودر ستيزه با علم وتجربه گرايى براى حراست از مرزهاى موهوم ديندارى نهايت سعى وتلاش رامنبول داشت.
اين معزل البته در فلسفه اسلامى پاسخ مناسب ودر خورِ خود رايافته است كه در جايگاه ديگر بدان اشاره شده است.4
2. تعارض گزاره هاى علمى ودينى
بخش مهمى از مجموعه تعاليم وحيانى آن دسته از گزاره ها وقضايايى است كه حكايت از واقعيتهاى هستى بويژه واقعيتهاى عالم طبيعت دارند. قضايايى پيرامون آفرينش انسان وعالم طبيعت خورشيد وستارگان زمين وآسمان وافلاك وبسيارى واقعيتهاى ريزودرشت ديگر كه در برخى موارد گزاره ها وگزارشهاى مزبور با دستاوردهاى علمى وگزاره ها وقوانينى كه محصول تجربه بشرى است در ظاهرمطابقت كامل نمى يابد. البته ادعاى عالمانِ دينى همواره تناسب وتطابق كاملِ اين دو با يكديگر بوده است. ليكن اثبات همين ادعا قرنهاست كه بزرگان دين وعلم رابه زحمت وتكاپو واداشته ومنجر به نزاعها واشتقاقات بسيارى در ميان آنان گشته است تلاشهايى جهت آشتى وتلايم تعاليم وحيانى وفراورده هاى علوم تجربى.
در اين بخش از نوشتار به اختصار مرورى بر پاره اى از اين اشتقاقات خواهيم داشت:
1.در حل مشكل گزاره هاى علمى ودينى پاره اى از انديشه وران دينى معتقد شدند كه مجموعه قضاياى دينى را كه چهار چوب كتب مقدس فراهم آمده اند حتى اگر در طول تاريخ وقرون متمادى دستخوش تفسير وتحوّل ودخل وتصرّف ابناى بشر نيز قرار نگرفته باشند باز هم نمى توان به عنوان تعاليم مستقيم وحيانى تلقى نمود بلكه تعاليم مزبور محصول برداشت حاملان ورسولان وحى مى باشند وبه تعبير ديگر ترجمه مفهوميِ احساس و وجدانى است كه رسولان دريافت داشته اند وسپس به صورت كنونى برتوده مردم عرضه نموده اند.5
بنابراين در تعارضى قضاياى عملى ـ تجربى وقضاياى دينى نمى توان سخنى از تعارضى وحى وعلم وبه تعبير ديگر سخن از تعارض علم ودين به ميان آورد. بلكه در واقع تعارض ميان برداشت غير مستقيم متألهان ودستاوردهاى علوم تجربى خواهد بود كه چنين امرى هيچ گونه بُعد ويا امتناعى در بر ندارد.
2. ابزار انگارى در علم:
در تبيين مشكله قضاياى متعارض علمى ودينى نكته اى وجود داشت كه زمينه مثبتى براى حل مشكل فراهم آورد. آن نكته چنين است: تعارض ميان قضاياى علمى ودينى از آن رو پديد مى آيد كه م هر دو دسته قضايا را واقع نما و روشنگر حقيقت تلقى مى نماييم. يعنى هر دو دسته گزاره هايى هستند كه خبر از واقعيتهايى در عالم خارج مى دهند. در اين صورت دستاوردهاى دانش تجربى وتعاليم وحيانى با يكديگر در صحنه تعارض قرار خواهند گرفت. امّا اگر يكى از دو دسته قضاياى يادشده گزاره هايى مربوط به عالم خارج نباشنديعنى نقشى غير از خبر دادن وگزارش از عالم خارج بر عهده داشته باشند در اين صورت تعارض وتناقضى ميان آنها به وجود نخواهد آمد زيرا هرگز ميان خبر وغير خبر تعارضى نخواهد بود. نكته مزبور زمينه مناسبى براى عالمان متدين ومتدينين روشنفكرجهت حل معمّاى تاريخى علم ودين فراهم آورد. سپرد وظيفه گزارش از حقايق عالم هستى به يك دسته از قضايا و واگذارى تقشى ديگر كه نوعاً نقشى عملى وكاربردى غير از گزارش از عالم خارج مى بود به دسته ديگر به خوبى تعارض وتناقض موجود را بر طرف مى نمود.
در اين ميان بسيارى معتقد شدند كه دانش تجربى به هيچ وجه حقيقت جو و واقع نما نمى باشد بلكه علوم تجربى درآخرين اهداف ترسيم شده خويش به دنبال يافتن قوانينى جهت تنظيم پديدارها وسلطه جويى هر چه افزونتر بر عالم طبيعت هستند. تاٌكيد آنان برجنبه كاربردى علم وچشم پوشى از جنبه تئوريك آن باعث شد كه آنان همصدا با فرانسيس بيكن كه مى گفت:(علم قدرت است وهدف آن تسلط بر طبيعت است.)6 در مشكله علم و دين به ابزار انگارى در علم معتقد شوند. بدين ترتيب با تغيير صورت مسأله علم ودين به حل اين معمّا دست يابند! شيوه تفكر مزبور در فرهنگ اصطلاحات فلسفى علمى به نام مكتب(اينستر ومنتاليسم)7(ابزار انگارى در علم) معروف گشت.
(مكتب اينستر ومنتاليسم قائل به اين معنى است كه علم حقيقت نما نيست. علم فقط تئوريهايى رابه ما عرضه مى كند كه براى علم به منزله ابزارى هستند تابه تنظيم پديده ها توفيق يابد. اگر اين نظر را بپذيريم خواهيم گفت كه مذاهب حقيقت را مى گويند ولى علوم ابزار تنظيم پديده ها رابه دست ما مى دهند. به اين ترتيب قضيه[گزاره هاى علمى ودينى] حل وتعارض رفع مى شود )8
پيردوئم9بزرگترين اينستر ومنتاليست فيلسوف وفيزيكدان فرانسوى بر گاليله خرده مى گرفت كه چرا وى با تصوّر اين كه نظريه اش در مورد گردش زمينى به دور خورشيد نظريه اى واقع نماستبه معارضه باگزارشهايِ كتاب مقدس برخاسته است. حال آن كه قضيه به اعتقاد او(دوئم) كاملاً بر عكس مى نمود. يعنى گزاره اى دينى واقع نما وقضاياى علمى صرفاً نقش تنظيم كننده وكاربردى در ارتباط با پديدارهاى عالم طبيعت رابر عهده دارند ونه نقش كاشفيت وواقع نمايى.10
3.ابزار انگارى در دين:
دسته ديگرى كه آنان نيزاز يك طرف راه حل ابزار انگارى راپذيرفته بودند واز طرف ديگر نمى توانستند عنصر واقع نمايى را از قضايا ودستاوردهاى دانش تجربى سلب نمايند ايده مزبور را در ارتباط با قضاياى دينى وتعاليم وحيانى طرح نمودند. به اعتقاد آنان مجموعه تعاليم دينى به منظور بر آوردن هدف وغرض ويژه اى بربشر عرضه گشته است واين تعاليم در واقع ابزار و امكاناتى جهت تأمين آن مقصود وهدف مى باشند. غرض از ابلاغ تعاليم مزبور نماياندن امرى نيست بلكه بر آوردن آن امر است. لذا در نظاره گزاره اى دينى بايد با عينكِ ابزار انگارى به آنها توجه نمود وآنها راجز ابزارى براى بر آوردن هدف ومقصود شرايع مقدس در نظر نگرفت. اديان الهى براى اتصال وارتباطِ موجود خاكى وزمينى يعنى انسان با موجودآسمانى يعنى خداوند آمده اند وكليه تعاليم شرايع اين هدف مقدس را دنبال مى كنند. بنابر اين گفته هاى اين اديان درباره آسمان وزمين وانسان وملائك وديگر پديده ها وپديدار هاى عالم همگى گزاره ها وگزار شهايى به منظور تأمين آن هدف مى باشند والزامى در ميان نيست كه كليه اين گزارشه دقيق مطابق با آنچه حكايت دارند باشند. گاليه
از جمله كسانى بود كه بر اين اعتقاد سخت پاى مى فشرد ومعتقد بود كتاب مقدس نيامده است كه راههاى آسمان وستارگان( وخلاصه حقايق هستى) رابه ما بنماياندبلكه آمده است تا راههاى رسيدن به آسمان( عالم ملكوت) را به ما بياموزد.
(گاليله خود كاتوليك نيك اعتقادى بود وبين عقايد علمى ودينى اش تعارض نمى يافت. او به اهميت وحرمت كتاب مقدس اذعان داشتولى معتقد بود كه اين كتاب نه از حقايق علمى بلكه از معارف معنوى كه به كار رستگارى انسان مى آيد سخن مى دارد.)11
4.تفكيك قلمرو علم ودين:
راه حلهاى پيشين در حل مسئله تعارض قضاياى علمى ودينى متكى بر اين فرض بود كه حوزه وقلمرو قضاياى علم ودين واحداست وهر دو در يك وادى گام بر مى دارند. امّا در تفكّر ديگر اين دو قلمرو از يكديگر تفكيك مى گردند وحل تعارض با جدايى قلمرو وگستره هر يك امكان پذير مى گردد. بر اين اساسپاره اى ديگر از انديشه وران برخلاف نظرهاى پيشين معتقد گرديدند كه قضاياى علمى ودينى از دو سنخ كاملاً مجزا از يكديگر هستند وحوزه هاى علم ودين دو حوزه كاملاً متفاوت از يكديگر مى باشد. بنابر اين دو مقوله علم ودين دو مقوله قابل مقايسه با يكديگر نمى باشند. البته اين كه قلمرو هاى علم ودين چگونه مى توانند از يكديگر تفكيك گردند در كالاى افكار وانديشه هاى متفكرين مختلف اين نحله تبيين و تعابير متفاوتى يافته است كه به دو تعبير از آنها اشاره مى كنيم: و.ت. استيس12 از جمله كسانى است كه معتقد به جدايى قلمرو علم ودين بود. به اعتقادِ وى:
(هنگامى كه انسان درباره خداوند به بحث مى پردازد مشخصاً درباره موضوعى گفت وگو مى كند كه خاصه ها وصفات آن كاملاً متفاوت از ويژگيهاى جهان محدود ومادى است. به همين ترتيب هر گاه جهان مادى ومحدود مورد بررسى قرار گيرد موضوع آن در مقايسه با موضوع خداوند كاملاً متفاوت ومتفارق است…نظم ابدى از نظم طبيعى تفاوت جوهرى داردهر يك از آنها داراى صفات وخصلتهاى خاص خود است واز يكى نمى توان به ديگرى رسيد. به اساس گفتار فوق مى توان گفت كه: قضايا وگزاره هاى علمى خود به حوزه (نظم طبيعى) تعلق دارند ولى قضاياى دينى در حيطه نظم ابدى قابل مطالعه وبررسى هستند. امّا بين اين دو هيچ گونه ارتباط منطقى وجود ندارد)13
بخش ديگرى از متكلمين دينى تعبير متفاوتى از تمايز قلمرو علم ودين ارائه نمودند.به اعتقاد آنان:حوزه و قلمرو دين هويت متشخّص انسانى است واين گستره غير از حوزه پژوهش وكاوش علم كه قلمرو عينيتها وپديدار هاى غير شخصى وغير انسانى است مى باشد. روش اين رو براى ورود در اين قلمروها نيز كاملاً متفاوت است. براى عالم پژوهشگر موضوع تحقيق وتفحّص موجودى است بى جان ونا آگاه و بر كنار از هر گونه احساس وهيجان. بنابراين عالم تجربى در واقع به كالبدشكافى طبيعت مى پردازد نه روانكاويِ آن. حال آن كه پژوهشگردينى عملاً در جريان وفرآيند شناخت وآگاهى با تمام وجود واحساس خويش در گير است. ادراك او در واقع ارتباط مستقيم هماهنگى وهماوايى با جريان هستى وآفرينش است كه با جريان تفكر غير مستقيم و فارغ بالِ اهل علم هر گونه احساس ودرگيرى كاملاً متفاوت ومتمايز مى باشد.14
5.زبان علمى ودينى:
با ظهور فلسفه هاى تحليل زبانى راه ديگرى نيز براى روشنفكران دينى جهت رفع نزاع علم ودين در محل التقايى گزاره هاى علمى ودينى فراهم آمد.فلسفه تحليل زبانى برخلاف پيشينيان اظهار مى داشت: فلسفه رابايد از زبان آغاز نمود ونه از ذهن ويا از خارج. مشكلات فلسفى نيز به طور عمده از استعمال وكار برد نادرست زبان ناشى گرديده است. عدم تشخيص استعمالات زبان واختلاط زبان عاميانه وزبان فلسفى با يكديگر به تعبير ديگر آميخته شدن استعمالات فيلسوفانه كلمات واصطلاحات با استعمالاتِ عاميانه آن الفاظ سر منشأ فراوانى در عرصه فلسفه وتفكّر عقلانى گرديده است.15 بالطبع با تمايز ميان استعمالات مختلف زبان ولغات وتشخيص وتبيين موارد كاربردهريك مشكلات به صورت جدّى قابل حل خواهند بود.
پاره اى از روشنفكران دينى با الهام از مطلب يادشده معتقد گرديدند كه دين وعلم نيز دوحوزه و قلمرو زبانيِ كاملاً متفاوت از يكديگر دارند. زبان علم زبان پيش بينىگزارش وكنترل پديدار هاست. ولى زبان دين زبان نياش وستايش وتعهّد وتقدس است.به تعبير ديگر زبان علم زبان ناظراست وزبان دين زبان عامل. زبان علم زبان تماشاچى است زبان خبر ونظر. وزبان دين زبان عشق زبان عمل وحركت است. اين دو زبان البته مكمّل يكديگرند ونمى توان محتويات آن دو را هم سنخ وهم عرض وهم سنگ يكديگر تلقى نمود وتعارض وتفافى زمانى پديد مى آيد كه هم عرضى وهم سنخى وجود داشته باشد. ازاين روى پارادوكس قضاياى علمى ودينى به اعتقاد متفكرين اين نحله خودبه خود رنگ مى بازد وجاى خود را به صورت مسأله ديگرى مى سپارد كه فعلاً جاى گفتگو درباره آن نيست.
متكلمان مسيحى ومساٌله علم ودين (در قرن 19)
علم حدومرز نمى شناسد. فوايد ونتايجى نيز كه علم فراهم مى آورد از اين قاعده مستثنى نيست. پرسشه مشكلات ومسايلى نيز كه پيشرفت دانش تجربى وعلم پيش روى متألهان ودينداران قرار مى دهد اغلب جنبه عمومى وفراگير دارد. بدين لحاظ در دورهاى مختلف رشد وفزونى اطلاعات ودانش تجربى بشر تقريب اديان مختلف يكسان از اين روند تاثيرپذيرفته ودر صدد رويارويى تبادل وحل معضلاتِ پديد آمده برآمده اند. لذا پيش از بررسى موضع گيرى عالمان وروشنفكران مسلمان در قرن نوزدهم در برابر روند علوم تجربى زمان خويش به شيوه هاى نگرش وبرخورد متكمان مسيحى در اين دوره با ايده ها وتئوريهاى تجربى توجه مى نماييم بويژه آن كه آنان در بستر اين تحولات ودر تماس واصطكاك مستقيم با موج افكار تجربى زمان خويش واقع شده بودند امّا بازتاب اين امواج همواره با يك فاز و زمان تاٌخير به حوزه تفكر جوامع مسلمان راه مى يافت.
قرن نوزدهم دوره شكوفاى نظريه ها وتئوريهاى زيست شناسانه مى باشد. همان گونه كه قرن هفدهم و هيجدهمپيش از آن عرصه ظهور تئوريهاى فيزيكى بود.تحول عظيمى كه نيوتن در قرن هفدهم وهيجدهم در محدوده علوم طبيعى ـ فيزيكى در دنياى بيجان امّا اسرار آميز كهكشانها ومنظومه ها پديد آورد در قرن نوزدهم توسط داروين در دنياى حياتمند وپررمز وراز زيست جانداران ظهور يافت. همان گونه كه تأكيد شد دانش تجربى گام به گام مرزهاى خود را گسترش مى داد وبراى متألهان وديندرانى كه همواره خدارا در پستوى خاك گرفته مجهولاتشان جستجو مى كردند وضعيت پيچيده و بغربى به وجود آورد.
پيش از داروين نيوتن وگاليله ولاپلاس وديگرانجهان نگرى خاصى راعرضه داشته بودند كه با كمى تأمل وتغيير امكان اين موضوع رافراهم مى آورد كه در تبيين جهان وپديده هاى هستى از نقش خداوند چشم پوشى شود واكنون داروين تئورى نوينى راعرضه مى داشت كه همين تبيين ر بويژه در محدوده پديدارهاى زيستمند به شدت تأييد وتقويت مى نمود. ( جهانى منهاى خدا كه امكان پديد آمدن و تطور داشت.)
(… در واقع او [داروين] براى زيست شناسى همان كرد كه نيوتن براى علم فيزيك كرده بود. او انبوهى دانسته جوراجور رابا ريسمان يك قانون به هم گره زد. ديگر هر نوع جاندارى احتياج به يك عمل ارادى آفرينش نداشت.)16
البته داروين نه انسان ملحدى بود ونه در صدد تحليل ملحدانه از هستى ليكن تئورى تطور او عملاً در جمع با مفروضات پيشينيان نتيجه اى جز اين تبيين زيانبار در پى نمى داشت. اگر چه به طور معمول نظريات علمى در ابتداى طرح توسط دانشمندان ديگر مورد طعن ويا انتقاد قرار مى گيرند ليكن در اين مورد بخصوصبالاترين فريادهاى اعتراض متعلق به متألهان ومتكلمانى بود كه سخت به نصوص كتاب مقدس دل بسته بودند.
در(سفر تكوين)از كتاب مقدس17 بر آفرينش يكباره حضرت آدم تصريح گشته بود وبسيارى از مردم بر اساس بر داشت سنتى خويش ميان اين موضوع ومسأله مقام ومنزلت برتر انسان در جدول بندى آفرينش به ملازمه اى مشخص وپيش بينى شده رسيده بودند. انسان خليفه وبرگزيده خداوند بر زمين مى نمود وهيچ ترديدى در تمايز ماهوى او وديگر موجودات وجود نداشت.
در مقابل نظريه داروينبا بررسى شجره نامه انسان وهم آوازه كردن نام او با نام حيوانات ميمون ه كرم ها وغيرهمسائلى بسيار جدّى و در خور تأمل پيش روى متكلمان ودينداران نهاد.
البته در برابر تئورى داروين اظهارات متنوعى از طرف انديشه وران مختلف ايراد گرديد ليكن اختلاف واشتقاق آراى متكلمان وروشنفكران مسيحى در اين رابطه است. نظرياتى كه پس از آن در ميان متكلمين مسلمان نيز نمونه هاى مشابهى راتداعى نمود.
در اين رابطه سه نظر وسه برخورد كاملاً متفاوت در تفكّر كلامى مسيحيت پديد گشت كه به طور مختصر به تبيين آنها خواهيم پرداخت:
1. نض گرايى(سنت گرايى):
سنت گرايان كسانى بودند كه سخت به ظاهر كتاب مقدس تمسكّ مى جستند وبه طور طبيعى نمى توانستند هيچ گونه مسيرى براى جمع آورى نصوص كتاب مقدس نظريه داروين بيابند.بنابراين به انكار كلّى آن روى آوردند وهر چند شواهد وقراين فراوانى برتأييد نظريه مزبور ارائه گشته بود وگذشتِ زمان نيز برشمار اين قراين مى افزود ليك در نگاه نص گرايان اين تئورى از حدّ يك نظريه اثبات نشده كه هر لحظه در انتظار نمونه مخالفى به سرمى بردفراتر نمى رفت.در باور آناندارونييسم معادل با الحاد تلقى مى گشت; زيرا تئورى او دقيقاً در برابر گفتار صريح خداوند قرار مى گرفت وبرداشت سنتى آنان از وحى وكتاب مقدش اين اجازت را نمى داد كه در برابر رهيافتهاى ذهن ناقص انسان از حقايقى كه از افق عالى ترى يعنى از ناحيه خداوند نازل گشته بود چشم پوشند ويا به تأويل وتوجيه پرمشقت آن بپردازند بلكه در نظر آنان تأويل وتوجيه شواهد وقراينى كه بر تئورى داروين صحه مى نهاد بسى آسان تر وموجه تر مى نمود. به اعتقاد آنان:
(…اگر داروين مى پندارد كه انواع تحول مى يابند قطعاً اشتباه مى كند. نظر فيليپ گوس[طبيعى دان انگليسى] اين بود كه خداوند به همه آن سنگواره[ كه موٌيد نظريه داروين بودند] نقشى دو پهلو و غلط انداز داده است تا ايمان انسان رابيازمايد. دو قرن پيش اسقف اعظم اوشر از روى سن اعقاب آدم محاسبه كرده بود كه آفرينش بايست در 4004 سال پيش از ميلاد مسيح رخ داده باشد. ديگران خاطرنشان مى كردند كه تكامل صرفاً يك نظريه است نه يك امر واقع ودر هر حال به اثبات نرسيده است)18
2.( تجدد خواهان):
در نگاه نوگرايانكتاب مقدسى هر گز به عنوان كلام بى واسطه ومستند الهى تلقى نمى گرديد بلكه صرفاً مجموعه اى بود از انديشه هاى بلند انسانى كه توسط تجربه معنوى وروحانى پيامبر ويا مردان الهى صبغه اى مقدس يافته بود. يعنى پيامبران در عرض ساير انباى بشر قرار گرفته اند وصرفاً طرز تلقى وتجربه شخصى وباطنيِ خويش از وحى رابه صورت كلماتى چند تقرير مى نمايند.در واقع دست ها از ارتباط مستقيم وبى واسطه مفهومى با زلال وحى كوتاه است. تفاوت پيامبران با انسانهاى عادى در اين است كه آنان به لحاظ روحى آنقدر قوت وطهارت يافته اند كه در آستانه تماس واصطكاك با منبع لايزال الهى قرار گيرند وآنچه راكه با تمام وجود دريافت ووجدان مى كنند به زبان ديگرى كه از قالبها وواژه هاى بشرى فراهم آمده است ترجمه نمايند ودر اين ترجمه تا لطبع تمام محتواى اصل محفوظ نمى ماند و حضوصيات درونى وبيرونى مترجم نيز در انتقال ودخل وتصرف متن اصلى دخالت تام دارد.
نتيجه اين خواهد بود: كتاب مقدس مكتوبى بشرى است كه امكان اشتباه وتسامح در آن كاملاًقابل تصور است.
نوگرايان كه به شدت تحت تأثير تئورى داروين قرار گرفته بودند وردّ پاى اين نظريه در سر تا سر افكار وايده هاى آنان به خوبى نمودار بود باور ها واعتقادات ويژه اى درباره مسأله خد انسان ومنزلت او طبيعت وتكوين آن رابطه خداوند با طبيعت وغيره داشتند كه براى آشنايى بيشتر مرورى مختصر برآن افكار خواهيم داشت. در باور آنان:
* خداوند موجودى عالى وفراسوى عالم طبيعت تصور نمى گشت بلكه خداوند نيرويى است جارى وسارى در طبيعت وحلول نموده در آن.
* آفرينندگى پروردگار را نبايد امرى خارجى ومتفاوت از اشيا تصور نمود. بلكه اين آفرينندگى امرى درونى جارى ودر طول زمان كاملاً مستمر وهمراه با طبيعت وتطورآن است.
* انسان موجود لاهوتى ومحصول حلول الهى است.
* پيامبران معلمان جامعه بشرى هستند.
* كتب مقدس مكتوباتى بشرى وحاصل تجربه معنوى وتكامل يافته انسانهاى الهى است.19
3.اعتداليون:
در كنار سنت گرايان ونوگرايان جهت گيرى سوّمى نيز شكل گرفت كه باردّ نظريات افراطى وتفريطيِ دو جناح پيشين بر راهى ميانه ومعتدل تاكيد نمود. گرايش مزبور كه نخست از حوزه تفكّر پروتستانيزم نشأت گرفت از طرفى چون نوگرايان نظريه تكامل وتوابع علمى آن را پذيرا گشت; امّا هر گز به نتايج كلامى آن كه نوگرايان بر اساس معتقد خشك از تئورى مزبور بيرون مى كشيدند تن در نداد.
آنان نيز معتقد بودند كه كتاب مقدس مكتوبى بشرى است. امّا با اين تفاوت كه به نظر آنان اساساً كتب مقدس در دوره هايى پس از وفات پيامبران حاملِ آنه نگاشته وتدوين گشته است. بنابر اين:
(كتب مقدس وحى مستقيم نيست بلكه گواهى انسان بر بازتاب وحى در آئينه احوال وتجارب بشرى است)20
موٌسس تفكّر اعتدالى را فردريش شلاير ماخر فيلسوف ومتكلم آلمانى مى شناسند كه به اعتقاد او:
(مبانى ديانتنه تعاليم وحيانى است چنانكه در سنت گرايى مطرح است نه عقل معرفت آموز استچنانكه در الهيات طبيعى(عقلى) مطرح است… بلكه در انتباه دينى است كه با همه آنها فرق دارد ديانت موضوع تجربه زنده استنه عقايد رسمى مرده.)21
در تفكّر اعتدالى تجربه دينى محور قرار مى گيرد وبر صدر مى نشيند واعتقاد بر اين مى رود كه خداوند رابايد بادل شناخت ونه با استدلالات خشك عقلى. از اين روى اعتداليون به هيچ وجه در نتايج كلامى كه نوگرايان بر اساس عقل گرايى طبيعى از پذيرش تئورى داروين در باره موضوعاتى مانند خداوند انسان وطبيعت بيرون مى كشيدند با آنان هم عقيده وهم رأى نبودند.
واقعيت هم اين است در طول تاريخ هر گاه عقل ووحى وعلم ودين نتوانسته اند حرف يكديگر رابشنوند و در خصوصت ونفى يكديگر كوشيده اند اين دل بوده است كه سرانجام واسطه آشتى آن دو گرديده است وبا تعديل هر يكآتش حضومت راخاموش وبناى تسالم رابر پا داشته است وتفكّر اعتدالى در اين ميان نهايت بهره بردارى رانموده است.
سيّد جمال ومشكله علم ودين:
سيد جمال بدون ترديد عالم زمان خويش بود. زندگيش نوين ومنحصر به فرد بود. وى رابايد از بزرگترين احياگران انديشه دينى برشمرد. در سلسله مصلحان ونوانديشان كمتر مى توان همانندى برايش يافت. شخصيتهاى معاصر ومتأخر از وى چون عبده رشيد رضا واقبال وديگران همگى در زدودن خرافات وپالايش ناخالصيهاى دين وعرضه صحيح تعاليم دينى از او الهام وتأثير پذيرفته اند.
برخورد اين بزرگان بويژه سيّددربرابر فرآورده هاى دانش زمان خود وجايگاهى كه اين برخورد در مجموعه تفكّر اصلاحيِ آنان دارد مى تواند براى راه آموزان اين طريق راه گشا ومفيد باشد.
از آن جا كه سيد جمال الدين به معارف اسلامى آشنايى عميق داشت وعلم ودانش را مايه سربلندى وعزت وشكوه هر ملتى مى دانست وجهل رامايه انحطاط وعقب ماندگى نمى توانست نسبت به سياست ترغيب وتشويق جوامع دينى به سوى علم ودانش جديد بى تمايل وبى عقيده باشد. انديشه باز و اعتقاد صواب او به اين كه علم ودانش مرز جغرافيايى نمى شناسد واين گوهرگران ملك طلق ومنحصربه فرد هيچ صاحب فكر وانديشه اى نيست او را در اين جهت مصمّم ترمى ساخت به اعتقاد سيّد:
(علم است كه هر جا عظمت وشوكت خود را ظاهر مى سازد… پادشاه علم هر وقتى پايتخت خود را تغيير داده است وگاهى از شرق به غرب وگاهى از غرب به شرق رفته است… علماى ما در اين زمانعلم رابه دوقسم كرده اند: يكى رامى گويند علم مسلمانان يكى رامى گويند علم فرنگ. وازاين جهت منع مى كنند ديگران را از تعليم بعضى از علوم نافعه واين رانفهميده اند كه علم آن چيز شريفى است كه به هيچ طايفه اى نسبت داده نمى شود بلكه هر چه شناخته مى شود به علم شناخته مى شود وهر طايفه اى كه معروف مى گردد به علم معروف مى گردد.)22
اما او در زمانى مى زيست كه علم زدگى غربزدگى وتجدد گرايى افراطى سكه رايج زمانه بود وبسيارى از متفكرين اسلامى نيز از تراوشات اين گونه مسائل در امان نبودند.
سير سيد احمد خان هندى23شبلى شميل24طهطاوى25 را مى توان ازاين گروه شمرد.
سيّد اگر چه به علم فرا مى خواند وريشه عقب ماندگى مسلمانان را در آن مى ديد امّا از اتكاى مطلق برانديشه هاى تجربى غرببه دليل خطرانحراف وماديگرى برحذر مى داشت.
رساله نيچريه26كه ازمعروفترين نوشته هاى سيد به شمار مى آيد حركتى است عليه انديشه هاى ماديگرايانه و آنان كه به اين سمت وسو دعوت مى كردند مانند سرسيد احمد خان و…
لبه تيز رساله نيچريه متوجه انديشه ورانى است كه به اعتراف خود مادى مذهب بوده اند ويا به اين ويژگى آوازه يافته اند. اين كه متفكرانى چون: اپيكور مزدك روسو ولترداروين و… را وابسته به جهان بينى واحدى دانسته واختلافات وگونه گونى تفكر آنان راناديده انگاشته وياسه آيين: سوسياليسم ونهليسم وكمونيسم ر يكسان نقد كرده از اين ديدگاه ايشان نشأت مى گيرد كه همه اينه به عوامل طبيعى ومادى اهميت داده اند وگاه در برترى آنها بر عوامل معنوى وما بعد الطبيعه همد استانند. بله علم در آن دوره از تفكر بشر مى رفت كه ماهيتى زمينى بيابد ودر جوهره خويش از عنصر اثبات ماوراى طبيعت تهى گردد. حتى در تاريخچه زندگانى داروين مى خواينم كه وى رفته رفته به لاادرى گرى روى مى آورد گرچه با ماترياليستهاى قرن نوزدهم پيوند اخوت نمى بندد.27
سيّد در رساله نيچريه با استدلالات فلسفى به روياروى با احياء گران تفكر مادى ولاادرى گرى مى پردازد.وى نيچرسيم رامعادل طبيعت پرستى و دهرگرايى محض مى داند. در پاسخ معلمى از اهالى هندوستان مى نويسد:
(اى دوست عزيز! نيچر عبارت است از طبيعت وطريقه نيچريّه همان طريقه دهريّه است كه درقرن رابع وثالث قبل از ميلاد مسيح در يونانستانظهور نموده بودند. ومقصود اصلى اين طايفه نيچريه رفع اديان وتأسيس اباحت و اشتراك است در ميانه همه مردم.)28
سيد جمال وتفسير عملى:
مهمترين جايگاهى كه غله هاى مختلف كلامى مسيحيت بر سران به معارضه پرداختند تفسير كتاب مقدس بود. تطبيق محتواى آن با فراورده هاى دانش تجربى بشر ويا دامن بركشيدن از تراوشات ذهنى انسانى موضوع جدّيِ مباحث آنان راتشكيل مى داد.در حوزه تفكر اسلامى با وجود گسترش مراكز انديشه وتحقيق از آن جهت كه اصطكاك كمترى با دستاوردهاى دانش تجربى در غرب يافته است معارضه ويا آشتى باروند اين جريان كمتر نمود وجلوه گاهى يافته است. البته در دوره حاضر گفتگو درباره مباحث كلام جديد بويژه مهمترين محوران يعنى موضوع علم ودين رونق بسيار دارد. ليكن بر خورد پيشينيان با اين گونه جريانات را بايد از درون مباحث وانديشه هاى پراكنده آنان جستجو نمود. وشايد مناسب ترين موقعيتى كه بتوان جريان تفكّر آن بزرگان در اين مورد بخصوص راريشه يابى نمود مباحث وروش تفسيرى آنان مى باشد. بدين لحاظبه دنبال مباحث پيشين مبنى بر طرح مواضع سيد جمال ومعاصرين او در برابر روند علوم تجربى مناسب مى بينيم تاحدّى به تجلى وتبلور ديدگاههاى يادشده در روش ورويه تفسيريِ آنان نيز نظرى اجمالى بيفكينم.
سيدجمال از خود تفسيرى به جاى نگذاشته است تابتوان مستقيماً طرز تلقى او را در اين رهگذر از آن به دست آورد ليكن بزرگترين شاگردوى يعنى شيخ محمد عبده پايه گذار سبك نوينى در تفسير گشت كه پس از او بسيارى از شاگردان و يا معاصرين وى به پيروى از او ويا مستقل اين روش رادنبال نمودند. علاوه بر اين سر سيّد احمد خان هندى نيز داراى تفسير نوينى در قرآن به نام: (تفسير القرآن وهو الهدى والفرقان)است كه سيد جمال در طى يك مقاله انتقادات شديدى برآن نگاشته است كه در اين مختصر به تحقيق درباره اين مواضع وجهت گيريها مى پردازيم.
همان طور كه عنوان شد هر چه علوم تجربى پيشتر مى رفت عالمان وانديشمندان دينى نيز بيشتر وجدّى تر ضرورتِ اين مهم رادر مى يافتند كه بايد در تطبيق ويا تفكيك حوزه هاى علم ودين از يكديگر بكوشند. امّا اگر جهان وعالم هستى واحداست ومعرفت انسانى ومعرفت الهى هر دو درباره يك موضوع واحد( انسان ـ طبيعت ـ هستى ـ خدا…)سخنى مى گويند.پس بايد در تطبيق گفته هاى قطعيِ آنها با يكديگر كوشيد. بدين ترتيبسبك تفسيرى نوينى متولد گشت كه به تناسب برآن نام (تفسير علمى)نهادند ودر تعريف آن چنين گفتند:
(تفسير علمى تفسيرى است كه مفسّر مى كوشد تا عبارات قرآن را در روشنايى فرآورده هاى علمى فهم كند وبدين طريق از اسرار اعجاز قرآن پرده بردارى پرده بردارى نمايد.)29
تفسير علمى بدين معنى يعنى تبيين پاره اى از آيات قرآنى با تكيه بر شواهد علم وتجربى البته پيش از آن زمان نيز در ميان متقدمين از مفسّرين طرفدارانى چند از جمله: ابو حامد غزالى فخرالدين رازى سيوطى وديگران داشته است.30
واين نشان از ارتكاز مشكله علم ودين در ذهن آنان به گونه اى مجمل وبسيط دارد. امّا ظهور وگسترش تفسير علمى از قرن نوزدهم ميلادى(ق 13 هجرى قمرى ـ دوره سيد جمال) بدين سو حكايت از گسترش بستر وزمينه هاى نياز نسبت بدين روش دارد. در اين ميان علم زدگانى چون سرسيد احمد خان كه سخت معتقد به انطباق وحى با فرآورده اى دانش تجربى بودند در انطباق اين دو با يكديگر به طور معمول علم رامتبوع ووحى راتابع قرار مى دادند ودر رفع تعارض اين دو همواره حكم به سود علم صادر مى نمودند.
سيّد احمد خان در تفسير قرآن روش هيچ يك از مفسّرين پيش از خود رانمى پسندد وبر آنان خرده هاى فراوانى مى گيرد ودرانتهبراساس روش وسبك نوين خويش معتقد مى گردد كه قرآن وتعاليم آن هيچ مغايرتى با تجارب علمى بشر ندارد:
(… من در أيامى كه براى بيدارى مسلمانان مجاهدت مى كردم وبه بسط ونشر علوم جديده مى پرداختمقهراً بدين خيال افتادم كه ببينم آيا حقيقت اين علوم همان طور كه مى گويند مخالف باديانت اسلام وقرآن است؟ بالاخره(براى اين كه تحقيقاً به اين نكته راه يافته باشم) مدتها صرف وقت كرده كتب تفاسير را تا آن جايى كه مقدورم بود بررسى كرده واز مطالب آنها آگاه شدم وحقيقت اين است كه من در پايان امر به استثناى يك رشته مطالبى كه مربوط به علم ادب است چيزى در اين كتب نيافتم… من درآخر به مطالعه وبررسى خود قرآن مجيد پرداختم مدتى در اطرافِ آن بناى غور وخوض را گذاشتم وگفتم كه:(به مفاد آفتاب آمد دليل آفتاب )بايد از خود قرآن فهميد كه نظامات آن روى چه اصولى قرار گرفته است تا بعد از چندى به توفيقات الهى پى به اين نكته برده وتحقيقاً دانستم كه اسلام مطابق اصول مستخرجه از قرآن هيچ نوع مخالفتى با هيچ يك از رشته هاى علوم جديد ندارد واينكه براستى مى گويم كه: من شاگرد دبستان قرآن عظيمم)31 انديشه هاى گوناگونه وىدرباره موضوعات مختلفى چون:مسأله (حقيقت وحى)(نبوت) (حقيقت ملائكه وفرشتگان) (حقيقت جهنم وبهشت) (نسخ قرآن )(مع
جزات وكرامات اوليا وپيامبران)وغيره همگى حكايت از نوعى تمسّك به عقلانيت مطلق وعلم زدگى در تفسير وتبيين حقايق دينى دارد. نمونه هايى از اين است رامطالعه مى كنيم:
وحى:
(به اعتقاد وى هيچ واسطه اى ميان خدا و پيامبر نيست. پيامبر وحى رامستقيماً از خدامى گيرد. جبرئيل در حقيقت معرّف نمادين قوه پيامبرى است.(دل او آينه اى است كه اشراقات الهى راباز مى تاباند. دل اوست كه پيامش رابه خدا مى برد وسپس با پيام الهى باز مى گردد.
او موجودى است كه كلام الهى از او صادر مى شود. گوشى است كه سخن بى لفظ وبى آواى خدا را مى شنود چنانكه گويى ديگرى با او سخن مى گويد. خود را با چشم جسمانى خود مى بيند چنانكه گويى ديگرى در برابر او ايستاده است)32
فرشته:
(او معتقداست كه كلمه ٌ(فرشته) نماينده قدرت نامتناهى خدا وامكانيات اشياء است. جمود كوهها ومَيعَان آب وقابليت رشد گياه ونيروى جذب ودفع الكتروسيته وخلاصه همه نيروهايى كه در اشياء مختلف جهان هستى متجلّى است با كلمه فرشته نمايش داده است.)33
معجزه:
او معجزه راچون تخطّى از قوانين طبيعت است نمى پذيرد:
(قانون طبيعتوعده عملى خداست به اين كه فلان چيز چنين واقع خواهد شد. واگر ما بگوييم كه آن چيز ممكن است بر خلاف وعده الهى واقع شود به منزله آن است كه او را متهّم كنيم كه بر خلاف وعده خود عمل مى كند. واين غير قابل تصور است.)
مى افزايد:
(من امكان پذير بودن معجزه رابه اين دليل انكار نمى كنم كه بر خلاف عقل است بلكه به اين دليل آن را انكار مى كنم كه قرآن وقوع حوادث واتفاقاتى راكه بر خلاف قوانين طبيعت اند وجريان معهود امور رانقض مى كنندتأييد نمى كند.)34
نبوت:
(قوه پيامبرى در همه كسبدون استثناء وجود دارد منتهى درجات آن در اشخاص مختلف فرق مى كند. وحى خدبه روى همه كس باز است. پنهانيهاى عميق دل آدمى همواره پذيراى نداى روحانى است.)35
در برابر انديشه هاى مذكور وديگر آراى سيد احمد خان بسيارى از بزرگان جهان اسلام موضع گرفتند. سيّد جمال كه در بعُد فرهنگى مبارزه با عقلانيت وتجدد گرايى وتجربه گراييِ افراطى رامحور مساعيِ خويش قرار داده بود با اين گونه تو جيهات وتفاسير به شدت به مبارزه بر خاست. به اعتقاد او اين گونه تأويلات ريشه در حس گرايى و تجربه گرايى غربى دارد كه دامنبرخى علم زدگان مسلمان امّا فريفته غرب رانيز آلوده ساخته است.
سيّد جمال در تفسير مفسر كه در بردارنده نقد وبررسى آراى تفسيرى سيّد احمد خان است مى نويسد:
(… در اين عالم بحث وتفتيش از افكار مسلمانان شنيدم كه: شخصى از ايشان در حالت كِبرسن وكثرت تجربيات سياحت ممالك فرنگ رانموده وپس از كدّ وجَهت به جهت اصلاح مسلمانان تفسيرى بر قرآن نوشته است. به خود گفتم: اينك همانكه مى خواستى وچنانچه عادت سامعين امور جديده است خيال خود را رد جولان آورده تصورات گونه گونه در حق آن مفسّر وآن تفسير نمودم وگمان كردم كه اين مفسّر بعد از همه اين تفاسير كثيره اى كه محمد ثين وفقها ومتكلمين وحكماو صوفيه وادبا و نحويين وزنادقه چون اين راوندى وامثال آن نوشته البته دادِ سخنى را داده است وكشف حقيقت رانموده به نكته مقصود رسيده باشد… چون تفسير به نظر گذشت ديدم كه به هيچ وجه اين مفسّر از اين امور كلمه اى سخن در نياورده است… فقط در ابتداى تفسير خود چند سخنان در معنى سوره وآيه وحروف مقطعه اوايل سور رانده است وپس از آن همت خود را براين گماشته است كه هر آيه اى كه درآن ذكرى از ملك ويا جن ويا روح الامين ويا وحى ويا خبت ويا نار ويا معجزه اى از معجزات انبياء عليهم السلام مى رود آن آيه را از ظاهر خود برآورده به تأويلات بارده زنديقهاى قرون سابقه مسلمانان تأويل نمايد)36
بارى سيد جمال وسرسيد احمد خان سمبل دونوع تفكّر وبينش كاملاً متفاوت در محدوده مسائل پيچيده علم و دين به شمار مى آيند كه پس از خود هر يك پيروان ورهروان فراوانى يافته اند.
سيد احمد خان سمبل تجدد گرايى وعقلانيت گراييِ افراطى وديگرى شايد بتوان گفت: يك تجددگراى معتدل كه از يك طرف بر عنصر پويا در بطن تعاليم دينى تأكيد مى ورزد واز طرف ديگر در پاسدارى ازحريم سنت وخلوص دينى مى كوشد و هيچ گاه حاضر نيست آنچه راكه به عنوان مايه هاى سنتى وشالوده هاى اساسى مكتب مى شناسد در پاى تجددگرايى وپويايى قربانى نمايد.
جالب اين است كه پس از سيدجمالبزرگترين شاگردوىيعنىشيخ محمد عبده گام در راه تفسير علمى مى گذارد. اگر چه روش او بسيار معتدل تر ومتفاوت تر از روش سرسيد احمد خان مى باشد ليك آثار پيروى از عقلانيت در افكار وانديشه هاى عبده نيز بسيار هويد است. لذا عبده اگر چه در الا زهر يعنى كانون تفكّر اهل سنت درس مى گويدامّا به لحاظ تفكّر كلامى بيشتر اعتزالى وشيعه مسلك نمى نمود و به عقل ومبادى عقليه ارجى تمام مى نهاد. در گشودن در هاى اجتهاد اجتهادى بليغ داشت وچند فتواى معروف وى پيرامون مسأله بهره بانكىحلّيت زباعِ اهل كتاب وپوشيدن لباستهاى غير سنتى وغيره همگى نشانگر بينش گسترده وتسامحى او در برخورد با مسائل فقهى ودينى محسوب مى گردد.37
البته او بر خلاف سيد احمد خان كه در تفسير قرآن هرگز از احاديث استفاده نمى كردهم از دلايل قطعى و دستاورد هاى عقلى وعلمى استفاده مى كرد وهم از احاديث صحيح ومعتبر. ودر همين حال مى كوشيد ميان مسايل دينى وعلمى طريق جمعى بجويد وبه قول استاد احمد امين:
(هوفى تفسيره يحاول التوفيق بين الاسلام ونظريات المدينه الحديثة ويتبع طرقاً من التأمل للتوفيق بين الدين ونظريات العلم.)38
در تفسيرشبين اسلام ونظريات اجتماعى جديد وفق مى داد. و در كشف راههايى كه به توفيق بين علم و دين بينجامد كوشا بود.
پس از عبده شاگردوىمحمدرشيد رض روش تفسيرى استاد را گام به گام در تفسير المنار دنبال كرد و در واقع بخش عظيمى از تفسير المنارتقريرات عبده مى باشد كه شاگردوى پس از تقرير از نظر استاد گذرانده و سپس به چاپ رسانده است. پس از رشيدرضا نيز شيخ طنطاوى جوهرى در تفسير معروف(الجواهر فى تفسيرالقرآن ) دنبال كننده تفسير علمى قرآن است ودر اين روش راه مبالغه راپيموده است چنانكه به اعتقاد بسيارى تفسير مزبور از جمله افراطى ترين تفاسيرى است كه در جستجوى تطبيق معارف قرآنبا اطلاعات وفرآورده هاى دانش تجربى مى باشد. حتى تفسير عبده ورشيد رضا در برابر آنبه عنوان تفاسيرى معتدل به شمار مى آيند.
كثرت مطالب علمى در اين تفسير به حدّى است كه محققين تفسير او ربيشتر دائرة المعارفى دانند تا تفسير. به قول استاد محمد حين ذهبى يكى از محققين نامى در علوم قرآنى:
(فيه كلُّ شيٌٍ الا التفسير)39
تفسير علمى البته با نام اين بزرگان خاتمه نمى يابد وبسيارى ديگر چه در مصر وچه در كشورهاى ديگر چون: ايران ولبنان بدين روشبه صورت افراطى ويا معتدلِ آن روى آورده وخود را ناگزير از رويا روى گرداندنِ قرآن با مسائل علوم جديد مى ديدند واين فرآيند عملى حقيقت مسلّمى را به خوبى نمايان مى سازد:
ييك انديشمند ومتفكر دينىهرگز نمى تواند آنچه را كه از دانش تجربى وبشرى بر او وارد گرديده است با آنچه از كانون تعاليم دينى يعنى وحى ودريافت داشته است در تنافى وتغاير ببيند وخواه وناخواه به تلايم اين دو خواهد پرداخت ودر اين مسيريا از اين خواهد كاست ويا از آن. آنان كه در طريق علم وتجددگرايى دل باخته ترند خواه ناخواه تأويل شريعت رادر پيش خواهند نهاد وتعاليم وحى رايكسره به قلم موى علم وعقلانيت رنگ آميزى خواهند نمود وآنان كه به حريم ثبات وخلوص دينى سرسپرده ترند حتى در مقابل موٌيد ترين نظريه هاى علمى نيز سخت مقاومت خواهند نمود شايد كه كوس رسوايى آن نظريه روزى به صدا در آيد.
نتيجه گيرى وختام:
كاروان علم همچنان پرشتاب در حركت است ودانش تجربى با عرضه تئوريهاى فيزيكى گاليله ونيوتن در قرن هفدهم ويا تئورى زيست شناسانه داروين وتئورى اتمى دالتون در قرن هيجدهم به پايان نرسيده است وهر روز فرآورده هاى تازه ترى رابر بازار انديشه بشر عرضه مى دارد. پس از قرن نوزدهم واقعيتهاى بسيارى در زمينه هاى مختلف دانش بشرى توسط انديشمندان رشته هاى گوناگونه كشف ويا تدوين گشته است كه هر يك به سهم خويش در بلوغ فكريِ نوع بشر موٌثر بوده اند. ظهور هندسه هاى نا اقليدس در عرصه رياضيات وگسترش بسيار وسيع وعميق رياضيات جديد به ويژه منطق رياضى ظهور تئوريهاى بسيار پيچيده اى چون تئورى كوانتوم و نسبت در فيزيك وحقايقى كه در قلمرو درون اتمى ودرون هسته اى(ذرات بنيادى) از يك سو و در قلمرو فرا اتمى وفراكهكشانى از ديگر سو توسط انديشه و ران رشته فيزيك ونجوم كشف وضبط گشته است وهمينطور پيشرفت دانش زيست شناسى در عرصه هاى مختلف بويژه در قلمرو مباحث پيچيده ژنتيك وبازگستردگى وبالندگى ديگر دانشهاى تجربى ورشته هاى علوم انسانى همگى وهمگى دست به دست هم داده ودر عصر عظيم انفور ماتيك واطلاعات طوفان عظيمى از دانسته ها
وفرضيات در سرزمين پرتلاطم انديشه ها به وجود آورده است.
دانشها واطلاعات مزبور كه هر يك فرصتهاى بلندى جهت تفحص مى طلبد بالطبع مشكلات جديدترى نيز براى انديشه وران مذهبى به وجود آورده ويا خواهند آورد. البته براى كسانى كه در قلمرو دانش تجربى هيچ گونه سياحتى نكرده باشند چنين ادعايى به طور مسلّم صورتى جدّى ومحسوس نمى يابد كه اين خود يكى از مشكلات ونقاط ضعفِ بسيار جدّى در حوزه تفكّر دينيِ ما محصوب مى گردد. شك نيست كه برخى از انديشه وران مذهبى به لحاظ تفكرِ علمىتجربى در فضاى دو قرن پيش ويا حتى پيشتر زيست مى نمايند ومشكلات فكريِ آنان نيز از حدود مشكلاتِ آن زمان فراتر نرفته است حال آن كه اگر كسى كمترين اطلاعى از پيشرفت هاى دانش تجربى از يك قرن پيش تاكنون داشته باشد خواه ناخواه پرسشها ومسكلات فكريِ گوناگون وپيچيده اى پيش روى خود خواهد يافت كه يافتن راه حل براى هر يك از آنه نيازمند تلاش وسعيِ جمعيِ تعداد فراوانى انسانهاى محقق و سخت كوش مى باشد.
بارى موضوع (علم ودين) همچنان موضوعى زنده وقابل تأمل وحتى پيچيده تر از گذشته مى نمايد و رسالت حوزه وحوزويان در اين رابطه بسيار جدّى تر وعظيم تر كه بايستى در اداى اين فريضه تدابيرِشايسته ترى نيز اتخاد نمود. جالب توجه است بدانيم كه پيش از م حوزه تفكر كلاميِ مسيحيت به اين مهم توجه افزونترى مبذول داشته ودر طريق بر آوردنِ آن به تربيت كار آزمودگانى همت گمارده كه علاوه بر آموزشى تعاليم كتاب مقدس ازدانش تخصصّى در زمينه هاى مختلف علوم بويژه رياضيات فيزيك شيمى بيولوژى( زيست شناسى) فلسفه غيره بهره مند باشند وشايد بتوان ادعا نمود كه يك از رمزهاى پايدارى وحيات كليساپس از دوره سياه قرون وسطى ويكى از اساسى ترين عوامل دربالا بردن توان اربابان مسيحيت در پالايش تعاليمِ دينى وعرضه مطلوبتران بر متدينان مسيحى همين تدبير ويژه مى باشد. وامروز مى بينيم كه كليس پس از دوره رنسانس كه پيش بينى مى شد مسيحيت دوباره به گوشه انزواى رهبانيت فرو غلتد هنوز نفسهايى در سينه وحرفهايى براى گفتن دارد.
مسلماً اختصاص بخشى از امكانات مادى ومعنوى حوزه دوشادوش ساير مسوٌوليتهاى آن در راستاى تربيت انديشه ورانى كه علاوه بر آموزه هاى دينى برخوردار از دانش تجربى باشند بخشى از اين مسوٌوليت را خواهد پوشاند وتوانايى حوزويان را در برآوردن پارادوكس هاى علم ودين وگسترش مبانى مترقيِ دينبالا خواهد برد همان گونه كه درصَدرو اواسط دوره اعتلاى اسلامى انفكاكى ميان اين دوجهت مشاهده نمى گردد وبسيارى از عالمان دينى علاوه بر معارف دينى درپاره اى از علوم جديده نيز متبحّر وحتى صاحب نظر محسوب مى گشتند ودر دوره هاى اخير نيز نمونه هاى انگشت شمارى از اين دست به چشم مى خورد.
امّا مسوٌوليت در همين جا خاتمه نمى يابد. يكى از اساسى ترين مسوٌوليتهاى كه روشنفكران دينى در حل مشكل علم ودين برعهده دارندنقش آنان در ارتباط با تفكر وفرهنگ عمومى جامعه مسلمان مى باشد. بايد به توده مردم آموخت كه در مسائل خداشناسى از جنبه مثبت معلومات خويش نظر افكنند ونه از جنبه منفى آن.يعنى خداوند وقدرت وعظمت او را در پستوى مجهولات خويش جستجو ننمايند بلكه او را همان طور كه آموزه هاى مكررّ قرآن بدان مى خواند در آثار محسوس ملموس ودر آنچه كه بر آن احاطه علمى دارند جستجو كنند. بدين ترتيب نه خداى را در موضع طبيعت وعلل طبيعى خواهند نشاند ونه طبيعت وعلل طبيعى را جايگزين خدا خواهند يافت وبدين گونه با گسترده ترشدن مرزهاى دانش بشرى هرگزاحساس تنگى وضيق بر فضاى تفكّر دينى نخواهند كرد.
اين نوع القاى فكرى وفرهنگى در توده مردم ثمرات وفوايد فراوانى به دنبال خواهد داشت كه علاقمند شدن به علم وتجربه گرايى در شكل اعتدالى آن كه نياز عمومى هر جامعه روبه رشد است همين طور جستجو وتلاش براى يافتن راههاى طبيعى در عالم طبيعت يعنى طبيعى زيستن در عالم طبيعت زدودن زنگارهاى خرافه واوهام از تعاليم اصيل دينى ونهايتاً منافى نديدن پيشرفتهاى سرسام آور علمى باروحيه تدين وديندارى ازاين جمله است.به عنوان حسن ختام اين نوشت نمونه اى از مواضع هوشيارانه استاد شهيد مطهرى در تعوله علم ودين راكه به خوبى ترسيم كننده برخورد مناسب وسازنده در اين ارتباط مى باشد مى كنيم:
از زمانى كه كوچكترين واحدِ در بردارنده راز حيات يعنى مولكول D.N.A توسط زيست شناسان كشف گرديد يكى ازتلاشهاى ديرينه آنان در باز آفرينيِ كوچكترين واحد حياتى واز آن رهگذر پديد آوردن موجودى حياتمند شكل گرفت. پرسش اساسى اين است: آيا براستى امكان دست يابى انسان به چنين امرى (ايجاد حيات)وجود دارد؟آيا زمانى خواهد رسيد كه انسان قادر به انجام چنين امرى گردد؟ ودر اين صورت آيا اين مسأله با قدرت مطلق ومنحصر بود الهى در آفرينش موجودات حياتمند منافاتى نخواهد داشت؟
استاد مطهرى در كتاب مقالات فلسفى بحثى راتحت عنوان(قرآن وحيات) در پاسخ به پرسشهاى مزبورطرح مى نمايد. در نوشته مذكور به تشريح مواضع ديندارنبويژه برخى دانشمندان مذهبى در طرح مسأله منشأحيات مى پردازند. به اعتقاد اين دانشمنداندانش ِانسان هر قدر نيز كه به پيشرت وتوسعه دست يابد هرگز قادر نخواهد بود كه يك سلول زنده وداراى حيات بيافريند ومسأله حيات تنها در دست پروردگار است و ناتوانى انسان در آفرينش موجودى حياتمند خود مبيّن وجود موجودى برتر در خلق وآفرينش حيات است. به اعتقاد استاد استدلال دانشمندان مزبور از آن رو كه متكّى بر جنبه منفى معلومات آنان است وبيشتر خداوندرا در زواياى مجهول هستى مى جويندقابل خدشه وانكار است. در اثبات وجود خداوند هرگز نياز به استدلالاتى از اين دست هر چند از طرف بزرگرين دانشمندان علوم تجربى امانا آگاه از منطق قويم دينى نيست.
ايشان سپس به تشريح ديدگاه قرآن نسبت به مسأله حيات مى پردازند وبا توجه به ديدگاه فلسفيِ خويش نسبت به نظام طولى دستگاه آفرينش به تبيين اين موضوع مى پردازند كه بشر حتى اگر روزى به ايجاد و خلق سلول زنده وتكثير آن ودر نتيجه آفرينش يك موجود حيا تمند توفيق يابداين مطلب هرگزباقدرت انحصارى ومبدئيت مطلق الهى در ايجاد حيات در عالم هستى منافاتى ندارد. به تعبير خود ايشان:
(بشر اگر روزى چنين توفيقى حاصل كند از نظر كشف علمى كار مهمى كرده ولى از نظر دخالت در ايجاد حيات همانقدر دخالت دارد كه پدر ومادر از طريق تناسل در ايجاد حيات فرزند دخالت دارند و يا كشاورز در ايجاد حيات دانه هاى گندم دخالت دارد.)40
استدلال وتبيين مذكور كه موٌيَّد به شواهد صريح وروشنى ازمنطق قويم قرآن مى باشد به وضوح برجنبه مثبت معلومات بشر تكيه دارد واز اين روى در قبض وبسط تئوريها وپيشرفتهاى علمى نه تنها دچار نوسانِ اعتقادى واعتبارى نخواهد گشت بلكه در جهت اتقان واعتبار خويش وام دارِ فرآورده هاى جديد علوم تجربى نيز خواهد بود.
ديدگاهى كه هميشه مجهولات رابه خداوند نسبت مى دهد همواره در اضطراب وهراس از تبديل آن مجهولات به معلومات است زيرا با فرو ريختن ديوار مجهولات بناى موهوم خداشناسيِ او نيز ويران مى گردد. ليك آنان كه بناى معرفت دينى رابر بستر معلومات ودانسته ها استوار مى سازند هرگز با تنشهاى علمى دستخوش تزلزل واضطراب نخواهند گشت.
--------------------------------------------------------------------------------
1.(مقالات فلسفى)استاد مطهرى ج 1/50حكمت.
2.(فلسفه عمومى يا مابعد الطبيعة) پل فولكيه ترجمه:يحيى مهدوى/154ـ152 دانشگاه تهران.
3.(همان مدرك);(پوزيتيوسيم منطقى) بهاء الدين خرمشاهى علمى وفرهنگى.
4.(اصول فلسفه وروش رئاليسم) استاد مطهرىج 5/112 ـ 113انتشارات صدرا.
5.(احياى فكر دينى در اسلام) علاّمه اقبال ترجمه احمد آرام /21 رسالت قلم.
6.(سير حكمت در اروپا) محمد على فروغى/114 انتشارات زوّار.
7.(علم وايمان) دكتر سروش/31 نشر مطهرى.
8. Instrumentalism.
9. P-DUHEME.
10.ابزار انگارى در علم در قرن اخير بويژه در قلمرو دانش فيزيك شكل نوينى يافته است. براى تفصيل بيشتر ر.ك:(ديدگاه هاى فلسفيِ فيزيكدانان معاصر) نوشته دكتر مهدى گلشنى.
11.(علم ودين) ايان باربور ترجمه بهاء الدين خرمشاهى/35 مركز نشر دانشگاهى.
12. W.T.stace. نويسنده وفيلسوف بزرگ انگليسى(م.1886)
13.مجله(نامه ٌفرهنگ) مقاله الگوهاى دينى ومعرفت علمى سال دوّم ـ شماره 8/48.
14.(علم ودين) فصل پنجم.
15. (كليات فلسفه) ريچاره پاپكين وآوروم استرول/ترجمه دكتر سيد جمال الدين مجتبوى/416ـ418 حكمت; (علم ودين)فصل نهم.
16.(تاريخ علم كمبريج)كالين ا.رنانترجمه حسن افشار/584نشر مركز.
17.(كتاب مقدس)سفر پيدايش/2.انجمن كتاب مقدسايران.
18.(علم ودين)/120.
19.(همان مدرك)/126ـ129.
20.(همان مدرك)/131.
21.(همان مدرك).
22.(مقالات جماليه)/90 96.
23.براى آشنايى كامل با شخصيت وافكار سرسيد احمد خان ر.ك:مجلّه (تاريخ وفرهنگ معاصر) شماره1و2.
24.شبلى شميل(1269ـ1335/1850ـ1917) اهل شام واز نخستين فارغ التحصيلان كالج پروتستان سورى(دانشگاه آمريكايى بيروت) مى باشد. پس از پايان تحصيلات به پاريس رفت ودرس پزشكى خواند ودر سال1909 به مصر آمد وتاپايان عمر در آن كشور ماند.
(سيرى در انديشه سياسى عرب) دكتر حميد عنايت انتشارات امير كبير.
25.طهطاوى از جمله انديشمندان مصرى است كه معتقد به تقليد از غرب بود. از جمله محصلان مصرى بود كه براى ادامه تحصيل به فرانسه رفت و تحت تأثير افكار دوره روشنگرى اروپا قرار گرفت ودر باز گشت. (همان مدرك)/27ـ38.
26. Naturalism اصالت طبيعت در فلسفه عمومى عبارت است از قول به اين كه تمام هستى در طبيعت خلاصه مى شود و جز طبيعت چيزى وجود ندارد. مقصود ازطبيعت واقعيتى است كه مركّب از اجزاى مادى مرتبط با يكديگر است به ترتيبى كه آن رادر عالم حس وتجربه مشاهده مى كنيم. معنى اين سخن اين است كه نظريه اصالت طبيعت تمام پديدارهاى هستى را از طريق (فرهنگ فلسفى) دكتر جميل صليب ترجمه منوچر صانعى دره بيدى حكمت.
27.(تاريخ علم كمبريج)/586.
28.(رساله نيچريه)
29.(التفسير العلمى للقرآن فى الميزان) احمد عمر ابوحجر/66.
30.(التفسير والمفسّرون ) الدكتور محمد الذهبىج2/471ـ474 احياء التراث العربى.
31.(تفسير القرآن وهو الهدى والفرقان) سرسيد احمد خان هندى ترجمه سيد محمد تقى فخرداعى گيلانى ج1/مقدمه انتشارات علمى.
32.(تاريخ فلسفه در اسلام) ميان محمد شريف تهيه وگرد آورى ترجمه فارسى زير نظر نصراللّه پور جوادىج4/207 مركز نشر دانشگاهى.
32.(همان مدرك)/21
34.(همان مدرك)/209.
35.(همان مدرك)/207.
36.(سيد جمال الدين وانديشه هاى او) مرتضى چهاردهى/343ـ 345 كتابهاى پرستو.
37.(تاريخ فلسفه در اسلام) به كوشش محمد شريف ج4/105مركز نشر دانشگاه تهران.
38.(زعماء الاصلاح فى العصر الحديث) احمد امين /330 دارلكتاب العربىبيروت.
39.(التفسير والمفسّرون )ج2/517.
40(مقالا ـ فلسفى) استاد مطهرى ج1/55حكمت.
شرح حال و سالشمار زندگانى سيد جمال الدين
5
سيد جمال الدين حسينى اسدآبادى از شخصيتهاى ممتاز و روشنگرى است كه در پايان قرن سيزدهم و آغاز قرن چهاردهم هجرى در دنياى اسلام و از حوزه تشيع ظهور كرد . او مسلمانان و ملل شرق را به بيدارى و قيام دعوت مىنمود . در راه استراتژى كلى كه خود بر محور سه اصل: . 1 بيدارى شرق . 2 بازگشت به اسلام . 3 وحدت مسلمانان ترسيم كرده بود تلاش خستگى ناپذيرى را آغاز نمود و براى رسيدن به اين اهداف سفرهاى متعددى به كشورهاى سه قاره مهم جهان: آسيا آفريقا و اروپا نمود و با تدريس سخنرانى نگراش مقاله ونشر روزنامه و مجله و تربيت شاگردان آگاه و شجاع به موفقيتهاى دست يافت .
هر كس كه در زندگانى و فعاليتهاى وسيع و گسترده سيد جمال اندك تأملى كند به نقش وى در بيدارى مشرق زمين اذعان خواهد كرد و از خود خواهد پرسيد: اگر تلاشهاى آگاهى بخش سيد جمال نبود امروز ملل شرق و دنياى اسلام در چه وضعيتى به سر مى بردند؟ آيا همين گونه بود كه الان هست؟ يا تا مدتهاى بيشترى مردم مصر ايران هند و ... تحت سلطه بيگانگان بودند؟ آنچه مسلم است تمام نهضتهاى اصلاحى صد ساله اخير در شرق و دنياى اسلام از مكتب سيد جمال الهام گرفته و به گونهاى مرهون تلاشهاى وى مى باشد .
سيد جمال الدين براى آزادى مردم تلاش مى كرد و آنان را به مصالحشان مى آگاهاند . به قيام و رهايى از قيد و بند استعمار فرا مى خواندشان . در صدد اصلاح وضع جوامع اسلامى و رساندن آنان به كمال و تمدن و پيشرفت بود . او باحكام و پادشاهان نيز در ارتباط بود و در هدايت وراهنمايى آنان مى كوشيد . سيد جمال معتقد به تشكيل تودهها بود و در راستاى اين مهم انجمن وطنى را در مصر و جمعيت « عروْ » را در هند بنيان نهاد .
او مرد بارزه و جهاد بود . راههاى گوناگون مبارزه را آزمود و تلخيها و سختيهاى آن را تحمل كرد تا ملتها را از بدبختى و ذلت نجات دهد . جواهر لعل نهر و نخست وزير مصلح هند سيد جمال الدين را بزرگترنى اصلاح طلب قرن نوزدهم در مصرى مى دانست كه نه تنها اين پيشواى مذهبى در مصر كه در تمام كشورهاى غربى و اسلامى اثر مى گذاشت .(1)
و اقبال لاهورى او را مردى داراى بصيرت عميق در تاريخ انديشه و حيات اسلامى مى داند كه مى خواست بدون اين كه ارتباط خود را با گذشته مسلمانان قطعكند از نو در احياى تفكر دينى بينديشد و آن را مطرح نمايد .(2)
و جرجى زيدان از آگاهى وى نسبت به اخلاق امتها و دگرگونى حكومتها و تدبير در مسائل سياسى در زمانها و مكانهاى مختلف مى گويد . همچنين او ار كسى مى داند كه از بلاغت و توان استدلال زيادى برخوردار بوده است .(3)
و استاد عبد الرحيم غنيمه وى را استاد بزرگوار و مصلح عالى مقدار جهان اسلام مى داند . بر اين باور است كه وى زمينه و بهبود كيفى دانشگاه الازهر را فراهم ساخت .
و ميان محمد شريف سيد جمال الدين را رهبر پيشگام بيدارى اسلام و بزرگترين متفكر شرق و سده سيزدهم / نوزدهم مى داند:
« او مردى متفكر و در عين حال مرد عمل بود . هوشى تند و دلى قوى داشت . مواهب عقلانى نادر وصفات اخلاقى والاى او به شخصيت او جاذبهاى داده بود كه خاص همه رهبران بزرگ است و همين موجب گرديد كه پيروان زيادى دور او گرد آيند . وى براى جهان اسلام شخصيتى جامع الاطراف بود؛ يعنى در يك زمان هم متفكرى بزرگ هم مصلحى دينى و هم رهبرى سياسى بود . او در ميان معاصرانش نويسندهاى استثنايى سخنورى جذاب و فصيح و مناظرى برخوردار از قدرت اقناعى عظيم بود . »(4)
و با يارد داج سيد جمال را مؤثر در تحول دانشگاه الازهر دانسته و در معرفى وى مى نويسد:
« جمال الدين يك انقلابى سياسى و فكرى بود . او مى خواست شاهد آزادى اسلام از قيد امپرياليسم اروپايى باشد و بيدارى امت اسلام را از خواب گران قرون وسطايى و اتحاد مسلمانان را تحت لواى يك خليفه ببيند . »(5)
ارنست رنان او را همچون ابن رشد و بو على سينا مى دانست .(6)
نويسندگان تاريخ مشروطيت ايران وى را اساس اين انديشه و مانند ادوار براون (7) در آغاز تاريخ مشروطيت به شرح زندگانى وى مى پردازند .
اينك قبل از ورود به بحث نكاتى را يادآورى مى كنيم:
. 1 اختلاف درباره مليت و مذهب سيد جمال الدين سابقه ديرينه دارد و مشخص شدن هر يك به تعيين ديگرى كمك مى كند . گر چه امروز با اسنادى كه از وى به جاى مانده قضاوت در اين باره مشكل نيست ولى قبل از ورود به مطلب لازم است به اختصار به مذهب و زادگاه وى اشاره شود با اين كه مى دانيم: سيد جمال سعى مى كرد از اين قبيل مباحث بپرهيزد و خود را متعلق به جهان اسلام بداند .
الف: مليت سيد جمال الدين
با توجه به اسنادى كه از سيد جمال به جاى مانده و مكاتباتى كه با اقوام خود در اسد آباد داشته است و كتابهايى كه ميرزا لطف الله و فرزند وى صفات الله جمالى درباره سيد جمال نوشتهاند مشخص مى كند كه مليت سيّد ايرانى و زادگاه وى اسد آباد همدان است . بنا به اسنادى كه صفات الله جمالى ارائه داده اجداد سيّد از سال 862 در اسد آباد همدان بودهاند .(8) بنابراين عبارتى را كه در صفحه اول كتاب: « الحاوى للمسائل النفائس » درباره مليت سيد جمال آمده بايد توجيه كرد .
عبارت اين است:
« من سكنْ كابل من اهالى الافغان - السيد جمال الدين من سادات كنر »(9)
اين نوشته امكان دارد از آن سيد نباشد و ديگران نوشته باشند . زيرا سيد جمال الدين در سفر دوم خود به افغانستان كه به وزارت مى رسد لقب « استنبولى » را بر مى گزيند كه نشان مى دهد اصالتاً افغانى نيست . زمانى كه به مصر و عثمانى مى رود او را افغانى خطاب مى كنند؛ چرا كه از افغانستان آمده و مدتى در آن جا بوده است .
وقتى كه به مصر مى رود و به مدت هشت سال در آن جا ماندگار مى شود شاگردان و علاقهمندان به وى سعى مى كنند به هويت او پى ببرند امّا سيد جمال الدين صلاح نمىدانسته است كه هوست ايرانى و شيعى اش در محيطى كه مركز حوزه و آموزش اهل تسنن بوده آشكار شود . از اين روى از اين روى علاقه مندان به وى از آن جا كه سيد جمال گه گاهى به جاى اسد آبادى سعد آبادى (10) امضأ مى كرد زادگاه وى را اسعد آباد كنر افغانستان دانستهاند . چون مى گفت: اجداد من قاضى و از بزرگان بودند وى را منتسب به سيد على ترمذى (11) نمودند .
سيد جمال نيز در مقابل كشف آنان سكوت مى كرده و آنان سكوت وى را دليل بر صحت مدعاى خود مى دانستند . وقتى كه زادگاهش افغانى شد مذهبش نيز حنفى مى شود!
از جمله شواهدى كه نشان مى دهد سيد جمال الدين در مصر سعى داشته مليت خود را آشكار ننمايد اين است كه: ميرزا شريف در نامه خود به سيد جمال از نامهاى كه وى از فاس مغرب به اسد آباد نوشته ياد مى كند كه عكس خود و ابو تراب را با آن نامه فرستاده (12) است . ارسال نامه از مراكش شايد بدين خاطر باشد كه سيد نخواسته از مصر به ايران نامه بنويسد زيرا ممكن بوده دچار مشكل شود . تكلم وى به زبان تركى به لهجه غير استنبولى و اشعار وى به فارسى سليس همه حكايت از اين دارد كه در ايران زاده شده و رشد كرده است . پذيرش وى از جانب دولت ايران بدون ترديد در مذهبش و در خواستهاى مكرر اين دولت براى استراد وى بعد از قتل ناصر الدين شاه نشانگر مليت ايرانى اوست . (13)
ب: مذهب سيد جمال الدين
روشن است كه بعد از تعيين مليت سيد مذهب او نيز مشخص مى گردد . ولى آن جا كه وى وحدت اسلامى را اصلى اهم مى دانسته در باب مذهب و مليت خود تقيه مى كرده است . او مى خواسته به هيچ مذهب و مليتى وابسته نباشد تا بتواند افكار بلند و انديشههاى ناب خويش را مطرح نمايد . اما اين كه وى را در مصر حنفى دانستهاند به اين خاطر بوده كه اكثر مردم افغانستان حنفى هستند . سيد جمال الدين در كتاب « تتمْ البيان فى تارخ الافغان » نوشته است:
« افغانيها اغلب سنى و مذهب ابو حنيفه را دارند . زند و مرد آنها در نماز و روزه سهل انگارى نمى ورزند . . . افغانيها با وجود تعصب در دين مانع از اجراى مراسم دينى ديگران نمى شوند و از اين كه مقامات بلند را شيعيان قزل باش در اختيار بگيرند باكى ندارند و همه آنها فقط اعراب و افغانيها را مسمانان خالص مى دانند . » (14)
از اين روى زمانى كه سيد جال افغانى شد سنى نيز مى شود . ولى خود را نه سنى و نه شيعه بلكه مسلمان مى دانست صفات الله جمالى نقل مى كند:
« از سيد جمال سؤال شد: چه مذهبى دارى؟
پاسخ داد مسلمانم .
مجدداً سؤال شد از كدام طريقت؟
سيد فرمود: كسى را بزرگتر از خود نمى دانم كه طريقت او را قبول كنم . » (15)
بهترين سخن درباره مذهب و مليت سيد جمال سخنى است كه مرحوم سيد هبْ الدين شهرستانى از قول شيخ على كاشف الغطأ پدر شيخ محمد حسين كه در اسلامبول از محضر سيد جمال استفاده كرده نقل كرده است:
« نظر به تقيه و مراعات شؤون مذهبى ايشان كه شيعه فطرى بودند خود را در اسلامبول مشهور به افغانى نمودند و اضافه مى نمود كه: ايشان هم از جهت مذهب تقيه مى نمود و هم از جهت تابعيت و جنسيت ايرانيت؛ چون مخالفين اين بزرگوار و و حساد مقام و منزلت ايشان در نزد سلطان عبد الحميد و بزرگان دولت بسيار و بى شمار بودند؛ لذا اگر معلوم مى شد كه ايشان ايرانى و شيعه مذهب مى باشند ابداً منويات اصلاحى ايشان پيشرفت نمى كرد . (16)»
سيد جمال الدين براى حفظ و جامعه اسلامى و احياى تفكر دينى در سطح جهان تقيه در اين دو را براى خود لازم مى شمرده است . كسى نشنيده و نديده كه سيد جمال در ايران به روش اهل سنت عمل كرده باشد . بلكه اين را نوشتهاند كه در بحرين به روش شيعه وضؤ مى گرفته و جمع بين دو نماز مى نموده است . اين در حالى است كه ميزبان وى ادعا مى كند: در انجام اعمال خود تقيه مى كرده است . (17)
بايد توجه داشت كه اين سيره در ميان شيعه سابقه دارد . على بن يقطين طبق دستور امام موسى بن جعفر(ع) در دربار هارون به روش اهل سنت وضؤ مى گيرد و نماز مى خواند (18) . شيخصيتها و عالمان فرزانهاى مانند: شهيد اول (19) و شهيد ثانى (20) در محيط اهل سنت ( شامات ) و شهيد ميرزا نور الله شوشترى (21) در هند تا مدتها مذهب خويش را پنهان مى داشتهاند و در كارهاى اجتماعى آنان شركت مى كردهاند تا اين كه بعد از آشكار شدن مذهبشان به شهادت رسيدهاند .
. 2 از آن جا كه يكى از اهداف سيد جمال الدين آزادى ملل شرق بوده است با تمام نيروهايى كه مى توانستند با وى در اين مهم همراه باشندد و شايستگى آن را داشتند كه ملت خود را دراين امر يارى نمايند اربتاط برقرار مى كرد و آنان را به آگاهى و مبارزه و تلاش دعوت مى نمود .
در هند تنها با مسلمانان مرتبط نبود بلكه هندوها نيز از رهنمودهاى وى بهره مى بردند . شاگردان و پيروان وى در مصر منحصر به مسلمانان نبود بلكه در ميان مسيحيان و يهوديان نيز شاگردان و پيروانى داشت:
مسلمانان: شيخ محمّد عبده سعد زغلول و / / / .
مسيحيان: اديب اسحاق سليم نقاش سعيد بوستانى هلباوى (22) لوئى صابونجى و شبلى شميّل و / / .
يهوديان: يعوب صنوع و / / .
همكارى سيد با اينان در راستاى استراتژى كلى بود كه مى خواست ملل شرق و مسلمان را از زير بار استبداد و استعمار رهائى بخشد .
سيد جمال شخصيتى بود كه افراد را به خوبى مى شناخت و آنان را كه لياقت داشتند وارد صحنه مبارزه و تلاش مى كرد و هيچ گاه از اهداف اساسى خود دست بر نمى داشت . با يك بر خورد ميرزا باقر بواناتى را كه تازه مسيحى شده بود به اسلام بازگرداند و در صف مدافعان اسلام قرار داد .
عبدالله مستوفى درباره شناخت سيد جمال از افراد و تأثير وى در آنان مى نويسد:
«سيد جمال الدين از اشخاصى بوده كه خيلى زود به احوال روحيه سايرين پى مى برد و قوت نفس و قدرت بيانى داشته كه از اشخاص مستعد به خوبى مى توانسته هر چه مى خواهد بسازد (23)»
سيد جمال به افراد حيات مى داد و معناى زندگى و مبارزه را براى آنان ترسيم مى كرد و با منطق قوى آنان را به اسلام مى خواند . شيخ محمد عبده درباره تأثير سيد جمال در شخصيت وى مى نويسد:
« ان والدى اعطانى حياْ يشار كنى فيها اخواى « على » و « محروس » و السيد جمال الدين الافغانى اعطانى حياْ اشارك محمداً و ابراهيم و موسى و الاوليأ و القديسين (24)»
پدرم به من حيات و زندگى داد كه در آن دو برادرم: على و محروس شريكند ولى سيد جمال الدين به من حياتى داد كه در آن شريك محمد ابراهيم موسى و عيسى و اوليأ و قدسين هستم .
بنابراين سيد جمال از آن جا كه استقلال رأى داشت و مطمئن بود به تأثير گذارى بر افراد طبق مشرب وسيع خود با افراد مختلف همكارى مى كرد . اين همكارى به معناى همگونى با آنان در تمام زمينهها نيود بلكه در راستاى اهداف كلى بود كه وى به آن اعتقاد داشت .
. 3 سيد جمال الدين شخصيتى بود كه عليه استعمار مبارزه مى كرد . در همه جا مردم را عليه استبداد و استعمار بر مى انگيخت . در بيدارى مردم تلاش مى كرد . در مصر ايران افغانستان هندوستان و حتى در قلب اروپا از سياست بريتانيا در مصر سودان و هند صريحاً انتقاد مى كرد .
با اين حال زمانى كه مذاكره را به نفع مسلمانان مى ديد آن را رد نمى كرد و براى جلوگيرى از ادامه اشغال مصر توسط انگلستان و دخالت آن كشور در سودان و براى حفظ امت اسلامى از پاريس به لندن مى رود تا با دولت بريتانيا گفتگو نمايد و از آنان بخواهد مصر را تخليه نمايند و عليه روس با مسلمانان متحد گردند . بنابراين حركتها و تلاشهاى سيد را در هر زمان بايد با توجه به حوادث سياسى همان برهه و استراتژى كلى وى ارزيابى كرد . برخورد سيد جمال با افراد و شخصيتها و همكارى باآنان نيز در چهار چوب فعاليتهاى فعلى آنان ارزيابى مى شد . ملاك همكارى را حال فعلى افراد مى دانست . اگر در وضعيت جديد مى توانست از توان آنان براى اهداف كلى بهره برده با آنان همكارى مى كرد .
. 4 شرح زندگانى سيد جمال در اين مقاله در حدّ امكان به صورت سالشمار با تعيين روز و ماه خواهد بود . بدين ترتيب كه اوّل ماه و سال هجرى قمرى و سپس مى لادى ذكر مى شود .
ياد آورى: آنچه خود سيّد در ايران مصر و مناطق ديگر در دفترها و كتابهاى خود يادداشت كرده معمولاً به تاريخ هجرى قمرى است و بر همين روش عمل كردهاند شرح حال نگاران وى در ايران و افغانستان . امّا هر آنچه كه در مصر عثمانى پاريس لندن هند و . . . نوشته شده معمولاً به تاريخ ميلادى است . از اين روى آن جا كه اصل تاريخ هجرى قمرى بوده با تاريخ ميلادى نيز تطبيق شده است و جائى كه اصل آن تاريخ ميلادى بوده با تاريخ هجرى . براى اين مهم از كتاب « التوفيقات الالهاميْ (25) » و « تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى (26) » كه دو سال بعد از آن در ايران چاپ شده استفاده كردهايم . و از آن جا كه در اين تطبيق ماههاى قمرى يكى سى روز و ديگرى بيست و نه روز فرض شده ممكن است اين تطبيقها در مواردى با واقعيت تفاوت پيدا كند .
. 5 از جمله منابع ما در شرح حال و تلاشهاى سيد جمال «مجموعه اسناد و مدارك چاپ نشده درباره سيد جمال الدين مشهور به افغانى » است كه در سال 1342 توسط دانشگاه تهران منتشر شده است .
اين اسناد از سالهاى 1304 و 1307 قمرى در منزل حاج امين الضرب باقى مانده است . بدين گونه: بعد از اخراج سيد از ايران با آن وضعيت بد و ناگوار اين اسناد به دست دولت ايران مى افتد و آنچه دولت خواسته برداشته و باقيمانده آن را به حاج امين الضرب ميزبان سيد تحويل داده است .
طبق گفته مرحوم محيط طباطبائى اين اسناد در سال 1325 بعد از نيم قرن در دسترس وى قرار گرفته است (27) .
اكنون سخن ما در چرائى زمان انتشار آن نيست گر چه اين خود در خور تأمل و دقت است كه چرا تنظيم كنندگان آن در 20 شهريور 1342 دست به انتشار اين اسناد زدهاند (28) و چرا مانند كتاب « اوراق تازه ياب مشروطيت وتقى زاده » (29) اسناد را صفحه بندى وبراى آن فهرست اعلام تنظيم نكردهاند و براى روشن شدن مطالب آن توضيحاتى نيفزودهاند . شايد علت آن كمى فرصت و عجله در انتشار اين اسناد بوده تا بعد از قيام 15 خرداد 1342 مردم را سرگرم و درگير شخصيتى نمايند كه خود پايه گذار نهضتهاى اخير دنياى اسلام بوده است . البته اين كتاب يكى از منابع ماست كه با توجه به ديگر منابع مى شود به آن استناد كرد .
. 6 آنچه در اين مقاله آمده بيشتر جنبه گزارشى دارد و معمولاً در مواردى كه ابهاماتى وجود داشته و يا نكات جديدى به نظر رسيده اندكى دامنه بحث گسترش يافته است . بااين كه مقالات و كتابهاى فراوانى در شرح حال و فعاليتهاى سيد جمال نوشته شده ولى ما با تعيين تاريخ هر حادثهاى توانستهايم ابهاماتى را بر طف نماييم (30) . و در كنار اين كندو كاو سعى كردهايم چهره علمى وى را نيز بنمايانيم؛ از اين روى مباحث نو و براى اهل تحقيق مفيد خواهد بود .
دوران تحصيل سيد جمال در ايران و نجف و فعاليتهاى وى در افغانستان عثمانى و مصر
تولد: شعبان 1254.
تحصيلات در قزوين: 1264.
تحصيلات در نجف: 1266.
سيد در هند: 1270.
مسافرت به اسد آباد و تهران: 1277.
سيّد جمال در افغانستان: 1278.
سيّد جمال در مشهد و تهران: جماد الاولى: 1182.
سيّد جمال در افغانستان: جمادى الاولى 1283.
سيّد در هندوستان: ذى حجه 1285.
مسافرت به مصر: ربيع الثانى 1286.
فعاليتهاى سيّد در عثمانى: رجب 1286.
ورود مجدد سيّد به مصر: آخر ذى حجه 1287.
تلاشهاى علمى و سياسى سيّد در مصر: 1290.
تشكيلات حزب وطنى: 1296.
شعبان / 1254 اكتبر 1838 م .
در اين تاريخ سيد جمال الدين در قريه اسد آباد همدان در خانوادهاى روحانى چشم به جهان گشود . نسبت وى به سرور شهيدان امام حسين (ع) منتهى مى گردد . پدرش سيد صفدر و مادرش سكينه بيگم دختر مرحوم مير شرف الدين حسينى قاضى است . او يك برادر داشته به نام مسيح الله ( م 1299 ه ) و دو خواهر به نامهاى طيبه بيگم ( م 1303 ه ) و مريم بيگم ( م 1330 ) . همشيره زادگانش ميرزا شريف خان مستوفى و ميرزا لطف الله بودند . و عمه زادهاش حاج سيد هادى معروف به روح القدس كه در تهران تحصيل كرده است ( اين سه با سيد جمال مكاتباتى داشتهاند كه با آن اشاره خواهد شد . ) نياكان وى از قرن نهم هجرى به بعد در اسد آباد بودند . (31)
از پنج سالگى فراگيرى دانش را نزد پدر آغاز كرد و با قرآن و كتابهاى فارسى و قواعد عربى آشنا گرديد . به خاطر استعداد و نبوغى كه داشت با تفسير قرآن نيز آشنا شد . (32)
با زبان تركى چون اهل زادگاهش به آن زبان تكلم مى كردند از همان كودكى آشنا شد . (33)
1246 - 1848
در اين تاريخ سيّد به همراه پدر براى كسب دانش به قزوين مى رود .
پدر كه از استعداد و علاقه فرزند و فراگيرى دانش دينى آگاهى يافت او را كه ده سال بيش نداشت براى ادامه تحصيل به قزوين برد (34) . در آن روزگار حوزه قزوين سرآمد حوزها بود و اساتيد متبحرى در آن حوزه كرسى تدريس داشتند و علوم گوناگونى را آموزش مى دادند .
اساتيد بنامى به تدريس فلسفه مشغول بودند از جمله:
# ملا آقا حكمى قزوينى ( م 1285 ) . وى در جلسه بحث و مناظره شهيد برغانى شيخ احمد احسانى را محكوم كرد (35) .
# ملا آقا قزوينى كه در علوم عقليه بحرى مواج (36) بود . وى حدود پنجاه سال در مدرسه صالحيه قزوين به تدريس فلسفه اشتغال داشت .
سيد جمال الدين در مدرسه صالحيه قزوين تحصيل مى كرد . (37) در آن زمان مدرسه « پنجعلى » قزوين نيز محل تحصيل طلاب بوده است . (38) در كتاب المآثر و الآثار تصريح شده كه سيد در قزوين تحصيل كرده است . (39) از اين روى وى را شاگرد فلسفه مدرسه قزوين دانستهاند . (40)
سيد جمال از دوران نوجوانى به تحقيق و تفكر علاقهمند بوده است: زمان سكونت در قزوين در شبهاى ايام البيض: (13 14 15 هر ماه ) بالاى بام مى رود و به دقت به ستارگان مى نگرد . او اوقات خود را به بطالت نمى گذرانده از هر فرصتى استفاده مى كرده و در حجره مدرسه به مطالعه مى پرداخته است . (41)
1266 ه. - 1850
در اين تاريخ بيمارى وبا در قزوين بسيارى از مردم را از پاى در آورد . سيد جمال در اين وا نفسا به خاطر ذهن جستجو گرى كه دارد به مطالعه در مورد علت مرگ مردم و بازده مى پردازد و به بررسى مردگان مشغول مى شود . پدر درنگ در قزوين را روا نمى داند از اين روى همراه فرزند آهنگ تهران مى كند . در تهران در محله سنگلج به منزل سليمان خان افشار صاحب اختيار كه از خوانين محترم اسد آباد بود فرود مى آيند . پس از چندى سيد جمال الدين با تحقيق و جستجو در مى يابد كه مجتهد بزرگ تهران شخصى ازت به نام: سيد صادق طباطبائى . در حلقه درس او شركت مى كند و در گفتگوئى كه بين سيد و وى در مى گيرد طباطبائى به هوش و ذكاوت سيد جمال الدين پى مى برد و به اين همه هوش و ذكاوت آفرين مى گويد در همان مجلس وى را به لباس روحانيت مفتخر مى كند و پذيرايى از وى و پدر گرامش را به عهده مى گيرد . (42)
1850 / ه1266
در اين تاريخ پدر و پسر تهران را به قصد عتبات از راه بروجرد ترك مى كنند . اين نكته روشن نيست كه چرا از راه اسد آباد روانه عتبات نشدهاند با اين كه مناسب مى نمود كه ديدار ديگرى با اقوام خود داشته باشند . شايد به خاطر همان مشكلاتى بوده كه برخى مى گويند: پدر و پسر را وادار به ترك اسد آباد همدان و اقامت در قزوين كرده است (43) و شايد ارتباط سيد صادق طباطبائى با ميرزا محمود بروجردى طباطبائى و شهرت ميرزا محمود در مبارزه با استبداد و جديت در امر به معروف و نهى از منكر باعث انتخاب اين مسير شده تا از وى ديدارى داشته باشند و شايد كاروانى كه به سمت عراق مى رفته اين مسير را برگزيده و پدر و پسر نيز با آن همراه گرديدهاند .
در بروجرد حاج ميرزا محمود طباطبائى بروجردى ( م 1300 ) مقدم آنان را گرامى مى دارد . مدت اقامت آنان در بروجرد سه ماه به درازا مى كشد و در اين مدت سيّد از محضر ميرزا محمود بروجردى بهره مى برد .(44)
حاج ميرزا محمود بروجردى از علماى بنام بوده و در بروجرد و منطقه غرب بسيار نفوذ داشته است . وى و پدرش حاج سيد على نقى حدود صد سال در اين منطقه صاحب نفوذ بودهاند . (45)
بنا به نوشته اعتماد السلطنه وى اهتمام زيادى به امر به معروف و نهى از منكر مى ورزيده است از اين روى در عهد ناصرى سه بار به تهران احضار مى گردد . (46)
در يك مورد كه به تهران تبعيد مى شود ميرزا حسن آشتيانى و ملا محمد على كنى به گرمى از وى استقبال مى كنند و بازار تهران تعطيل مى گردد و تمام پيشنمازها نماز جماعت خود را تعطيل مى كنند وبازار تهران تعطيل مى گردد و تمام پيشنمازها نماز جماعت خود را تعطيل مى كنند و در مسجد چهل ستون به امامت وى نماز مى گزارند . (47) بديهى است چنين شخصيت مبارزى در تكون شخصيت سيد جمال نقش داشته است .
از 1850 / 1266 تا 1854 / 1270
سيد جمال هماره پدر وارد حوزه نجف شد و پدر بعد از سه ماه توقف در نجف وى را به شيخ انصارى (ره) سپرد و به اسد آباد بازگشت . شيخ انصارى غير مستقيم مخارج سيد جمال را تأمين مى كرد . (48)
آنچه مسلم است سيد جمال در نجف از محضر دو استاد بزرگوار و فرزانه بهره برده است: شيخ مرتضى انصارى در فقه و اصول و ملا حسينقلى در جزينى همدانى ( م 1311 ه . ق . ) در اخلاق و عرفان .
از دوستان و همشاگرديهاى او در نجف سيد احمد تهرانى كربلائى ( م 1332 ه . ق . ) عارف و حكيم بزرگ عصر خويش و سيد سعيد حبّوبى ( م 1333 ه . ق . ) شاعر اديب عارف و مجاهد بزرگ عراق بودند . (49)
ديگر شاگردان ممتاز مرحوم ملا حسينقلى همدانى عبارتند از: آقا رضا تبريزى ( م 1331 ه . ق . ) شيخ محمد بهارى ( م 1328 ه . ق . ) مقدس زاهد شيخ على بن محمد ابراهيم قمى نجفى شيخ باقر قاموسى بغدادى نجفى ( م 1325 ه . ق . ) سيد عبد الغفار مازندرانى و شيخ موسى بن محمد امين شراره عاملى ( م 1306 ه . ق . ) .(50)
بهره مندى سيد جمال از محضر ملا حسينقلى همدانى و معاشرتش با سيد احمد تهرانى كربلايى و مرحوم سيد سعيد حبّوبى اهمى ت ويژهاى دارد و پايگاه علمى و معنوى سيّد را در حوزههاى علميه روشن مى كند .
استاد شهيد مطهرى مى نويسد:
« كسانى كه شرح حال سيد را نوشتهاند به علت آن كه با مكتب اخلاقى و تربيتى و سلوكى و فلسفى مرحوم آخوند همدانى آشنايى نداشتهاند و همچنين شخصيت مرحوم آقا سيد احمد تهرانى كربلائى و مرحوم سيد سعيد حبّوبى را نمى شناختهاند به گزارش سادهاى قناعت كرده درنگ نكرده و از آن به سرعت گذشتهاند . توجه نداشتهاند كه شاگردى سيد در محضر مرحوم آخوند همدانى و معاشرتش با آن دو بزرگ ديگر چه آثار عميقى در روحيه سيد تا آخر عمر داشته است . اين بنده از وقتى كه به اين نكته در زندگى سيد پى بردم شخصيت سيّد در نظرم بعد ديگر و اهميت ديگرى پيدا كرد . » (51)
از جمله شواهدى كه مى توان بر حضور سيد جمال در درس ملا حسينقلى همدانى ارائه داد نامه هايى است كه در سفر دوم سيد به ايران ( 1307 ه . ق . ) حسن قمى نادى (52) يكى از علماى قم به حاج امين الضرب نوشته است .
ظاهراً نامهها را در ارتباط با تبعيد سيد به قم قبل از رفتن به زاويه حضرت عبد العظيم نوشته است وى در يكى از نامهها مى نويسد:
« . . . مخصوصاً استدعا دارم خدمت جناب مستطاب جلالت نصاب شريعت و نجابت انتساب آقاى حاجى سيد جمال الدين سعد آبادى سلمه الله تعالى عرض سلام داعى را اگر ملاقات مى فرماييد برسانيد . به كمال معرفت احقر را مى شناسند . داعى اخلاص قديمى دارد و در نجف اشرف خدمت ايشان رسيده كه اگر ياد نمى آوردند بفرماييد: همان آخوندى كه هم خانه و هم منزل با جناب شريعت مآب آقايى آقاى ملا حسينقلى در جزينى بود و جناب عالى با جناب آقا سيد احمد ( كربلائى ) آن جا درس مى خوانديد و تشريف مى آورديد و مى برديد . . . » (53)
در نامه ديگر مى نويسد:
« جناب آقا ( سيد جمال ) گويا نظر مباركشان نباشد . سالها در نجف اشرف با جناب ايشان بوده و با معلم ايشان جناب مستطاب قطب الاقطاب آخوند ملا حسين همدانى در جزينى در همه موارد و مواقف جليس و انيس و رفيق بوده و هست . (54) »
بنابراين سيد جمال همراه حاج احمد كربلائى و ديگر كسانى كه نام آنان ذكر شد در درس عالم فرزانه و عارف وارسته ملا حسينقلى در جزينى شركت مى كردند .
با مطالعه برهههاى گوناگون زندگى عملى سيّد اين مسأله واضح مى شود كه وى به فلسفه اسلامى عميقاً آشنايى داشته است . ارنست رنان مى نويسد:
« هر وقت با سيد جمال الدين گفتگو مى كردم مى پنداشتم كه با بو على سينا اين ابن رشد رو به رو هستم . » (55)
اهل فن مى دانند آشنايى عميق به فلسفه در آن مقطع زمانى آن هم در اين سطح كه رنان مى گويد به جز درك محضر اساتيد قوى و انس و معاشرت با زبدگان و نخبگان ميسور نبوده است . در عرفان نيز داراى مراحلى والا بود و رسالههاى عرفانى را استنساخ مى كرد و به خدمت عرفا مىرسيد . حاج امين الضرب كه مدتى با وى بوده از او با عنوان: « زبدْ العارفين » ياد مى كند . (56) و طبق نوشته فرزندش براى او مقاماتى قائل بود و درباره او عقايد دينى فوق العاده داشت . (57)
از ديگر همدورههاى سيد در نجف ميرزا حسين خليلى تهرانى يكى از اعلام ثلاثه مشروطه است .
« و كان من زملأ جمال الدين فى الدراسْ » سيد جمال هنگامى كه در آستانه بوده با وى مكاتباتى داشته است . (58)
سيد جمال در نجف در منزل يكى از همدانيها اقامت داشت . اين منزل در انتهاى محله عماره در كنار مسجد متصل به مقبره آل خليلى بود . از كسانى كه به ديدار وى در اين منزل رفتهاند شيخ محمد حرز الدين است . (59)
ملا حيدر سدهى از ديگر همدورههاى سيد جمال در نجف است . سيد جمال در سفر به ايران هنگامى كه به اصفهان رسيد سراغ وى را گرفت وبا او ملاقات كرد از شرح ملاقاتى كه حاج سياح نگاشته (60) بر مى آيد كه به خاطر ذوق و نبوغ سيد جمال عدهاى درباره وى انديشه خاصى داشتند .
شاهد ديگرى كه مى توان بر حضور سيّد در نجف ارائه داد يادداشتى است كه در يكى از دفاتر به جا مانده از سيّد در بندر بمبئى توسط شخصى به نام محمد (61) نگاشته شده است:
« به تاريخ 7 شهر ذى الحجْ سنْ 1285 در بندر معموره بمبئى به خدمت سيد جمال الدين صاحب رسيديم . الحمد لله رب العالمين بعد از هفده سال به خدمت كسى كه صاحب ذوق بود مشرف شدم . صحيح محمد المشهور . » (62)
هفده سال قبل از اين تاريخ سال 1268 است كه مصادف با زمانى است كه سيّد در نجف بوده و به ذوق و ذكاوت شهرت داشته و ظاهراً آقاى محمد وى را مى شناخته است . از نوشته سيّد بر پشت جلد كتاب « فرائد الاصول » شيخ انصارى ( م 1281 ه . ق . ) استفاده مى شود كه وى شاگرد شيخ بوده است .
« حجيت مظنه مرحوم مغفور مكان خلد آشيان قدوْ المحققين و خلاصْ المدققين شيخ مرتضى اعلى الله مقامه و رفع در جته 1282 »(63)
سيد اين كتاب را در سفرى كه از افغانستان به تهران داشته خريده است . با توجه به آنچه ذكر شد سيد جمال به مدت چهار سال در نجف مشغول تحصيل بوده و از محضر اساتيد گوناگون بهره برده است .
به نوشته ميرزا لطف الله بين شيخ انصارى و پدر سيد مكاتباتى ردو بدل مى شده كه درباره استعداد و پيشرفت علمى سيد بوده است .
« مرحوم شيخ در جات علمى او را تصديق و به فتاوى امور شرعى اجازهاش مى فرمايد » .(64)
1854 / 1270
سيد جمال الدين تقريباً در آغاز هفدهمين سال عمر خود بعد از چهار سال تحصيل در نجف و بهره بردن از اساتيد آن ديار به خاطر آنچه كه ميرزا لطف الله آن را بدخواهى و حسد عدهاى دانسته نجف را ترك مى كند . گفتهاند: تصميم در هجرت از نجف به هندوستان براى كسب علم توسط شيخ انصارى (ره) گرفته شده است وى بر اين نظر بوده كه سيد هم از حسد بدخواهان در امان بماند و هم در آن ديار به آموزش علوم جديد از جمله: رياضى و هندسه بپردازد .
« توصيه او را به پيروان خود نوشته با پيرى روشن ضمير (65) كه سيدى جليل بوده به جانب بمبئى و هندوستان روانه مى فرمايند . (66) »
سيد جمال از طريق بندر بوشهر به طرف هندوستان مىرود ولى مدتى در بوشهر مى ماند و در منزل حاج عبد النبى از آل صفر اقامت مى گزيند و بين وى و مجتهد شهر ديدارهايى صورت مى گيرد . سپس بوشهر (67) را به قصد هندوستان ترك مى كند .
پس از مدتى وارد هندوستان مى شود . يك سال و چند ماهى در اين ديار اقامت مى كند و در اين مدت به فراگيرى علوم جديد مى پردازد . چند ماهى هم در كلكته منزل حاجى عبد الكريم بوده است . (68) گويا در همين سفر بوده كه بر جلد شرح جامى چاپ كلكته نگاشته است:
« جمال الدين الحسينى الطوسى مالك هذا الكتاب اقل الطلاب جمال الدين الحسينى در يوم شنبه در بندر كلكته بودم و اين مكتوب را نوشتم . . . در كوى نيك نامى ما را گذر ندادند . (69)»
اين تنها موردى است كه خود را به طوى نسبت داده و شايد به جهت اين كه طوس مشهد امام هشتم(ع) مى باشد . « اقل الطلاب » عبارتى است كه طلاب و دانشجويان دينى در حوزههاى علميه در ايران و عراق به آن امضأ مى كردند .
1856 / 1273
سيد جمال بعد از يك سال و نيم درنگ در هندوستان با كشتى عازم مكه معظمه مى شود . طبق نقل مرحوم طباطبائى سيد كه با همدانيها از راه بوشهر عازم سفر مكه بود در بندر بوشهر با ميرزا محمد باقر بواناتى كه در آن روز « جان معطر به تعميد » نام يافته بود مباحثه و مشاجره مذهبى مى كند و در نتيجه كار ايشان به منازعه مى رسد . (70)
البته بواناتى بعداً از عقائد باطل خود دست بر مى دارد و جز ياران سيد جمال مى شود و در نهضت تنباكو زير شكنجه به شهادت مى رسد . (71)
ميرزا لطف الله اين مباحثه را قبل از ورود سيّد به هندوستان ذكر كرده (72) و تقى زاده اين ديدار را به گونهاى مفصل با يك واسطه از بواناتى نقل كرده است ولى وى مى نويسد: ديدار اين دو در مسير راه سيّد كه از شيراز به اصفهان مى رفته است اتفاق افتاده و سيّد او را از مرگ حتمى نجات مى دهد . (73) طبق اين نقل ديدار بعد از سفر مكه بوده است در اوائل سال . 1276 سيد جمال در اواخر سال 1273 به مكه مى رسد . (74)
1858 / 1274
بعد از زيارت حرمين شريفين به كربلا و نجف بر مى گردد . بنا به نوشته ميرزا لطف الله به قصد زيارت خراسان و سپس مسافرت به افغانستان عازم ايران مى شود . (75)
غلام جيلانى اعظمى در باره سفرهاى سيد مى نويسد:
« نيمه سال بيستم سن شريف خود به اواخر سنه 1273 مصادف بود به قصد تشرف كعبه معظمه رهسپار گرديد . بعد از اداى فريضه حج و زيارت مدينه طيبه روانه شامات و بيت المقدس و از آن جا به عراق و از عراق به بعضى شهرهاى فارس مسافرت و سياحت كرده و دوباره از راه كرمان خاك فارس وارد بلوچستان و هندوستان شده » (76)
اگر اين سخن را بپذيريم بايد مسير مسافرت سيد را بدين گونه ترسيم كرد كه وى از طريق بندر بصره به بوشهر رفته و از راه كرمان به هندوستان و هدف وى آشنايى با منطقه جنوبى و كويرى ايران و بلوچستان بوده است .
صدر واثقى مى نويسد:
« قرينه و شاهدى در دست نيست كه سيد دراين سفر به هندوستان رفته باشد . »
وى مى نويسد:
« حج سيّد سه سال طول كشيده و در سال 1276 مجدداً وارد ايران شده است . » (77)
ولى طبق ياددشتهايى كه در دفتر سيد جمال وجود دارد وى بعد از سفر حج به بمبئى رفته و بعداً به ايران آمده است .
عيد غدير ( 18 ذى حجه ) 20 / 1275 ژوئيه 1859
از يادداشت عبد الجواد خراسانى در دفتر چه سيد جمال بر مى آيد كه وى در روز عيد غدير در بندر بمبئى بوده و اين نوشته و در صفحه دوم اول سيد كه صحافى آن ايرانى مى باشد نوشته شده است:
« در روز عيد غدير در سنه هزار و دويست و هفتاد و پنج در بندر معموره بمبئى در مسجد حاجى حسين تحرير شد . اقل خلق الله عبد الجواد الخراسانى » (78)
حضور سيد جمال در مسجد حاجى حسين ايرانى و شركت در مراسم عيد غدير نشانگر ارتباط وى با ايرانيان است . احتمالاً سيّد محرم همان سال در بمبئى بوده و در مراسم عزادارى ايرانيان در اين مسجد حضور مى يافته است . آقاى عبد الجواد خراسانى يادداشت ديگرى در صفحه 33 دفتر سيد جمال دارد كه ده سال بعد يعنى در 14 ذى حجه 1285 نوشته است . (79)
1859 / 1276 و 1860
ظاهراً سيد جمال اواخر سال 1276 از بمبئى به بوشهر مى آيد و به ديدار خانواده خود مى رود .(80)
به نظر مى رسد كه: آنچه تقى زاده راجع به گفتگو و مشاجره سيّد و بواناتى نوشته در هنگام حركت وى به جانب اسد آباد رخ داده باشد . سيد جمال در اين زمان در حدود 22 يا 23 سال سن داشته است .
1860 / 1277
در اين تاريخ سيد جمال الدين به اسد آباد مى رود و از پدر و مادر خود ديدن مى كند . مدت اقامت وى در اسد آباد سه شب بوده: يك شب در خانه پدر و دو شب ديگر را در خانه يكى از همشيره هايش به سر مى برد . وى در مقابل اصرار آنان براى ماندن در اسد آباد مى گويد:
« من مانند شاهبازى هستم كه فضاى عالم با اين وسعت براى طيران او تنگ باشد .
تعجب دارم از شما كه مى خواهيد مرا در اين قفس تنگ و كوچك پاى بند كنيد .» (81)
1861 / 1277
سيد جمال الدين بعد از سه روز توقف در اسد آباد روز چهارم به سوى تهران حركت مى كند و پنج - شش ماهى در تهران ماندگار مى شود و در همين موقع ميرزا باباى ذهبى سر سلسله ذهبيه خدمت سيد مى رسد و مريد وى مى گردد .(82)
اعتماد السلطنه در نشريه اطلاع سال 1304 به اين سفر سيد اشاره دارد و توقف سيد را در تهران سه ماه ذكر كرده كه ظاهراً اشتباه است . وى مى نويسد:
« جناب فضايل نصاب حاجى سيد جمال الدين الحسينى همدانى كه الحق فاضلى است نحرير و فيلسوفى است بى نظير فقيهى زكى و نبيهى المعى جهان ديدهاى است متمدن و عالمى متدين بيست و هشت سال قبل سفرى به دار الخلافه تهران نموده بودند و سه ماهى توقف كرده . » (83)
سيد جمال كه براى بررسى اوضاع و ايجاد زمينه فعاليت به تهران رفته بود چون زمينه را مساعد نديد تهران را به قصد زيارت امام رضا(ع) ترك كرد . د ربين راه طائفهاى از تركمنها به قافله زوار يورش بردند و اموال آنان را به يغما بردند كه بعد از ملاقات سيد با ياغيان اموال را به صاحبانش بر گرداندند . (84)
1862 / 1278
سيد پس از زيارت امام رضا(ع) به افغانستان رفت . انگيزه هجرت سيّد به افغانستان وجود دوست محمد خان امير ضد استعمار و مبارز آن ديار بود . همو كه در جنگلهاى متعدد عليه انگليس شركت جست و قهرمانانه نبرد كرد و قواى دشمن را به خاك مذلت نشاند . (85) پيوند با اين چهره ملى - مذهبى براى سيّد جمال امرى حياتى و سرنوشت ساز بود . او مى خواست با مرد با همت و استعمار ستيز در راه رشد جامعه اسلامى تلاش كند . سيّد در سال 1278 وارد كابل مى شود و براى ديدار دوست محمد خان به جلال آباد مى رود . (86)
1862 / 1279 - 1863
سيّد در كنار امير دوست محمد خان بود تا اين كه جنگى بين امير و سلطان
احمد خان پسر عمه و دامادش كه از جانب ايران تأييد مى شد در گرفت . سيّد جمال تا محاصره هرات همراه امير بود . (87)
توجه به اين نكته لازم است كه جدائى هرات از ايران عملاً در 15 ربيع الثانى 1269 با تعهد ايران به انگليس مبنى بر عدم دخالت در آن منطقه رسميت يافته بود . (88) منتهى حاكمان آن ديار كه مخالف دولت كابل بودند سعى مى كردند خود را وابسته به ايران معرفى كنند تا از حمايت ايران برخوردار گردند .
ذى حجه / 1279 مه 1863
پس از مرگ دوست محمد خان شير على وليعهد وى در روز چهارم مرگ پدر اعلان سلطنت كرد . شير على چهار برادر به نامهاى: محمد افضل خان محمد اعظم خان محمد اسلم خان و محمد امين خان داشت . دو برادر اخير در ظاهر با وى
بيعت كردند . محمد اعظم خلافت را حق برادر بزرگتر: محمد افضل مى دانست . از اين روى بين برادران اختلاف بروز كرد . سيد كه در آن زمان همراه محمد اعظم در هرات بود وى را به بيعت با برادر تشويق كرد . ولى او اين پيشنهاد را نپذيرفت و
سر ناسازگارى با برادر گذارد . درگيرى شروع شد و محمد اعظم شكست خورد . آن گاه امير شير على خان به اتفاق سيد جمال وارد كابل شدند امير شير على ولى محمد رفيق خان را كه با سيد رقابت داشت به صدر اعظمى افغانستان برگزيد . (89) سيّد شايد به خاطر اين رقابتها و نزاعها بود كه كابل را ترك كرد و به ايران آمد .
برخى نوشتهاند: سيّد افغانستان را به مقصد هندوستان ترك كرده است . (90) اما طبق اسناد به جاى مانده از وى سيّد جمال به ايران آمده است . تاريخ ورود او به مناطق مختلف در نوشتههاى وى ثبت شده است .
جمادى الاولى / 1282 سپتامبر 1865
در اين تاريخ از مكان مقدس كه مشهد مى باشد خارج مى شود . (91) ميرزا لطف الله اين سفر سيّد را كه بازگشت او به ايران است به ثبت نرسانيده است .
اواخر رجب / 1282 دسامبر 1865
در اين تاريخ وارد تهران مى شود . (92) در بدو ورود به ديدار پسر عموى خود سيد محمد هادى حسينى همدانى معروف به روح القدس كه در مدرسه چاله حصار تهران (93) مشغول تحصيل بوده مى رود . (94) همراه وى به استنساخ برخى رسالههاى عرفانى مى پردازد . از يك مجموعه پنج رساله فلسفى و عرفانى مخطوط كه جز كتابهاى سيد بوده دو رساله آن توسط سيد محمد هادى در تهران استنساخ شده است .
در صفحه اول رساله اوّل سيّد بامداد تحت عنوان: « جمال الدين الحسينى الاستنبولى الافغانى الكابلى » (95) امضائ كرده است . در رساله سوم كه توسط سيد هادى نوشته شده امضاى سيّد جمال تحت عنوان: « جمال الحسينى » (96) ديده مى شود . رساله چهارم به خط خود سيد جمال و با امضاى « صحيح جمال الدين الحسينى » (97) همراه مهر مربع وى مى باشد .
در صفحه آخر اين رساله آمده:
« كتبه جمال الدين الحسينى فى 16 شهر شوال المكرم سنه 1282 » .
پس از آن يك رباعى و بعد اين بيت آمده است:
در كور نيكنامى ما را گذر ندادنداى شيخ پاك دامن معذور دار ما را(98)
در پايان رساله پنجم آمده:
« اين كتابچه و جديه از هفت كتابچه العاشقين به نظم كشيده است او را سالك مسالك قدس آخوند ملا حاضر قلى سلمه الله كتبه جمال الدين الحسينى . » (99)
رساله دوم و سوم توسط سيد محمد هادى استنساخ شده . در پايان رساله دوم آمده:
« و انا محمد هادى الحسينى سعد آبادى فى شهر ذى حجْ الحرام . 1282 » (100)
در انتهاى رساله سوم آمده:
« و انا محمد هادى الحسينى الا سعد آبادى در شانزدهم شهر ذى حجْ الحرام 1282 در دار الخلافه طهران . . . صورت اتمام پذيرفت . اميدوارم كه جناب آقا در وقت مطالعه و رجوع به كتاب بنده را فراموش نفرمايند . » (101)
از شواهد و مدارك بر مى آيد كه اين مسافرت سيّد بيشتر جنبه تحقيق در مسائل عرفانى داشته است . اگر جنبههاى ديگرى هم داشته اينك بر ما مخفى مانده و از آنها اطلاعى نداريم . البته روحيه ااى كه از سيّد سراغ داريم جنبههاى اجتماعى و سياسى را از ياد نمى برد و از آنها غفلت نمى ورزد عرفانى را كه او به آن مى پردازد و سعى در احياى آن دارد به معناى انزوا گزينى و دامن برچيدن از صحنههاى اجتماعى نيست .
عرفانى كه او در پى احياى آن بوده سوز و گداز و سير و سلوك تحول آفرين است:
« آه از سوز دل من كه عالم را مى سوزاند و آتش به جهان در مى زند . جمال الدين الحسينى » . (102)
در اين سفر سيد كتابهايى را از ايران خريدارى مى كند كه جز آنها كتاب « فرائد الاصول » (103) شيخ انصارى است . و در همين سفر است كه تفسير صافى را توسط سيد هادى براى پدر خويش به همدان مى فرستد . اين كه صفات الله جمالى نوشته:
« سيد جمال در سال 1304 تفسير صافى را توسط سيد هادى به اسد آباد براى پدر خو يش ارسال كرده » (104)
صحيح نيست؛ زيرا پدر سيّد در زمانى كه سيّد در پاريس بوده در قيد حيات نبوده است . نوشته سيد جمال و سيد هادى هيچ يك تاريخ ندارد و از آن جا كه صفات الله از اين سفر سيد اطلاع نداشته همان گونه كه ميرزا لطف الله از اين سفر ذكرى به ميان « دست خط سيد جمال بر صفحه اول تفسير صافى كه در سال براى پدر خود توسط سيد هادى به اسد آباد ارسال كرد »
نياورده تصور كرده است كه بايد ارسال كتاب در سفر 1304 اتفاق افتاده باشد در حالى كه در نامه هايى ميرزا شريف از اسد آباد به پاريس مى نويسد اشاره به سيد صفدر نشده و در نامه كه به ابو تراب مى نويسد تصريح مى كند كه سيد صفدر سه سال قبل فوت كرده و اگر صلاح دانست خبر آن را به سيد جمال بدهد .
سيد جمال الدين بيش از پنج ماه در تهران ماندگار مى شود به نظر مى رسد كه اوضاع را براى فعاليت مناسب نمى يابد و مجدداً به طرف افغانستان كه آبستن حوادث جديدى بوده حركت مى كند . در اين سفر بود كه سيد جمال مى رزا ابو تراب ساوجى فراش قديم مدرسه سنگلج چاله حصار را كه مجذوب وى شده بود ( وى در مصر به « عارف افندى » معروف شد . ) با خود از تهران به افغانستان برد . (105)
محرم / 1283 مه 1866
سيد جمال در تاريخ از تهران خارج (106) و به سوى مشهد حركت مى كند . در مسير راه وقتى كه به شاهرود مى رسد غزلى مى سرايد كه حاكى از نابسامانى اوضاع ايران و نااميدى وى از سامان يافتن آن اوضاع ناهنجار است: « اين غزل گفته شد در منزل شاهرود بسطام جمال الدين الحسينى » .
عهد كردم گر از اين ورطه غم جان ببرم
يك سره سر به در درگه جانان ببرم
پاى كوبان (و) غزل خوان به دو صد و جلد و طرب
خويشتنرا به در دوست به قربان ببرم
سينه خويش كنم چاك گريزان و دوان
عرض خود را به در آصف دوران ببرم
گر بخارا بروم كى رهم از بيم هلاك
نيم جانست خدا را كه به آسان ببرم
سوخت جان ونيم از ديو و دد ايرانى
رخت بر بندم از (ين) ملك و به توران ببرم
بروم خسته و رنجور و فكار و غمگين
داد با تختگه حضرت سلطان ببرم .
گر نه سلطان بدهد داد دل غمگينم
شكوه اين دل صد پاره به يزدان ببرم .
نظمه جمال الدين الحسينى . (107)
بعد يك رباعى آمده:
اى يار پرى چهره من در تو وفا نيست
ما راز تو زين بيش دگر تاب جفا نيست
اين حب تو دائم كه كشد عاقبتم زار
دردى است محبت كه در و هيچ شفا نيست (108)
صفر / 1283 ژوئن 1866
در اين ماه سيد جمال به مشهد مى رود . وى ورود خود را به مشهد ماه صفر و خروج را ماه جمادى الاولى ذكر كرده و در خانه ملا حسين خيابان بالا (109) منزل گزيده است . وى در مشهد نيز اشعارى سروده است . در صفحه 15 دفتر وى يك رباعى و قطعه شعر 18 بيتى به چشم مى خورد كه سه بيت آغاز آن را بعد از نقل رباعى ذكر مى كنيم:
يار نگارى من از چهره بر افكنده نقاب
مه (و) خورشيد شد از پرتو روشن به حجاب
پاى كوبان و غزل(خوان) جو به بازار آمد
اى بسا عاشق دل داده كه شد مست خراب .(110)
عشق بوزيد كه عشق عاقبت
رهبر هر پير وجوان مى شود
عاشق از اين پرده غبرا دوان
تا به جنان دست زنان مى شود
عشق چو غالب شود اندر مزاج
راز نهانيت عيان مى شود .
نظمه جمال الدين الحسينى فى المشهد المقدس . (111)
سيد جمال ساقى نامهاى در صفر 1283 در مشهد سروده با مطلع :
مغنى بيا لحن نو ساز كن
زنو داستان خوش آغاز كن . . .(112)
در مشهد نامهاى از سيد هادى توسط محمد حسن (؟) به دستش مى رسد و پاسخ وى را در مكتوبى اديبانه آميخته با عبارات عربى مى دهد .
« جواب نامه دوست مهربان سيد هادى از مشهد مقدس نوشته شد » (113)
جمادى الاولى / 1283 سپتامبر 1866
سيد جمال هنگامى كه در ايران به سر مى برد حوادث جديدى در افغانستان رخ مى دهد . در اثر حملات مكرر محمد اعظم خان و برادر زادهاش عبد الرحمان خان پسر محمد افضل كابل به دست قواى آنان فتح شد و امير شير على را اخراج كردند . محمد اعظم خان سلطنت را به برادر بزرگ خود محمد افضل كه در زندان « غزنه » بود سپرد و محمد رفيق خان لودى را كه صدر اعظم امير شير على بود به قتل رساند .(114)
شير على خان بعد از شكست كابل به قندهار رفت و پس از فراهم نمودن نيرو تصميم گرفت حكومت از دست رفته را باز پس گيرد . سيد جمال الدين در چنين وضعيتى در جمادى الاولى 1283 مشهد را به قصد افغانستان ترك مى كند و در همان ماه وارد هرات مى گردد . سيد جمال چهل روز در هرات در سراى نور بيك مى ماند .(115)
دقيقاً مشخص نيست كه حضور سيد در افغانستان و سپس مسافرت وى به قندهار بر اساس دعوت محمد اعظم خان بوده يا سيّد خود براى جلوگيرى از درگيرى و جنگ بين دو برادر و يا حمايت از محمد اعظم خان چنين موقعيتى را براى سفر به افغانستان برگزيده است . حوادث بعدى نشان مى دهد كه سيد جمال در اين درگيرى جانب محمد اعظم خان را گرفته است .
غلام جيلانى اعظمى مى نويسد:
« وقتى كه سيد از اين جريانات مطلع شد از راه چمن و كوته خود را به قندهار رسانيد و از محمد اعظم طرفدارى كرد . » (116)
رجب / 1283 نوامبر 1866
سيّد در ماه رجب هرات را به قصد قندهار ترك مى كند و در مسير راه پنج روز در « ام القرى » (117)(؟) توقف مى كند . گويا اواخر رجب وارد قندهار مى شود؛ زيرا در اين ماه جواب نامه ملا عبد الاحد پسر قاضى غلام را در قندهار در بازار شكار پور در سراى حيتن هند و (118) مى نويسد .
شعبان / 1283 دسامبر 1866
در دفتر وى چهار فقر خطبه در توحيد و صفات الهى به جاى مانده كه در بلده قندهار در شهر شعبان 1283 نگاشته و اشعارى به عربى نيز سروده است . (119)
سيد جمال الدين از شعبان 1283 تا ربيع الاول 1284 به مدت هشت ماه در قندهار مى ماند . (120) زمانى سيد جمال به قندهار رسيد كه قواى امير شير على قندهار را تصرف و براى مقابله با قواى امير محمد افضل تحت فرماندهى محمد اعظم و برادر زادهاش عبد الرحمان خان كه از كابل اعزام شده بودند آماده مى شد .
9 رمضان 15 / 1283 ژانويه 1867
درگيرى بين سپاه شير على و محمد اعظم خان در جانب قلات ( زابل ) در گرفت كه منجر به شكست قواى شير على خان شد . وى مجبور شد به هرات عقب نشينى كند . (121) در نتيجه جنگ با پيروزى محمد اعظم خان به پايان رسيد .
توقف هشت ماهه سيد در قندهار جاى تأمل دارد . اگر بازگشت محمد اعظم را به كابل همراه با سيد جمال بدانيم بدين معناست كه اين دو شش ماه بعد از فتح قندهار و شكست شير على در اين منطقه توقف كردهاند . احتمالاً توقف آنان به خاطر دفع حمله احتمالى شير على بوده است . در ضمن در اين مدت براى ايجاد افغانستان مترقى برنامه ريزى مى كردهاند . زيرا با بيمارى و ناتوانى محمد افضل اين مسأله روشن بود كه جانشين وى محمد اعظم خواهد بود . تماس سيد جمال با علمأ و شخصيتهاى متعدد در قندهار كه اسامى آنان در دفتر وى ثبت شده (122) حكايت از برنامهاى خاص براى كشور افغانستان دارد كه در صدد اجراى آن بودند .
2 ذى حجه 7 / 1283 آوريل 1867
سيد جمال در قندهار نيز به نگارش رسالههاى غربى مشغول بوده است . از وى رسالهاى در عرفان به زبان عربى باقى مانده كه در تاريخ فوق نگاشته است . د رآخر رساله آمده :
« كتبه عبد الله جمال الدين الحسينى الاستنبولى »
بعد روى اين كلمه به خط قرمز اضافه شده « الكابلى » و بعد:
« الافغانى فى بلدْ قندهار . . . » (123)
براى اولين بار سيد با عنوان: « استنبولى » امضأ مى كند . اين احتمال وجود دارد كه در سفر قبلى او به افغانستان عدهاى وى را شيعه و ايرانى مى دانستهاند و از اين روى در راه فعاليتهاى او مشكل مى آفريدهاند . از اين روى وى راه حلّ را در استنبولى معرفى كردن خود دانسته تا در موقعيت جديد بتواند به فعاليتهاى فرهنگى اجتماعى خود سرعت ببخشد . احتمالاً اين جز برنامههاى طرح ريزى شده در قندهار براى آينده افغانستان بوده است . زيرا سيد جمال در سفر دوم به افغانستان شهرت مى يابد . و اين شهرت هم بدان سبب بوده كه به عنوان: صدر اعظم محمد اعظم خان مشغول خدمت شده است . از روى اين انتخاب مى توان نتيجه گرفت: سيد جمال در سفر حج مسافرتى به سر زمين عثمانى داشته است . اين نشان مى دهد كه وى اصالتاً افغانى نبوده است . از اين روى محيط طباطبائى مى نويسد:
« سيد را در كابل اسلامبولى و در قاهره كنرى و در اروپا افغانى و در حيدر آباد دكن مصرى مى پنداشتند . » (124)
بعدها كه به استانبول مى رود چون به افغانى شهره شده بود اين لقب را بر مى گزيند و كابلى و افغانى را به نام خانوادگى خود مى افزايد . سيد جمال در صفحات 39 40 46 و 49 دفتر اول خود پسوند « الاستنبولى » را همراه امضأ خود آورده است . (125) تمام اين نوشتهها زمانى بوده كه سيد بار دوم به افغانستان مى رود . گزينش لقب « استنبولى » ايجاب مى كند كه وى علاوه بر مسافرت به آن منطقه آشنايى كامل به زبان تركى نيز داشته باشد . در صورتى مردم افغانستان اين عنوان را از وى مى پذيرفتند كه لا اقل بتواند به تركى كه زبان مردم استانبول بود سخن بگويد . در غير اين صورت وى را متهم مى نمودند . اين نكته نيز روشن است كه در منطقه كابل كسى به تركى سخن نمى گفته است . پس بايد اذعان كرد كه سيّد در كودكى در موطنش اسدآباد همدان مثل ديگر مردم زادگاهش به زبان تركى آشنا شده و به آن تكلم مى كرده است .از اين روى درباره لهجه وى گفتهاند:
« تركى دانستن سيد و حرف زدن او به آن زبان ( كه به شهادت آنها كه حرف زدن او را شنيدهاند تركى عجيبى غير از عثمانى و شبيه به آذربايجانى ) مؤيد آن است كه هجرتش از اسد آباد همدان در صغر سن مثلاً در هفت هشت سالگى نبود؛ زيرا كه در آن صورت شايد تركى اسد آباد را فراموش مى كرد . و در خود كابل يا حوالى آن تركى معمول نيست . » (126)
همان گونه كه قبلاً بيان گرديد سيّد در ده سالگى همدان را ترك كرد و تا حدود سيزده سالگى همراه پدر بود . اين همراهى در حفظ زبان محلى اثر داشته است . سيّد اشعارى به تركى نيز سروده كه در دفترهاى يادداشت خويش قبل از رفتن به استانبول درج كرده است . اين نمايانگر آشنائى وى به زبان تركى قبل از عزيمت به عثمانى مى باشد . از جمله در صفحه 81 دفتر اول وى دو بيت تركى با معنى آن آمده (127) سپس اسامى فاضلان كابل و هرات ذكر شده كه نشانگر نوشتن اين اشعار در افغانستان است . در هنگام ترك افغانستان و حركت به سوى هند يك بيت شعر از فضولى (128)يادداشت كرده و همين طور در آغاز ورود به عثمانى شعرى از شير على نوائى در دفتر وى ثبت شده كه سيد على رمزى آن را گفته است . (129) اينها همه نشان مى دهد كه وى با زبان تركى آشنا بود و كسى در استانبولى دانستن وى ترديد نمى كرده است .
جمادى الاولى / 1284 سپتامبر 1867
سيد از قندهار به غزنى مى رود . در صفحه 26 دفتر اول وى جملاتى در پند و اندرز به چشم مى خورد . (130) « ناتوان را درياب » و . . . كه نشانگر توجه وى به مسؤوليتى است كه متوجه او و هر شخص با نفوذ اجتماعى است .
جمعه 25 جمادى الاخر 24 / 1284 اكتبر 1867
سيد جمال در روز جمعه وارد كابل مى شود و در بالا حصار در سراچه امى ر دوست محمد خان (131) منزل مى نمايد . جيلانى مى نويسد:
« امير محمد اعظم خان و سردار عبد الرحمان خان برادر زادهاش شكست به قشون شير على داده با سيد جمال عازم كابل گرديدند بعد ورودشان امير محمد افضل خان ( بعد از يك سال حكومت ) فوت شده امير اعظم جانشين او گرديد و سيد جمال را وزير اول خود مقرر داشته كارها را بر وفق ميل و اراده او آغاز كرد . » (132)
سيد جمال طبق نقل گروهى به وزارت رسيد و مستقيماً به امور افغانستان رسيدگى مى كرد . در راه ترقى و تعالى اجتماعى و فرهنگى اين ديار مى كوشيد . در اين برهه بود كه نام وى بر سر زبانها افتاد و در افغانستان شهرت يافت سلطان محمد كابلى از هند در نامهاى كه به عنوان: محمود طرزى (133) مدير نشريه « سراج الاخبار » كه در افغانستان منتشر مى شد مى نويسد:
« چون كه علاّمه سيد جمال الدين از ابتدأ در پشتى و تأييد محمد اعظم خان خيلى رسوخ و جايگاه يافت حتى كه بر عهده وزارت عظمى ممتاز گرديد و بسيار برايش اعتماد و وثوق مى داشت . » (134)
سيد جمال حدود يك سال در كابل با موقعيتى خاص به فعاليت پرداخت . در صفحات 80 و 81 دفتر اول سيد جمال اسامى تعدادى از علمأ و فضلاى قندهار (135) كابل (136) و هرات (137) ذكر شده كه به نظر مى رسد سيد با آنان ارتباط و مكاتبه داشته است .
از مكتوبى بر مى آيد كه سيد آزادى يكى از علمأ افغان را كه در حبس بوده از محمد اعظم خان تقاضا مى كند .(138)
سيد در افغانستان نشريهاى به نام « كابل » منتشر مى كند كه نسخهاى از آن به جاى نمانده است . اين نشريه ادامه نشريه شمس النهار كابل بوده كه قبلاً امير شير على آن را منتشر مى كرده است . بعد از تصرف مجدد كابل با همان عنوان منتشر گرديد . (139) از ديگر خدمات سيد در افغانستان نشر كتاب معروف « تتمْ البيان فى تاريخ الافغان » است .
سيد قاسم رشتيا و غلام جيلانى اعظمى از نقش اصلاحى سيد در موارد زيل ياد كردهاند .
« اعلان استقلال سياسى اصلاح امور دربار تشكيل كابينه وزرأ تنظيم سپاه ايجاد مكتبهاى لشكرى و كشورى توجه به سوى زبان ملى پنبتو و تبديل القاب و عناوين صاحب منصبان لشكرى و كشورى از زبان بيگانه به زبان افغان تأسيس روزنامه تأسيس شفا خانه بيطار خانه پستخانه احداث مسافر خانه در طول راههاى مسافرت احداث شهر جديد شيراپور . » (140)
جمادى الثانى / 1285 سپتامبر 1867
در دفتر سيد جمال دو رساله: يكى در طب و ديگرى در اصطلاحات اوزان ثبت شده است . (141) به نظر مى رسد كه وى آنچه را مفيد دانسته استنساخ و يادداشت مى كرده است .
برخى تصرف مجدد كابل را توسط امير شير على در اواخر ماه جمادى الثانى دانستهاند . (142)
رجب / 1285 اكتبر 1867
امير شير على خان پس از شكست در قندهار به هرات مى رود . در اوائل سال 1284 كه ناصر الدين شاه به مشهد مى آيد (143) او مخفيانه فرزند خود امير يعقوب را به مشهد مى فرستد تا قول همكارى و مساعدت از ناصر الدين شاه بگيرد . شهريار ايران به گرمى از فرستاده امير شير على استقبال و قول مساعدت مى دهد . (144) از اين روى امير شير على با مساعدت دولت ايران مجدداً كابل را تصرف مى كند .
امير شير على علاوه بر مساعدت ايران از مساعدت دولت بريتانيا نيز برخوردار بود . زيرا در هنگام مسافرت شاه به مشهد مستر تا مسون منشى اول انگليس د ر تهران در ركاب شاه بود . لذا دولت انگليس كه از جريانات اطلاع حاصل نمود حكومت هندوستان سياست عدم مداخله در افغانستان را كنار گذاشت و بناى تحبيب و نوازش و بذل و بخشش را در افغانستان پيش گرفت . در اواخر سال 1867 م / 1284 ه . م . سر جان لارنس فرمانفرماى هندوستان در لندن پيشنهاد كرد:
« حال موقع آن رسيده است كه مابه همسايه خود افغانستان كمكهاى مادى و معنوى بكنيم . » (145)
ادوار براون نيز علت پيشرفت قواى شير على خان را در نتيجه حمايت دولت انگليس از اين شاهزاده دانسته است:
« از طرف انگليسيها كه پولى به حسابى برايش مى فرستادند تقويت شد و بالنتيجه به پراكنده ساختن برادر خود محمد اعظم و برادر زادهاش عبد الرحمان توفيق يافت . (146)»
با توجه با آنچه در نوشتههاى سيد جمال آمده به نظر مى رسد كه ورود شير على خان به كابل در اوائل رجب بوده است . قبل از تسخير كابل توسط شير على خان محمد اعظم خان و عبد الرحمان خان كابل را ترك مى كنند و به سوى ايران روانه مى شوند . (147) امّا سيّد جمال بر اين كار تن نمى دهد و در كابل مى ماند . فاتحان پس از فتح شهر تبليغات گستردهاى عليه سيّد به راه را خانه نشين مى كنند .
جمعه 13 رجب 30 / 1285 اكتبر 1868
در اين تاريخ سيد جمال يادداشتى در دفتر خود دارد كه حكايت از اوضاع بد كابل مى كند:
در منزل سردار ذوالفقار خان در نهايت پريشانى خاطر و افسردگى دل در شهر كابل نووشته شد تا چه پيش آيد . » (148)
نوشتههاى سيد در اين زمان نشان مى دهد كه وى مورد هجوم تبليغات زهر آگين قرار گرفته است . سنيان شيعهاش مى خواندند و شيعيان سنى و عدهاى هم بابى! در هنگامه تسخير كابل آنان كه از موقعيت پيشين سيد جمال در رنج بودند به شايعه پراكنى پرداختند . بى شك در اين آلودن فضا و تحريف شخصيت سيّد انگلستان زخم خورده نيز فعال بوده و به حكومتگران خط و جهت مى داده است . جاسوسان انگليس ارتباطات سيد را تحت نظر داشتهاند . خفيه نويسان انگليس گزارشات متعددى از كابل به نائب السلطنه هند مى فرستادهاند . محيط طباطبائى در اين باره مى نويسد:
« فعاليت سيد اسلامبولى يا سيد جمال الدين در دربار امير و ملاقاتهاى محرمانه وى د ربالا حصار كابل خفيه نويشان حكومت هند انگليس را به او بدگمان ساخته و گزارشهاى مفصلى از اين حضور مبهم و ديدار شبانه كه از موضوع مذاكره آن بى خبر مانده بودند به كلكته مى فرستند كه خلاصه آن را در گزارش عمومى بخش سياسى و محرمانه از اداره امور هند كه در « نى نى تال » همان ايّام درج شده مى توان يافت و از زبردستى سيد جمال همدانى در كار اغفال مأمورين خفيه انگليسى در كابل تعجب كرد كه پس از ماهها توقف او در كابل و ديدارهاى شبانه در بالا حصار از حقيقت امر و نيت سيد اطلاعى به دست نياورده و فعاليت او را به حساب سعادت روس مى گذاشتند و از پارهاى اظهارات او درباره قدرت روسيه چنين حدس مى زدند . » (149)
سيد جمال الدين در دفتر خود سه شكوائيه دارد كه نشانگر اندوه عميق وى و فشار زيادى است كه بر او وارد كردهاند . در آغاز شكوائيه اول آمده:
« هو الغالب على كل العباد .آنچه بد خواهان بگويند اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم . . . انت المشتكى يا الله من ايدى الفاسقين و انت المرتجى يا الله من ايدى الظالمين خلصنى يا ربى من ايدى الفسقْ الفجرْ الكفرْ بحق كرام البررْ جمال الدين الحسينى « الاستنبولى » .(150)
شكوئيه دوم:
« . . . طائفه انكر يزيه اروسم مى خوانند و فرقه اسلامى ه مجوسم مى دانند . سنى رافضى و شيعه ناصبى . بعضى از اخبار چهار يار وهابيم گمان كردهاند . و برخى از ابرار اماميه با بيم پنداشتهاند . آلهيان دهرى و متقيان فاسق از تقوى برى . عالمان جاهل نادان و مؤمنان فاجر بى ايمان انگاشتهاند . نه كافرم به خود مى خواند و نه مسلم از خود مى داند . از مسجد مطرود و از دير مردود .حيران شدهام كه به كدام آويزم و با كدام به مجادله برخيزم از رد يكى اثبات ديگر لازم و از اثبات احدى اعتقاد اخيار بر ضد آن جازم . نه راه فرار كه از دست اين طائفه گريزم و نه جاى قراركه با آن فرقه ستيزم .
در شهر كابل در بالا حصار دست بسته و پاى شكسته نشسته تا از پرده غيب چه برايد و از گردش فلك دون پرور چه زايد فى يوم الجمعه فى 13 شهر رجب . 1285 » (151)
شكوائيه سوم:
« هو الله المنجى من جميع المهن . آه از دل پر خون! آه از بخت واژگون! آه از دست مردم دون . نه علاج دل توانم نه علاج بخت وارون . نه علاج خويش نه علاج مردم دون . چكنم و راز دل با كه بگويم و راه نجات خود از كه بجويم . . . در شهر كابل در بالا حصار در شهر رجب 1285 نوشته شد . الغريب فى البلدان و الطريد عن الاوطاان جمال الدين الحسينى الاستنبولى » (152)
اين شكوائيه چند روز قبل از ترك كابل نگاشته شده است . احتمالاً زمانى بوده كه به وى اطلاع دادهاند بايد كابل را ترك كند .
اين تعبير الغريب فى . . . در دو مورد ديگر از نوشتههاى وى آمده:
. 1 در ورق آخر كتاب لغات قرآن (153) كه تاريخ نگارش آن مشخص نيست .
. 2 بعد از اخراج از ايران در بغداد . (154)
20 رجب 6 / 1285 نوامبر 1868
بعد از تصرف كابل توسط شير على حكومت جديد سيد را تحت نظر داشت و به وى آسيبى نرساند . امّا اطمينانى به وى نداشتند بالاخره سيد جمال الدين به عنوان سفر حج كابل را ترك كرد . (155)
16 . 25 شعبان 11 / 1285 دسامبر 1868.
در اين تاريخ سيد جمال قندهار را ترك گفت (156) و براى هميشه با افغانستان وداع كرد . مسير سيد دقيقاً مشخص نيست ولى آنچه مسلم است سيد به بمبئى هند رفته است .
ذى حجه / 1285 مارس 1869
سيد جمال بعد از ترك افغانستان در ذى حجه 1285 وارد بندر بمبئى مى شود . در بمبئى آشنايان و دوستان سيّد كه اكثراً ايرانى بودند به ديدار وى شتافتند سيّد در مجالس و مراسم آنان شركت مى كرد . دولت هند منزلى براى سيد آماده مى كند و وى بناچار به آن جا مى رود . دولت مى پذيرد كه سيد جمال دو ماه در هند بماند . استقبال از سيّد بى نظير بود و با شكوه بزرگان و راجههاى هند به ملاقات وى مى شتافتند . در اين ديدارها براى رهبران مسلمان محدوديت بيشترى بود .
مى بايست ديدار آنان حتماً تحت نظارت دولت باشد . (157)
7 ذى حجه 21 / 1285 مارس 1869
از جمله ديدار كنندگان با سيد جمال ايرانيان مقيم بمبئى بودند . چون آنان سيّد را مى شناختند سعى مى كردند يادداشتى براى وى به يادگارى بنويسند .
در آستر رساله « بخورات الكواكب السبعه » به جاى مانده از سيّد چنين نوشته شده است:
« در بندر معموره بمبئى به خدمت سيد جمال الدين صاحب رسيديم . الحمد الله رب العالمين بعد از هفده سال به خدمت كسى كه صاحب ذوق بود مشرف شدم صحيح محمد المشهور » . (158) گويا وى از عالمانى بوده كه در نجف سيّد را ديده و از ذوق و استعداد وى آگاهى داشته است .
14 ذى حجه 28 / 1285 مارس 1869
عبدالجواد خراسانى كه قبلاً با سيد آشنا بوده بعد از ده سال مجدداً به ديدار وى مى رود . اين ديدار در مسجد حاجى حسين كه محل تجمع ايرانيان بوده صورت مى گيرد . در صفحه 33 دفتر اول سيد اشعارى از حاجى ملا هادى سبزوارى نوشته شده است و در پايان آمده:
«به خط عبد الجواد خراسانى در بندر بمبئى در مسجد حاجى حسين 14 ذى حجه . 1285 » (159)
14 محرم 26 / 1286 آوريل 1869
ارتباط سيد با ايرانيان مقيم بمبئى گسترده و وسيع بوده . در اين سفر در ايّام محرم به مسجد ايرانيان مى رفته و در مجالس آنان شركت مى جسته است .
در صفحه 82 دفتر اول وى بعد از ذكر يك جمله عربى چنين آمده:
« فى ليلْ 14 محرم الحرام در مسجد حاجى حسين شيرازى در بمبئى شيخ لطف الله البرحانى الساكن فى الشيراز ابن اخ الشيخ حسين ناظم الشريعْ المشهور بالظالم » (160)
اين احتمال نيز وجود دارد سيّد كه در صدد خروج از هند بوده در اين ديدار با ايرانيان وداع كرده باشد .
15 محرم 27 / 1286 آوريل 1869
در صفحه 29 دفتر سيد يك بيت تركى از اشعار فضولى نقل شده سپس آمده:
« در يوم چهارشنبه 15 شهر محرم الحرام 1286 جناب آقا شيخ محمد فرمودند . » (161)
شيخ محمد در آغاز ورود سيّد به هند به ديدار وى مى شتابد . احتمالاً اكنون براى واع با سيد به محضر وى مشرف شده باشد . به هر حال سيد جمال قبل از اتمام دو ماهى كه قرار بود در هند بماند وتماس روشنفكران و رجال علمى و دينى با وى بود . براى استعمار غير قابل تحمل بود كه سيد با مردم ارتباط داشته باشد و با آنان سخن بگويد . از اين روى مأموران انگليس به وى مى گويند:
« دولت هند وسايل اقامت دو ماهه شما را تهيه نموده امّا امروز به شما مى گوييم كه محيط اين سامان با اقامت شما در هند مساعد نمى باشد . »
سيد جمال الدين در پاسخ مى گويد:
« به هند نيامدهام كه حكومت بريتانياى كبير را بترسانم نه قدرت آن را دارم كه انقلابى بر پاسازم ونه آن كه به عمليات آنان انتقاد نمايم . با اين وصف از مثل من سيّاح گوشه گيرى دولت هراسناك است و از كسانى جلوگيرى مى كند كه مرا ملاقات مى نمايند با آن كه آنها ناتوانتر از من هستند ثابت مى كند كه حكومت بريتانيا ارادهاش كوچك و شوكت او ناتوان شده است و در اين جا عدالت و امنيت حكمفرما نيست . در حقيقت دولتى بر اين كشور پهناور حكومت مى كند كه از خود ملت ناتوانتر است . » (162)
سيد جمال به كسانى كه به ديدار وى آمده بودند گفت:
« آنها با تمام تعدادشان متجاوز از ده هزار نفر نمى شوند . هر گاه شما صدها ميليون پشت بشويد و زمزمه در گوش بريتانيا نماييد و طنين در گوش بزرگ آنان: گلادستون بنماييد و هر گاه شما صدها ميليون از هند با هم باشيد خداوند شما را مسخ كرده و لاك پشت شويد و در جزيره بريتانيا فرو رويد آزاد مردانى در هند خواهيد شد . »
سيد خطاب به حاضران كه تحت تأثير سخنان وى قرار گرفته بودند و اشك مى ريختند مى گويد:
« ملتى كه در راه استقلال خود به دشمن حمله ور شد و مرگ را استقبال كرد آن ملت زنده و جاويدان خواهد بود . »
سيد پس از اين سخنان شورانگيز مهيا شد كه با مأمور انگليسى به هر كجا كه مى خواهد برود . مأمور گفت: يك روز مهلت دارى . فردا بايد حركت كنى .
سيد گفت: به كجا؟
مأمور پاسخ داد: پس از خارج شدن از هند به هر كجا كه مى خواهيد برويد! در بامداد فرداى آن روز سيد با كشتى بمبئى را به قصد كانال سوئز ترك كرد . (163) احتمالاً خروج سيد از هند در 15 محرم الحرام 1285 بوده است . او در اين مدت كوتاه بذر آزادى و برادرى و اتحاد عليه دشمن مشترك را در هند افشاند . (164)
ربيع الثانى 1286 ه . ق ./ ژوئيه 1869 م .
سيد جمال پس از رسيدن به كانال سوئز به قاهره رفت و بيش از چهل روز در اين شهر ماندگار شد . عدهاى از طلاب الازهر بويژه طلاب سورى گرد او جمع شدند و از وى خواستند كتاب شرح الاظهار را تدريس نمايد . سيد به آنان پاسخ مثبت داد .(165) سيّد طبق يادداشت خود در روز چهار شنبه ماه ربيع الثانى 1286 در مصر ؛ در محله جميله (166) بوده است . سيد به دانشگاه الازهر مى رود و به سخنرانى مى پردازد . اين سخنرانيها براى دولت وقت كه حامى بريتانيا بود گران تمام شد . از اين روى به بهانه مسلمان شدن كشيشى به دست سيد او را از آن ديار اخراج نمودند . (167)
زيرا بين عيسويان و مسلمانان در اين زمينه مسائل و مشكلاتى بروز كرده بود .
عبده نيز از ورود سيد به مصر در سال 1286 ه ياد مى كند . (168)
رجب 1286 ه . ق . / اكتبر 1869 م .
سيد جمال الدين از پيش قصد داشت به مكه برود از تصميم خود بر مى گردد به عثمانى مى رود . ورود سيد به عثمانى در ماه رجب بوده است:
« در شهر رجب در شهر استنبول در قرب جامع فاتح در محل مكتب نشستهام . سنه 1286 ه . جمال الدين الحسينى . » (169)
سيّد افزون بر شهرت جهانى خيلى سريع در محافل علمى سياسى استانبول درخشيد . مطبوعات درباره جايگاه علمى و معنوى وى مقالاتى نشر دادند . از اين روى عالى پاشا مشتاق ديدار با اين مرد بزرگ روزگار شد . ديدار انجام گرفت (170) و عالى پاشا شديداً تحت تأثير سيّد قرار گرفت و علاقهمند به وى شد . سيّد به خاطر دانش و جذابيت قوى در بين وزرأ اعيان و اشراف نيز محبوبيتى ويژه يافت .
دكتر محمد عماره مى نويسد:
« سيد زمانى كه در عثمانى بود به آموختن زبان تركى پرداخت و بعد از شش ماه به خوبى از عهده آموزش آن بر آمد . » (171)
اين سخن دكتر عماره به دور از حقيقت است . همان گونه كه پيش از اين اشاره شد سيد جمال اهل اسدآباد همدان بوده و به تركى از كودكى آشنايى داشته است . گواه بر اين مطلب اشعار تركى موجود در دفتر يادداشتهاى اوست كه در افغانستان و هندوستان نوشته شده است . در دفتر سوم بيتى از اشعار تركى امير على شير نوائى آورده كه آن را در تاريخ شهر رجب المرجب 1286 (172) هنگام ورود به عثمانى فرا گرفته زبان فرانسوى بوده است . وى از كتابهاى چاپ شده در عثمانى بدين منظور بهره برده است . برخى از آن كتابهاى آموزشى عبارتند از:
. 1 كتاب مكالمه صبيان ( تركى فرانسه ) چاپ 1283 ق . استانبول . سيد اين كتاب را مطالعه كرده و يادداشتها و ملاحظاتى هم بر آن دارد . (173)
. 2 كتاب تعليم لسان چاپ 1284 ق . عثمانى . در تعليم زبان فرانسه به تركى سيد جمال الدين قسمتهايى از آن را مطالعه كرده و توضيحاتى بر آن نوشته است . (174) كتابهايى به زبان تركى از سيد به جاى مانده كه وى آنها را خوانده و علامت گذارى نموده و بر پارهاى از مطالب آن عناوينى را افزوده است . بنابر اين سيد از قبل با زبان تركى آشنايى داشته و در عثمانى به آموزش زبان فرانسه مى پردازد . چون متن اين كتابها تركى بوده برخى تصور كردهاند كه وى تركى مى آموخته است . البته در ضمن مطالعه بالهجه استانبولى نيز آشنايى پيدا كرده است .
. 3 سيد براى تكميل زبان فرانسه كتابهايى كه به زبان فرانسه بوده مى خوانده است از جمله كتابهاى گرامر . در بين كتابهاى گرامرى كه وى مطالعه مى كرده كتابى وجود دارد چاپ قسطنطنيه 1870 م . سيد اين كتاب را خوانده و بر حواشى آن به قصد ياد گرفتن فرانسه يادداشتهايى كرده است . (175)
از اين روى بايد گفت سيد جمال در عثمانى به فراگيرى زبان فرانسه مشغول بوده نه زبان تركى . سيّد در اين مدت خيلى عالى زبان فرانسه را فرا مى گيرد به گونهاى كه مى توانسته به آن زبان نامه بنويسد . سيد جال به مطالعه و تحقيق در مسائل و علوم مختلف مى پردازد . از جمله كتابهايى كه مطالعه مى نمود در زمينه جفر بود . (176) سيد در مسجد سلطان احمد عنوان مدرسى مى يابد و در آن جا به تدريس مى پردازد . (177) بعد از گشذت شش ماه حضور در عثمانى به عضويت « انجمن معارف » و « انجمن دانش » (178) در آمد . در آن زمان مسؤوليت وزارت معارف با منيف پاشا بود . (179) عضويت سيّد د راين انجمن باعث كمال آن گرديد . سيد جمال آرأ و نظرات خود را بى پروا مطرح مى كرد . وى معتقد بود: آموزش بايد جنبه عمومى بيابد ولى حسن افندى شيخ الاسلام و متصدى اوقاف عثمانى با اين نظر مخالف بود . (180)
سيد جمال در مسجد سلطان احمد و اياصوفيه به سخنرانى مى پرداخت و درباره اتحاد و هماهنگى مسلمانان و فوائد علم و صنعت اقتاصد و تجارت سخن مى گفت . محبوبيت و عنايت مردم به وى و مراجعه مكرر به او باعث شد كه حسن افندى اسد آبادى را رقيب خود بداند و در صدد توطئه عليه وى برآيد . او با سيّد و نظراتشان مخالفت مى كرد و منتظر فرصت مناسبى بود كه او را از صحنه خارج سازد . مخالفان سيّد با آنچه باعث تثبيت موقعيت او مى شد مخالفت مى كرند . از جمله بين عثمانى و يمن مشكلاتى بروز كرده بود سيد پيشنهاد كرد حاضر است براى حل مشكل به يمن مسافرت نمايد . ولى مخالفان وى كه موفقيت او را باعث تزلزل موقعيت اجتماعى خويش مى دانستند سلطان را از واگذاردن اين مأموريت به وى منع كردند . (181) از آنچه مرحوم محسن امين در شرح حال سيد على بن شهاب نگاشته بر مى آيد كه اين مشكل مربوط به شيعيان حضر موت بوده و تا سال 1311 ادامه داشته است . على بن شهاب در اين سال براى حل مشكل و رفع ظلم از شيعيان حضر موت و مسلمانان جاوه به عثمانى مسافرت مى نمايد . (182) از آن جا كه سيد جمال موقعيت اجتماعى والائى در عثمانى به دست آورده بود روز نامه « بصيرت » كه به تركى چاپ مى شد براى آشنايى مردم با وى در شماره فوق العاده خود به تاريخ جمادى الثانيه 1287 يك عبارت و دو بيت شعر عربى را به خط سيد جمال منتشر كرد . (183) حسن افندى براى از بين بردن محبوبيت سيد تلاش وسيعى را آغاز نمود . وى سخن از او را در باب علم حق بهانه كرد و سيد رانزد سلطان فاسد العقيده معرفى نمود . (184) ولى نتواست با اين دست آويز جديد شخصيت سيد جمال را نزد افكار عمومى و سلطان بى اعتبار نمايد .
رمضان / 1287 دسامبر 1870
در رمضان 1287 تحسين افندى رئيس دار الفنون عثمانى از سيد جمال الدين خواست كه در جمع داشنجويان سخنرانى نمايد . (185) وى نيز سخنرانى خود را تنظيم و قبل از قرائت در جمع دانشجويان و علمأ و نويسندگان و مديران جرايد و استادان دارالفنون آن را به صفوت پاشا وزير فرهنگ و شيروانى زاده مشاور دولتى و منيف پاشا ( وزير سابق علوم ) و از رجال دولتى و عضو انجمن معارف نشان داد و مورد تأييد و تصويب آنان واقع گرديد . وى خطابه خود را با صداى رسا و آهنگ گيرا و منظم چنان به پايان برد كه همه را تحت تأثير قرار داد . وى در اين سخنرانى از زندگى اجتماعى سخن به ميان آورد و لزوم تلاش و كوشش براى رسيدن به صنعتت و علوم بايسته را ياد آور شد:
«هر كس تنها به سايه كوشيدن مى تواند به هر مقصدى كه داشته باشد برسد . حتى حضرت انبياى عظام عليهم الصلاْ و السلام هم وقتى كه نكوشيدهاند و زحمت نكشيدهاند عقب ماندهاند . » (186)
شيخ الاسلام حسن افندى اين سخنرانى را بهانه كرد و سيد را متهم نمود كه نبوت را صنعت مى داند . از اين روى وى را تكفير كرد . (187)
بحث پيرامون اين فقره از سخنرانى سيد جمال باعث مباحثى در محافل و جرايد عثمانى گرديد . در نتيجه سيد اواخر سال 1287 عثمانى را ترك كرد . تبليغات برخاسته از جبهه حسن افندى تنها متوجه سيد جمال نبود . جبهه حسن افندى دارالفنون را كانون تبليغ افكار ضد مذهبى مى دانست و كارگردانان نظام آموزشى تازه را ناشر الحاد و زندقه . اين ترّهات بهانهاى شد كه تحسين افندى را از رياست دارالفنون بر كنار كنند و پس از گذشت يكسال دار الفنون را نيز تعطيل نمايد .روز نامه فارسى زبان اختر چاپ استانبول در شماره 16 سه شنبه 27 جمادى الاولى سال 1309 تكفير نامهاى را عليه سيد جمال منتشر كرد: (188)
« على رؤس الاشهاد اظهار زندقه والحاد نموده حاشا و ثم حاشا نبوت را به عنوان صنعت ياد نمود . » (189)
زمان صدور اين تكفير نامه وقتى كه دولت ايران سيد جمال را از ايران اخراج كرده بود و وى در لندن با مجلّه ضيأ الخافقين عليه شاه ستمكار ايران مقاله مى نوشت . (190)
آخر ذى حجه 22 / 1287 مارس 1870
سيد جمال الدين بعد از ترك عثمانى در روز آخر ذى حجه براى بار دگر وارد مصر گرديد . (191) سيّد تاريخ ورود خود را به مصر چنين گزارش مى دهد:
« در شهر محرم الحرام سنه 1287 وارد محروسه مصر القاهره شدم . در جنب سيدنا الحسينى سكنى اختيار نمودم مشغول تعليم گرديدم . جمال الدين الحسينى . »(192)
سيد جمال الدين ورود خود را محرم سال 1287 ذكر كرده است . اين تاريخ صحيح نمى باشد زيرا:
. 1 از قراين و شواهد از جمله: تصريح خود وى به اين مطلب كه « مشغول تعليم گرديدم . » به دست مى آيد كه سفر وى به مصر موقتى نبوده است .
. 2 همه اتفاق دارند: سيد جمال در رمضان 1287 در دارالفنون عثمانى سخنرانى كرده است . (193)
. 3 طبق نوشته خود او در 15 محرم 1287 در منزل حاجى بيك وهبى مميز اول ضربخانه در جوار سلطان محمد فاتح (194) بوده است . پس معلوم مى شود كه در اين نوشته اشتباهى رخ داده است . سيّد تاريخ ورود خود را بعد از پنج سال در تاريخ 1292 نوشته (195) وبه جاى ذى حجه محرم نوشته است . در ارتباط با ورود مجدد سيد به مصر و آشنايى عبده با وى نيز ترديدى وجود دارد . در برخى كتابها از قول عبده زمان آشنائى وى با سيّد در محرم 1288 ( 1271 م . ) ذكر كردهاند . (196) و برخى محرم 1287 (197)كه اين تاريخ در صورتى صحيح خواهد بود كه فرض كنيم: سيد جمال در اين بين از مصر ديدارى داشته امّا بسيار كوتاه و با عبده براى ديدار سيّد به عثمانى رفته است . ولى بر هيچ يك از اين دو فرض شاهدى نداريم . از اين روى بايد زمان آشنايى را محرم 1871 م دانست .
شنبه 13 جمال الاولى 1288 - 31 ژوييه 1871
سيد جمال بعد از مدتى اقامت در مصر در صدد خروج از آن ديار بر مى آيد و تذكره مرور به عثمانى را از سفارت ايران مى گيرد . (198) رياض پاشا در ملاقاتى كه با سيّد داشت از وى خواست كه در مصر بماند:
« خيلى مجذوب لياقت و كمالات او شده از حكومت مصر براى او يك مستمرى به قدر هزار غروش مصرى در ماه مقرر كرد؛ لذا سيد در مصر بماند . (199)»
سيد در مصر به تعليم و تربيت طالبان علم پرداخت و از اين طريق حركت گسترده علمى را در كشورهاى اسلامى بويژه كشورهاى عربى سبب گرديد . تلاشهاى علمى و اصلاحى وى را در دوران هشت ساله توقف در مصر مى توان به سه دوره تقسيم كرد:
. 1 دوره آشنايى و جذب نيرو . از آغاز تا اواخر سال 1290.
. 2 دوره تدريس و بحث و تثبيت موقعيت اجتماعى و به تعبير ديگر كادر سازى و تحول فرهنگى . از اواخر سال 1290 تا اوائل سال 1294.
. 3 دوره فعاليتهاى سياسى و تشكيل نيروهاى تربيت شده و براى نجات مصر . از محرم 1294 تا زمان اخراج از مصر .
بر اساس قرائن و شواهد حركتهاى سازمان يافته سياسى وى باعث گرديد كه رژيم مصر تحمل وى را نكند و به اخراج او از ديار مصر دست يازد . امّا على رغم خواست دشمنان آزادى وبيدارى تلاشهاى علمى و فرهنگى به بار نشسته بود . احمد امين مى نويسد:
« آن بذرهائى كه سيد در فارس و آستانه پاشيد نروييد اما آنچه در مصر تجربه كرد روئيد و رشد كرد . » (200)
از فعاليتهاى سيّد تا به سال 1290 اطلاعى در دست نداريم از اين روى تلاشهاى علمى و سياسى وى را در ديار مصر از همين سال پى مى گيريم .
1873 / 1290
سيّد پس از دو سال اقامت در مصر شروع به تدريس مسائل فلسفى و اعتمادى كرد . گويا در آغاز متن خاصى را براى تدريس بر نمى گزيند بلكه خود به نقل و نقد آرأ فلسفى و عقيدتى مى پردازد . اين درسها را عبده در رسالهاى به نام « الواردات » گرد آورد و خود مقدمهاى بر آن نگاشت . دكتر محمد عماره در اين باره مى نويسد:
« عبده مقدمه رساله الوارادات را نگاشت و آن رسالهاى است فلسفى كه افغانى آن را در سال 1872 م / 1290 ه . املأ كرده و اين اولين اثر از آثار فكرى عبده است كه براى ما به جاى مانده وبعد از مرگ وى منتشر شده است . » (201)
عبده در مقدمه اين رساله به چگونگى آشنايى خود با سيّد جمال و تدريس مطالب آن اشاره دارد:
« من به جستجوى علوم گوناگون سر گرم بودم و در همان هنگام كه پيرامون باغستانهاى دانش مى گشتم بر آثارى از علوم حقيقى ( حكمت ) آگاهى يافتم و سخت به آنها دل بستم ؛ اما كسى را نيافتم كه آهنگ آن علوم دانسته باشد . . . تا خورشيد حقايق پرتو افكند و در شعاع آن امور لطيف و باريك بر ما روشن گشت . اين كار با ورود حضرت حكيم كامل و حق قائم استاد ما سيد جمال الدين تحقيق يافت .... پس ما اميد به او بستيم كه شمهاى از علوم مزبور را تدريس كند و او درخواست ما را اجابت نمود . و خداى را سپاس . اين ماجرا در سال 1290 ه . رخ داد و ما از اين طريق به تحفههاى شگفت دست يافتيم . پس او ما را به كلياتى اشارت فرمود كه اين كتاب جزئياتش را بيان مى كند و به نشانههايى رهنمون شد كه اين رساله دلائل روشن آن را عهده درا است و اين امر به هنگامى روى داد كه در كار حكمت سستى و فتورى پيش آمده بود و آن حكيم گويا بارانى بود كه براى زنده ساختن اين نعمت فرستاده شد . . . » (202)
درسهاى سيد جمال در سال 1290 در مصر و حوزه بسته الازهر عكس العملهاى منفى را در پى داشته است . از جمله شيخ عليش و برخى از همفكران وى در برابر انديشههاى سيد به مخالفت بر مى خيزند و وى را ملحد و بى دين مىخوانند . سليم يك عنحورى در همين خط سير مىكرد . وى مىنويسد:
« او ( سيّد جمال ) چون در شناخت اديان مهارت دارد به الحاد و قدم عالم گراييده و چنين تصور مىكند كه ذرات پراكنده در فضا تكامل مىيابند و دگرگون مىشوند و به شكل اجرام قابل رؤيت در مىآيند و به نظر وى اعتماد به وجود محرك و علت نخستين و حكيم تصورى است كه از پيشرفت انسان و بزرگداشت معبودى كه در طول سالهاى دراز بدان گرايش يافته به وجود آمده است . » (203)
البته بعدها محد عبده سليم بك را قانع كرد كه راه صواب نپوييده و سليم بك نيز به اشتباه خود در مقالهاى ديگر معترف شد و به دفاع از سيّد پرداخت (204) و در سلك شاگردان وى درآمد . (205) سليم بك گزارش جالبى دارد از شيوه آموزشى سيّد بدين شرح:
« رسم معمول جمال الدين اين بود كه روزش را در خانه مىگذارند و همين كه تاريكى شب فرا مىرسيد عصايش را بر مىداشت و به قهوه خانهاى نزديك « از بكيه » مىرفت و در آن جا جمعيتى به صورت نيم دايره دور هم مىنشستند و سيد د رميان آنان قرار مىگرفت . در اين نيم دايره لغوى شاعر منطقى پزشك شيميدان مورخ جغرافى دان مهندس و طبيعى به يكديگر پيوسته بودند و در طرح دقيقترين مسائل و مشكلترين مباحث مورد احتياج با يكديگر مسابقه مىدادند . آن گاه عقدههاى اشكال آنها را يكى يكى حل مىكرد و طلسمها و رموزى كه بدان اشاره مىشد گشوده مىشد و با زبان عربى فصيح بدون لكنت زبان و بدون معطلى و ترديد مانند سيل خروشان از قريحهاى كه خستگى را
نمىدانست چيست حرف مىزد و شنوندگان را دچار شگفتى مىساخت . و به همه پرسشها جواب مىداد و معترضين را قانع و ساكت مىنمود . سيّد اين وضع را ادامه مىداد تا پرده تاريك شب فرو مىافتاد آن وقت حساب قهوه خانه را از جيب
خود تصفيه مىكرد و راه خانه را پيش مىگرفت . » (206)
سيّد به خواست شاگردان متونى را براى تدريس برگزيد . امّا به خاطر اطلاعات گستردهاى كه داشت به هر بخش و فصلى كه مىرسيد كلام را بسط مىداد و افكار خود را القأ مىكرد:
« هر فصلى از فصول يا جملههاى آن كتابها تكيه گاهى بود كه شيخ ( جمال الدين ) در شرح افكار و آرأ خود و بسط و توسعه در نواحى فكرى و تطبيق بر حيات واقعى و نظر او به جهان به عنوان يك واحد ابراز مىكرد در حالى كه تصوف را با فلسفه و هيأت ممزوج مىنمود . » (207)
سيّد تفكر خود را به دو گونه ارائه مىداد:
. 1 دروس علمى منظم كه براى عدهاى خاص از علمأ و فضلأ همچون: محمد عبده شيخ عبد الكريم سلمان شيخ ابراهيم لقانى سعد زغلول و شيخ ابراهيم هلباوى افاده مىنمود . (208)
. 2 دروسى كه براى عموم در قهوه خانهها اجتماعات و . . . افاده مىنمود . محمود سامى با رودى عبدالسلام مويلحى ابراهيم مويلحى على مظهر سليم نقاس اديب اسحاق و . . . جز شاگردان اين مدرسه سيّد بودند . (209) البته برخى از
شاگردان مدرسه اول در اين مدرسه نيز شركت مىجستند و بهره مىبردند .
تاريخ تدريس كتابهاى گوناگون: فلسفى اصولى منطقى هيئت تصوف و عرفان را كه سيد به طور منظم در منزل خود داشته و عبده و همفكران وى در آن شركت مىكردهاند و ديگر فعاليتهاى سيّد را با توجه با اسناد باقى مانده از وى ارائه
مىدهيم . درباره تدريس سيد در دانشگاه الازهر نظرها گوناگون است:
در كتاب « الاستاذ الامام » به اين نكته تصريح شده كه سيّد جمال الدين هيچ گاه در دانشگاه الازهر تدريس نكرده است . (210) ولى برخى نوشتهاند: در اوان ورود به مصر آن جا تدريس مىكرد؛ اما روزى كه يك كره براى نشان دادن موقعيت جغرافياى جهان اسلام به الازهر آورده بود علماى الازهر با وى به مخالفت برخاستند و او را از تدريس
در الازهر محروم كردند . (211)
پنج شنبه 14 شوال 5 / 1290 دسامبر 1873
در اين تاريخ تدريس تلويح الاصول در قاهره به پايان رسيد . سيّد در تعليقاتى كه بر اين كتاب دارد مىنويسد:
« تدريسش در مصر القاهره سنه 1290 از هجرت محمدى ( صلعم ) اتفاق افتاد و على قدر الامكان تا باب محكوم عليه تصحيح گرديد و بعضى ( حواشى ) از فنارى بر هوامش كتاب نوشته شد . جمال الدين الحسينى الافغانى . » (212)
سه شنبه 26 شوال 17 / 1290 دسامبر 1873
ديدار از اهرام مصر: « هرمان (213) كه در جيزه مصر واقع است زيارت شد و عجائب آنها كه به نظر رسيد موجب حيرت گرديد . جمال الدين الحسينى . » (214)
صفر / 1291 مارس 1874
سيد جمال به دانشگاه الازهر رفت و آمد داشته است . شايد در يكى از همين ديدارها كره جغرافياى را با خود به دانشگاه الازهر برده باشد . از يادداشتى كه وى بر روى جلد يكى از كتابهاى خود كه به عربى نوشته است اين مطلب به دست مىآيد كه او مىخواسته الازهر خفته را بيدار كند و متوجه پيشرفتهاى علمى روز نمايد . آنان را به
انديشه در آنچه لازم و به درد جامعه مىخورد وا دارد و از علوم و فروضى كه به كار جامعه نمىآمد باز دارد . در همين تاريخ گفتگويى دارد با يكى از دانشجويان الازهر به نام حسين . از وى سؤال مىكند: آيا سوار قطار شدهاى؟
پاسخ مىدهد: بله
سؤال مىكند: چه چيزى قطار را به حركت در آورده؟
پاسخ مىدهد: علم . (215)
1874 / 1291
در اين تاريخ تدريس اشارات ابن سينا شروع شده (216) است .
محرم / 1292 فوريه 1875
گويا در اين سال بيشترين فعاليت علمى سيّد تدريس فلسفه بوده است . مىنويسد:
« در شهر محرم 1292 در محروسه مصر قرب قلعه مشغول تدريس فلسفه مىباشم . » (217)
پنجشنبه 23 ربيع الثانى 29 / 1292 مه 1875
در اين تاريخ خواستار ورود به محفل فراماسونرى (218) مىشود . سيد جمال با اين كار در صدد بر مىآيد به طور جدى وارد مسائل سياسى شود؛ زيرا نيروهاى سياسى در چنين تشكيلاتى سازماندهى مىشدند .
رجب / 1292 اوت 1875
سيد جمال افزون بر تدريس و تحقيق به استنساخ رسالههاى مفيد نيز مىپرداخت و يا به ديگران وا مىگذارد . سيّد به استنساخ نوشتههاى ابن سينا بسيار علاقه داشته از اين روى رسالههاى متعددى از ابن سينا كه سيّد آنها را استنساخ كرده در بين كتابهاى خطى وى به جاى مانده است . در تاريخ فوق استنساخ رساله « اقسام العلوم » ابن سينا به دست امين رضا ساكن مصر به پايان رسيده است . (219)
14 ذى حجه 11 / 1292 ژانويه 1876
در اين تاريخ تفسير ابن سينا از سوره اخلاص فلق وناس توسط احمد عبد الغنى النجيلى الشافعى استنساخ شده است . (220)
شب عاشورا 6 / 1293 فوريه 1876
طبق يادداشت سيد جمال الدين در اين تاريخ بعد از گذشت هشت ماه از تاريخ در خواست ورود به فراماسونرى به عضويت لژ كوكب الشرق پذيرفته مىشود . (221)
برخى در اين سند ترديد كردهاند . (222) اگر اين ترديد پذيرفته شود بدين معنى خواهد بود كه سيد جمال با محافل فراماسونرى ارتباط داشته ولى عضو رسمى نبوده است .
صفر / 1293 مارس 1876
در اين تاريخ سيّد تدريس حكمْ العين را آغاز نمود . (223) در انتهاى نسخه شرح حكمْ العين شاه ميرك بخارى نوشته است:
« در سنه 1293 در مصر محروسه شروع به تدريس حكمْ العين نمودم از براى جماعتى از طلبه علم ازهر و در سنه 1294 در شب پنجشنبه 24 جمادى الثانى بختام پيوست و در همين سال روسيه با دولت عثمانيه محاربه مى نمود از طرف آسيا و از طرف روملى . جمال الدين الحسينى » (224)
در كتاب حاشيه حكمْ العين ملا ميرزا جان نوشته است:
« در شهر صفر در مصر مشغول مطالعه حكمْ العين بودم . 1293 جمال الدين الحسينى الكابلى » (225)
23 جمادى الثانى 16 / 1293 ژوئيه 1876
در اين تاريخ رسالهاى در تحقيق « مذهب الصوفيْ و المتكلمين و الحكمأ المتقدمين » به خط احمد عبد الغنى نجيلى شافعى (226) استنساخ شده كه نشانگر اهتمام سيد جمال به اين امور مى باشد .
شعبان / 1293 اوت 1876
از جمله كتابهايى كه سيد تدريس كرده تذكره خواجه نصير طوسى در هيئت است . وى معمولاً كتابى را كه مطالعه مى كرده نكات مشكل آن را توضيح مى داده و بر آن تعليقه مى زد و اشتباهات آن را بر طرف مى نموده و گاه عناوينى نيز براى مطالب آن بر مى گزيده است . تذكره خواجه نصير را محمد نعيم مستارى شاگرد سيد براى وى در سال 1291 استنساخ كرده و سيّد در سال 1293 حواشى متعددى نگاشته و تاريخ ثبت حواشى را خود مشخص كرده كه مى تواند حاكى از زمان دريس اين كتاب باشد . در موردى نوشته:
« كتبه جمال الدين فى مصر القاهره فى شهر شعبان المعظم سنه 1293 فى زمان حكومْ اسماعيل خديو مصر » (227)
در مورد ديگر چنين نگاشته:
« در شب دوشنبه 13 شهر شوال در مصر محروسه در درب تبان اين تعليقات منقول از شرح نظام الدين نيشابورى به ختام پيوست . كتبها جمال الدين الحسينى 1293 » (228)
ذى قعده / 1293 نوامبر 1876
پايان استنساخ كتاب نصائح الحكمأ در مصر از روى نسخه مكتوب در كابل . (229)
او در زمينههاى گوناگون به تحقيق پرداخته حتى وقتى كه آشنايى مردم با بهائيت ضرورت پيدا مى كند به تحقيق در اين زمينه مى پردازد و ثمره اين تحقيق عميق در دائرْ المعارف بستانى به چاپ مى رسد . (230) وى در هر جا كه بود به كسب علم و دانش مى پرداخت . كتابهاى وى شامل كتابهاى: فلسفى عقيدتى (231) عرفانى تصوف اصولى رياضى سياسى هيئت و ادبى است . ولى در مصر بيشتر به تدريس كتابهاى فلسفى هيئت و رياضى پرداخته و بر آنها حاشيه و تعليقه زده است . كتابهاى ديگرى وجود دارد كه فقط علامت و عنوان گذارى كرده كه نشانگر مطالعه آنها براى
تدريس است . مانند: اخلاق ناصرى افكار الجبروت فى ترجمه اسرار الملكوت ( به زبان تركى ) تحرير القواعد المنطقيه فى شرح الرسالْ الشمسيه توضيح و تلويح ( حاوى تنقيع الاصول صدر الشريعه بخارى و حاشيه تفتازانى ) حاشيه سيد على بر شرح شمسيه خلاصْ الحساب شيخ بهائى كتاب هيئت قوشجى شرح چغمينى شرح مطالع الانوار شرح مواقف قاضى عضد هدايه ميبدى و حاشيه آن از اصفهانى . (232) شيخ محمد عبده جز كسانى است كه در هنگام تدريس كتابهاى مختلف در محضر سيد جمال بوده و از درسهاى وى بهره برده است . رشيد رضا درباره كتبى كه سيد در مصر
تدريس كرده مى نويسد:
« و عبده رحمه الله تعالى به من خبر داد كه كتابهايى كه نزد سيد جمال خوانده است عبارتند از: الزورأ دوانى در تصوف شرح قطب ( الدين ) بر شمسيه و شرح مطالع ( الانوار ) و سلم العلوم از كتب منطق و الهدايه ( ميبدى ) اشارات حكمْ العين و حكمت الاشراق از كتب فلسفى و كتاب عقائد جلال ( الدين ) دوانى در توحيد و توضيح با تلويح در اصول و چغمينى و تذكره طوسى در هيئت قديم و كتاب ديگرى در هيئت جديد كه اسم آن را از ياد بردهام . » (233)
كتابهايى كه عبده از محضر سيد فرا گرفته آنهايى است كه سيد بر تدريس آنها تصريح و يا علامت گذارى و مطالعه كرده است . تنها كتابهاى دوانى در ليست كتابهاى باقى مانده از سيّد موجود نيست .
8 محرم 24 / 1294 ژانويه 1877
در اين تاريخ از سوى تشكيلات فراماسونرى از
جلسه فوق العاده لژ كوكب الشرق قاهره شركت جويد . (234)
سيّد همكارى را با تشكيلات فراماسونرى از سال 1292 آغاز و در سال بعد به عضويت محفل كوكب الشرق قاهر درآمد و به مرور ايّام بر فعاليتهاى سياسى خود افزود . به گونهاى كه در سال 1294 كمترين فعاليت علمى را داشته است . وضعيت بد اقتصادى و سياسى مصر باعث شد كه سيد جمال از راههاى گوناگون در ساماندهى اين ديار اسلامى بكوشد و شاگردان ممتاز و آگاه خود را نيز بر خدمت به خلق مسلمان و آگاهى بخشيدن به آنان تشويق نمايد . براى روشن شدن وضعيت اقتصادى و سياسى مصر ضرور مى نماد در اين زمينه بيشتر تأمل كرد و از نقش خئنانه كشورهاى
اروپايى مخصوصاً انگلستان و بى كفايتى خديو مصر و قرار دادن اين كشور عظيم در پرتگاه سقوط سخن به ميان آورد . حفر كانال سوئز در زمان خديو اسماعيل اتفاق افتاد . هزينههاى فوق العاده مربوط به ساختمان كانال سوئز و برنامههاى ديگر حكومت مصر را مجبور به دريافت و امهاى خارجى كرد . اين وامها با وقيحانهترين شرايط به
مصر داده شد . اولين وام در سال 1862 دريافت شد . در سال 1293 / 1876 مجموعه وامها و قروض خارجى مصر به به 94 ميليون ليره رسيد . مقدار زيادى از اين پولها صرف ولخرجيهاى اسماعيل پاشا كاخها و حرمسراها و تجمل طلبيهاى وى شده بود . (235) و اين رقم تا 100 ميليون ليره رسيده كه مصر به بانكهاى اروپائى بدهكار شد . (236)
خيدو اسماعيل براى باز پرداخت وامهاى خارجى تصميم گرفت سهام مصر را در كانال سوئز بفروشد . انگلستان در تاريخ 15 نوامبر 1875 (237) هزار سهم از كانال سوئز را خريد . (238) در پايان همان سال به خاطر كاهش قيمت سهامى مصر دولت مصر نتوانست وامهاى خود را بپردازد . از اين روى دولت بريتانيا مصر را وادار ساخت
كميسيون ويژهاى را براى رسيدگى به امور مالى خود بپذيرد . (239) براى باز پرداخت وام ماليات مخصوصاً ماليات روستائيان 9 تا 12 ماه پيش وصول شد . بر اين مشكل كمرشكن افزوده شد كم آبى رود نيل در تابستان 1877 (240) . وضعيت به گونهاى وخيم شد كه خديو املاك خود را واگذار كرد . در روز 28 اوت 1294 / 1878 ه . ق . كابينهاى را روى كار آورد كه برخى از اعضاى آن را اروپائيان تشكيل مى دادند (241) و در رأس آن شخصى بود ارمنى الاصل و مرتبط با بانكهاى لندن و
پاريس به نام نور پاشا . (242)
عبده در سختى به بررسى وضعيت مصر قبل از سيد جمال پرداخته و مى گويد:
« مردم مصر قبل از سال هزار و دويست و نود و سه شؤون عمومى بلكه خصوصى همه مردم را ملك مطلق فرمانرواى بزرگشان مى دانستند . و همچنين كسى كه در اداره امور مردم نايب و نماينده حاكم باشد اين چنين حقى را دارد تا بر
حسب اراده خويش در همه كارها مداخله كند . . . » (243)
وضعيت بد اقتصادى و سياسى مصر و دخالت بيگانگان در امور اين كشور باعث شد كه سيد جمال الدين به طور جدى وارد صحنه سياسى شود . به هر اندازه كه دخالت بيگانگان بيشتر مى شد به همان اندازه سيد جمال بيشتر فعاليت سياسى مى كرد . به گونهاى كه از اواخر سال 1294 ديگر سخنى از تدريس كتابى خاص در يادداشتهاى
وى ذكر نشده است .
اديب اسحاق نويسنده مشهور مصرى و شاگرد سيد جمال درباره سيّد و علت دخالت وى در امور سياسى مى نويسد:
« هو الحكيم الخطيب البالغ الحجْ النبيه المتوقد الذكأ الجرئ الذى لايعرف الخوف . . . و كان السيد جمال الدين كثير التطلع الى السياسْ شديد الميل ألى الحريْ قوى الرغبْ فى انقاذ المصريين من الذل فلما عظم التداخل الاجنبى فى مصر و اختلف امورها الماليْ علم انه لا بد من تغيّر احوالها » (244)
او حكيم سخنور و رساننده حجت و برهان و نام آور روشنايى بخش و افروزنده بى باك بود كه ترس را نمى شناخت . . . سيد جمال الدين در امور سياسى آگاهى بسيار داشت . شديداً به آزادى علاقهمند بود .
علاقه فراوان داشت كه مردم مصر از ذلت و خوارى رهايى يابند . و زمانى كه دخالت بيگانگان در مصر زياد شد و امور مالى آن دچار دگرگونى گرديد دانست كه ناچار بايد اوضاع را دگرگون و متغير ساخت .
اين اعتقاد به دگرگونى اوضاع بود كه سيد جمال را به تشكيلات سياسى فراماسونرى كشاند و درگير مسائل سياسى گرديد .
او شاگردان خويش را وارد معركه كرد . شاگرد ممتاز وى شيخ محمد عبده به همكارى با مجلات روى آورد و اولين مقاله او در الاهرام در 14 شعبان 1293 منتشر شد . (245)
عبده در اين مقالات تلاش مى كرد كه محيط تاريك تقليد را به روشنائى انديشه و تحقيق هدايت كند و توجه به علوم عقلى و روحانى را با كوشش در فراگيرى علوم مادى و تجربى قرين سازد . برخى از عناوين مقالات او از اين قرار است:
« والقلم » « العلوم الكلاميه والدعوْ الى العلوم العصريه » « المدبر الانسانى و المدبر العقلى الروحانى » . (246)
24 جمادى الثانى 6 / 1294 ژوئيه 1877
سيد جمال در اين تاريخ تدريس حكمْ العين را به پايان مى رساند . (247) بعد از آن بيشترين تلاش وى در امور سياسى متمركز مى شود .
3 محرم 7 / 1295 ژانويه 1878
در اين تاريخ از سيد جمال الدين دعوت مى شود كه در جلسات لژ فراماسونرى كوكب الشرق قاهره شركت جويد . وى شركت مى كند و با اكثريت آرأ به رياست برگزيده مى شود . (248)
پر واضح است كه در آن زمان هنوز ماهيت ضد انسانى تشكيلات فرماسونرى روشن نشده بود . سيد بر اين باور بود كه از طريق اين تشكيلات و در جمع روشنفكران و آزاديخواهان مى تواند پيامش را به همگان برساند و جامه عمل بر آن پوشد . محفلى بود با شعار: آزادى برابرى برادرى و شرط عضويت در آن باور به آفريننده جهان (249) و هدف و سمت و سوى حركت مبارزه با ظلم و بيداد . اينها كافى بود كه فردى آزاديخواه مخالف سر سخت ظلم و بيداد و تلاشگر در راه برادرى و برابرى را به خود جذب كند . خود سيّد به عوامل جذب اشاره دارد:
« اولين چيزى كه مرا براى اقدام و عمل و شركت در سازمان احراز ( بنايان آزاد ) تشويق كرد عنوان بزرگ و ارزشمند: آزادى برادرى و برابرى بود و اين كه گفتند: هدف اين محفل حفظ منفعت انسان و كوشش و تلاش در راه فرو ريختن كاخهاى ظلم و برافراشتن پرچم عدالت مطلق است . » (250)
1878 / 1295
در اين تاريخ فعاليتهاى سياسى سيد جمال اوج مى گيرد . وى افزون بر رياست لژ كوكب الشرق و تلاش گسترده در راه زمينه سازى براى رهايى مصر از بدبختى و فلاكت در راستاى آگاهى دادن به مردم و مهيا ساختن آنان براى تحول و دگرگونى عميق گامهاى مهمى بر مى دارد از جمله نشر روزنامه و مجلات گوناگون . به كمك وى روزنامه « مرآْ الشرق » به مديريت سليم عنحورى مسيحى تأسيس مى شود (251) و در اوت 1879 مديريت آن به يكى ديگر از شاگردان سيد به نام ابراهيم اللقانى (252) منتقل مى گردد . نويسنده بزرگ مصرى اديب اسحاق را به ايجاد روزنامه در « مصر » وا مى دارد . (253) مقر اين روزنامه در منطقه « باب شعريه » قاهره بوده كه با بهترين حروفچينى و چاپ عرضه مى شده است . (254) اهداف و جهت گيريهاى روزنامه را سيد ترسيم مى كند و براى حفظ اين خط سير و نمودن اهداف آن مقالاتى از خود با نام مستعار: مظهر بن وضاع به چاپ مى رساند . آن گاه بين اديب اسحاق و سليم نقاش ارتباط بر قرار كرد و امكان دريافت امتياز روزنامهاى را در اسكندريه به نام « التجاره » براى آنان فراهم ساخت . سيد جمال از آن روى به اسكندريه توجه داشت كه شهر بندرى و مرتبط با جهان بود و روزنامه برد و سيعى پيدا مى كرد و در اسرع وقت اخبار را به سرتاسر جهان مى گستراند . چنين هم شد روزنامه نقش فوق العادهاى در رساندن اخبار به ديگر كشورها و آگاهى مردم ايفا مى كرد .
از اين روى گلاد ستون نخست وزير وقت انگلستان از نقش اين روزنامه در بيدارى مردم ابراز نگرانى مى كند . (255) سيد جمال محمد عبده و ابراهيم لقانى را وا دار به همكارى با اين دو روزنامه كرد .سيد مقالهاى تحت عنوان: « روح البيان فى الانجليز و الافغان » نوشت كه در آن از نقش استعمارى انگلستان انتقاد كرد كه فوق العاده انعكاس يافت . اين دو روزنامه رواج زيادى پيدا كردند وسيد جمال از اين طريق روح تازهاى را در مردم مصر دمى د . ولى رياض پاشا نتوانست تحمل كند كه مردم به قلههاى بيدارى دست مى يابند . زيرا در آن صورت مكانت وى به خطر مى افتد . از اين روى دستور به توقيف اين روزنامه داد . (256)
اديب اسحاق شاگرد مكتب سيّد از حركت باز نايستاد و در سال 1879 روزنامهاى به نام « مصر الفتاْ » چاپ و عرضه كرد . (257) ظاهراً اين مجله ارگان انجم « مصر الفتاْ » بوده كه در همان سال از جانب طرفداران سيد جمال بنيان گذارده شده است . (258) سيد جمال شاگردان خود را به ايجاد روزنامه و نوشتن مقالات انتقادى تشويق مى كرد:
« نويسنده شوخ طبع يهودى به نام يعقوب صنوع زمانى كه با سيد آشنا مى شود در مجله فكاهى خود به نام: « ابو نظاره » از سياست اسماعيل پاشا انتقاد مى كند . » (259)
سيّد جمال سلسله جنبان حركت عميق فرهنگى - ادبى ديار مصر بود . بر اين نكته نويسندگان ادبا و رجال برجسته مصر اعتراف دارند: اديب اسحاق نويسنده بنام مصرى د رآغاز كتاب خود « الدرر » مى نويسد:
« چيزى را كه من مىدانم همه آن را از سيد جمال الدين آموختهام . » (260)
مخزومى مىگويد:
« شاگردان خود را وا دار به نگارش و تحرير مقالات ادبى و حكمى و دينى مىنمود . آنها هم تحت نظر سيّد به كار پرداختند و استاد شدند و فن نگارش د راثر كوششهاى سيد ترقى نمود ... » (261)
عبده بعد از بيان فعاليتهاى سيد جمال در تدريس علوم گوناگون مىگويد:
« و انتشر صيته فى الديار المصريْ ثم وجه عنايته لحّل عقد الاوهام عن قوائم العقول فشطت لذلك الباب و استضائت بصائر و حمل تلامذته على العمل فى الكتابْ و انشأ الفصول الادبيه و الحكميْ و الدينيه فاشتغلوا على نظره و برعوا و تقدم فن الكتابْ فى مصر بسعيه و كان ارباب العلم فى الديار المصريْ القادرون على الاجادْ فى المواضيع المختلفه منحصرين فى عدد قليل ... » (262)
آوازه نيك وى در ديار مصر فراگير شد . سپس توجه خود را براى از بين بردن وهمها از پايههاى انديشهها به كاربرد و درى در اين زمنيه گشود و آگاهيهايى را ايجاد كرد .
وى شاگردان خويش را به نوشتن و انشأ فصلهاى ادبى و حكمى و دينى وا مىداشت و آنان طبق نظر وى عمل مىكردند . از اين روى رشد كردند و بر ديگران پيشى گرفتند . فن نگارش در مصر به كوشش او پيشرفت كرد و در آن زمان صاحبان دانش در مصر كه به نگرش نيكو در مسائل مختلف توانا باشند اندك بودند .
فعاليت سياسى سيد جمال منحصر به روزنامه و محافل خصوصى نبود بلكه وى در جمع مردم به ايراد سخن مىپرداخت و آنان را به ظلم ستيزى و مبارزه دعوت مىكرد .
سليم بك عنحورى در اين باره مىگويد:
« در سال 1878 م / 1295 وضع سيد جمال خطر ناك شد زيرا در سياست مداخله مىكرد و مردم به او نزديك مىشدند و در اثناى كلام به آنان مىگفت:
« شما مصريها با بندگى و عبوديت رشد كرده و خو گرفتهايد و در دامن استبداد تربيت شدهايد و از دوران شاهان و فرعونيانى كه از چوپانى به سلطنت رسيدند و بر شما حكومت مىكردند تا امروز قرنها گذشته و شما باز مظالم فاتحين را بر دوش مىكشيد و زير لگد ستمكاران لگدكوب مىشويد! حكومتهاى شما بر شما تعدى و جور روا داشتهاند و شما را خوار و ذليل كردهاند و شما نه فقط صبر كردهايد بلكه با اين وضع خرسند بودهايد . در نتيجه قوام حياتتان را از دست دادهايد . زير شلاق و چماق ستمگران عرق ريختهايد و دم نزدهايد .
اگر در رگهاى بدن شما خونى وجود داشت و در آن خون سلول حياتى وجود مىداشت و اگر در سرهاى شما اعصابى وجود داشت كه متأثر مىشديد و حميّت در شما برانگيخته مىشد به اين خوارى و مسكنت دچار نمىشديد . . . » (263)
دخالت سيد جمال در امور سياسى و مسائل اجتماعى مصر به گونهاى شديد بوده كه گردانندگان محفل فرماسونرى كه تا آن زمان سعى در اختفاى چهره واقعى خود داشتهاند نمىتوانند سيّد را تحمل كنند؛ از اين روى به وى گوشزد مىكنند كه:
« اين تشكيلات در امور سياسى دخالت نمى كند »
اين جاست كه سيّد بر مى آشوبد و طىّ سخنانى در جمع آنان به انگيزه ورود خود به اين تشكيلات مى پردازد و سپس درباره عدم دخالت اين محفل در سياست مى گويد:
« من منتظر بودم كه در مصر هر چيز عجيب و غريبى را بشنوم و ببينم ولى خيال نمى كردم كه ترس از ميان استوانه محافل فرماسونرى نفوذ كرده باشد .
حالا بايد بگويم اگر فرماسونرى در سياست جهان مداخله نكند ( در صورتى كه هر بنا و معمار آزادى در آن عضويت دارد ) و اگر آلات و ابزار بنايى كه در دست آنهاست براى نابود كردن بناى كهنه و بالا بردن مصالح آزادى صحيح و برادرى صحيح به كار برده نشود و اگر كاخهاى ظلم و تجاوز و تعدى كوبيده نشود در آن صورت نبايد در دست احرار كلنگ و تبرى باشد و نه در بناى آنها زاويه قائمهاى وجود داشته باشد . . . » (264)
سيّد وقتى اين كژى را در بناى بنايان ديد از آن كناره گرفت تا بر سر اهداف و آرمانهايش آوار نشود . به گفته عبده سيّد به يكى از انجمنهاى فراماسونرى وابسته به اروپا پيوست امّا به زودى دريافت: آن سازمان آنچه كه داراى ارزش است تهى مى باشد؛ از اين روى آن را رها كرد . (265)
طبق اسناد به جاى مانده از سيّد در سال 1295 از وى براى شركت در جلسات مختلف لژهاى فرماسونرى مصر دعوت شده است . آخرين دعوت لژ كوكب الشرق مربوط به پنجم شوال 1295 است و آخرين دعوت نامه مربوط به لژ ايتاليايى مازينى به تاريخ 5 فوريه 11 / 1879 صفر . 1296 به نظر مى رسد پس از آن كه سيّد ارتباط خود را با لژهاى موجود در مصر قطع كرد از ناحيه اين لژها از وى دعوتى به عمل نيامده باشد .
اينك تاريخ دعوت نامهها:
13 جمادى الاول 15 / 1295 مه 1878
دعوت نامه چاپى براى شركت در جلسه فوق العاده لژ كوكب الشرق . (266)
17 شعبان 16 / 1295 اوت 1878.
دعوت نامه از لژ نيل براى شركت در جلسه تذكر دو تن از اعضأ . (267)
19 شوال 17 / 1295 اكتبر 1878.
مكتوب ايتاليايى با خطاب: « جمال الدين افندى لژ كوكب الشرق » براى شركت در جلسه معارفه يكى از اعضاى لژ اسكندريه .(268)
9 صفر 3 / 1296 فوريه 1879
مكتوب فرانسه از لژ يوناين قاهره براى شركت در جلسه . (269)
11 صفر 5 / 1296 فوريه 1879
مكتوب ايتاليايى از لژ مازينى براى شركت در جلسه انتخاب دو عضو جديد . (270)
از اين تاريخ به بعد مدركى كه نشانگر ارتباط وى با لژهاى موجود در مصر باشد در اسناد به جاى مانده از وى وجود ندارد . تنها يك مكتوب به زبان فرانسه از وى به جاى مانده كه مربوط به سال 27 مارس 1884 م است كه از آن بر مى آيد سيد تقاضاى ورود در لژ پاريس را داشته است و براى مذاكره حضورى اين نامه را به وى نوشتهاند (271) . ولى مدركى وجود ندارد كه سيّد وارد لژى شده باشد .
1879 / 1296
سيّد پس از انتقاد صريح از موضع محفل فراماسونرى كوكب الشرق قاهره آن را ترك كرد . خروج سيّد براى محفل فرماسونرى بسيار شكننده بود . از اين روى به تحريف شخصيت سيّد پرداختند و چنين وا نمود كردند كه شرط عضويت در محفل فرماسونرى باور به آفريننده جهان است و سيّد چنين باورى ندارد!
متن نامه محرمانهاى كه فرانك لا سل نماينده سياسى و ژنرال قونسول انگليس در تاريخ 30 اوگوست 11 / 1879 رمضان 1296 به وزير خارجه وقت انگلستان نوشته اين مطلب را تأييد مى كند . در اين نامه بعد از تعريف از سيد جمال و قدرت و نفوذ وى در جلب مردم بر مبارزات سيد عليه اروپائيان بويژه انگليس تأكيد مى ورزد و مى نويسد:
« و سال گذشته در برانگيختن احساسات مردم عليه اروپائيان مخصوصاً بيشتر بر ضد انگليسها كه نسبت به آنها احساس كينه و تنفر در دل مى كند فعاليتهاى زيادى به خرج داد . اخيراً از لژ فرماسونها كه در آن جا عضو بود براى اين كه علناً منكر خدا بود اخراج گرديده است . . . » (272)
از اين گزارش استفاده مى شود كه: با توجه به مطالب فوق و آنچه گذشت به نظر مى رسد كه ترك محافل فرماسونرى مخصوصاً لژ كوكب الشرق از جانب سيد جمال در اوج مبارزات وى عليه اروپائيان بوده است . ولى برخى محافل وابسته به فرانسه و ايتاليا تا مدت زمان بيشترى با سيد ارتباط داشتهاند . ( اوائل سال 1296 ) همين ارتباط باعث شده است كه گروهى محفل و انجمن وطنى را كه سيد جمال تأسيس كرده بود وابسته به لژهاى فرانسوى معرفى نمايند . (273) با اين كه از مدارك به جاى مانده از سيّد استفاده مى شود كه بعد از صفر 1296 با لژهاى مصرى ارتباطى نداشته است . با توجه به مطالبى كه بعداً ذكر خواهد شد استقلال « انجمن وطنى » يا « حزب وطنى آزاد » از محافل فرماسونرى به دست مىآيد . تشكيلات « الحزب الوطنى الحّر » در مصر قبل از سقوط خديو اسماعيل توسط سيد جمال بنيان گذارده شد . و اين حزب نقش بنيادى در واژگون ساختن خديو اسماعيل بازى كرد .(274)
شعار حزب همان شعارى بود كه بعداً احمد عرابى پاشا در قيام خود عليه حكومت فاسد مصر استفاده كرد: « مصر براى مصريان » (275) سيّد جمال را مؤسس « حزب الوطنى اول » (276) دانستهاند و عرابى پاشا را مؤسس « حزب الوطنى ثانى (277) » كه در سال 1879 تأسيس كرده است . پس از شكست قيام عرابى پاشا شاگردان سيد جمال را كه با وى همراه بودند به لبنان و مناطق ديگر تبعيد كردند . خبر نگار روزنامه تايمز در تاريخ 30 اوت 19 / 1879 شوال 1296 ه . ق . نوشت:
« سيّد جمال الدين دخالت اروپاييان را در امور مصر هرگز تحمل نمى كرد و شعار « مصر براى مصريان » را تا به دست آوردن نتيجه قطعى همچنان دنبال مى كرد . (278)»
درباره اين انجمن جديد كه توسط سيد جمال ايجاد شد نوشتهاند:
« طولى نكشيد كه اعضاى آن از سيصد تن تجاوز كرد و اينها همه از متفكرين و انقلابيون نخبه مصر بودند . در اين مجتمع آزادى مطلق براى اظهار نظر وجود داشت و شعبه هايى براى كارهاى مختلف به وجود آورد: شعبهاى براى حقوق شعبهاى براى امور مالى و اقتصادى و شعبهاى براى جهاد و مبارزه و شعب گوناگون ديگر وجود داشت و هر شعبهاى با وزير مربوطه ارتباط داشت كه خواسته و مسائل مربوط را به صورت صريح و متين ابلاغ مى كرد . (279) »
مهمترين منبعى كه به ترسيم فعاليتهاى « انجمن وطنى » مصر پرداخته كتاب « گفتار خوش يارقلى » است . در اين كتاب آمارى از فعاليتهاى سيد و اعضاى اين انجمن آمده كه در منابع ديگر از آن خبرى نيست . اين آمار مربوط به همان ده ماهى مى شود كه سيد پس از ترك لژ فرماسونرى كوكب الشرق در مصر بوده و پس از آن تبعيد شده است . (280)
اگر دوران فعاليت حزب وطنى را ده ماه بدانيم اين بدان معنى است كه سيد جمال بعد از ترك لژ كوكب الشرق در اوائل ذى قعده 1295 اين تشكيلات را به وجود آورده و تا هنگام تبعيد يعنى رمضان 1296 فعاليت مى كرده است .
اين محفل بر اساس قرآن و دستورات اسلام بنيان نهاده شده بود و توجه به واجبات و مستحبات و كمك به مستمندان جز اهداف اين تشكيلات بوده است اين حزب به گونه مخفى عمل مى كرده و اين نمايانگر استقلال آن از لژهاى فراماسونرى است . زيرا تشكيلات فرماسونرى مصر با توجه به اين كه خديو توفيق فراماسون بوده (281) نيازى به مخفى كارى نداشته است .
6 رجب 26 / 1296 ژوئن 1879
در اين تاريخ خديو اسماعيل بركنار شد و توفيق پاشا به قدرت رسيد . تشكيلات حزب الوطنى سيد جمال خواهان بركنارى خديو اسماعيل و به قدرت رسيدن توفيق پاشا بوده است . حتى برخى اين مطلب را نقل كردهاند كه سيد جمال طرح ترور اسماعيل پاشا را پى ريزى كرده بود .(282)
محمد عبده درباره تلاش اين انجمن براى به قدرت رسيدن توفيق پاشا مى گويد:
« گروهى از مصريين كه همراه آنان سيد جمال بود نزد نماينده دولت فرانسه در مصر رفتند و اعلام كردند كه در مصر يك حزب وطنى وجود دارد كه خواهان اصلاح است و اصلاح امور مصر كامل نمى گردد جز به دست وليعهد توفيق پاشا و اين خبر در قاهره و بقيه شهرهاى مصر منتشر شد و براى اولين بار بود كه اسم « الحزب الوطنى الحرّ » در سال 1879 سر زبانها افتاد . » (283)
سخنان عبده نشانگر آن است كه محفل حزب وطنى مستقل از لژهاى فرانسوى بوده و گرنه نماينده دولت فرانسه از آن قبلاً اطلاع مى يافت .
از نامهاى كه سيد جمال از كانال سوئز به رياض پاشا مى نويسد بر مى آيد كه سيّد پيش از اين هوا خواه توفيق پاشا بوده و او نيز نسبت به سيّد محبت صادقه داشته است . سيّد خروج از لژ كوكب الشرق و رفتن به سفارت فرانسه را در راستاى حمايت از توفيق پاش مى داند . حليم پاشا رهبر يكى از لژهاى فراماسونرى و بزرگ خاندان سلطنت بعد از اسماعيل پاشا در صدد به دست گرفتن قدرت بوده است كه سيد جمال با وى به مخالفت مى پردازد . در نتيجه او را از رسيدن به قدرت باز مى دارد بيان كرده است:
« هنگامى كه عبد الحليم پاشا رهبر « مجلس المسونيْ » در قاهره بود شمارى از فراماسونان اروپايى و اذناب آنان مانند: تفاله كيشهاى گذشته . . . زير رهبرى عبد الحليم پاشا قرار داشتند و از او پشتيبانى مى كردند . چون حليم پاشا دشمن توفيق بود و در حقيقت وى را غصب كننده مقامى مى دانست كه خود ادعاى آن را داشت . من به خاطر دوستى با خديو توفيق نتوانستم با آنان هماهنگى داشته باشم و از اين روى من و ديگر دوستان هم انديشه من د ر حالى كه مغرور به دوستى با خديو توفيق بوديم مجالس آنان را ترك كرده و خود نيز رياست محفلشان را رها كردم . فراماسونان اروپايى و هواخواهانشان نزد كنسول فرانسه رفته به او هشدار دادند كه اگر حليم پاشا خديو مصر نشود مصريان شورش خواهند كرد . من باز هم از روى دوستى با توفيق پاشا وبراى بى اثر ساختن تلاش هوا خواهان حليم پاشا به همراه شمارى از دوستان خود نزد كنسول فرانسه رفتيم و آن چه را كه دوستان حليم پاشا به زيان توفيق گفته بودند در و غزنى خوانديم . » (284)
محفل فراماسونرى در برابر اين تلاش سيّد عكس العمل نشان مى دهد و وى را به بى دينى متهم مى كند . سيّد در اين باره چنين گزارش مى دهد:
« برادران فراماسونى پيشين من كه مرا از آن پس از خود جدا ديدند و اميد از خديو شدن حليم پاشا بريدند مرا به بى دينى و سوسياليسم و حتى به كشيدن نقشه كشتن توفيق پاشا متهم ساختند . » (285)
سال 1296 سال بحران اقتصادى مصر بود و ستيز و مخالفت مردم با سلطه بيگانگان .
صبح روز 18 فوريه 24 / 1879 صفر 1296 ه . ق . صدها افسر راه بر نو بار پاشا نخست وزير و ريورز ويلسون انگليسى كه عازم محل كار خود بودند بستند و آنان را از كالسكه به زير كشيدند و در عمارت وزارت دارائى تحت نظر گرفتند . افسران خواستار بركنارى اين دو از مناصب خود بودند .(286)
اقدام افسران بر ضد كابينه اروپايى با پشتيبانى عمومى مردم مصر رو به رو شد . از اين روى خديو اسماعيل براى حلّ مشكل كابينه را منحل (287) و كابينه جديدى را برگزيد . اين انتخاب با مخالفت دولت فرانسه وانگلستان رو به رو شد و بعد از اخطارهايى كه به خديو اسماعيل نمودند از آستانه بر كنارى وى را خواستار شدند . در نتيجه در 26 ژوئن 1879 م خديو اسماعيل بر كنار (288) وتوفيق پاشا قدرت را به دست گرفت .
ارتباط سيد با توفيق پاشا و ويژگيهائى كه از وى مى شناخت باعث شده بود كه سيد جمال از روى حمايت كند . تصور بر اين بود كه وى در مقابل سياستهاى توسعه طلبانه انگلستان به مقابله برخيزد ولى چنين نشد و در دام انگلستان وكشورهاى اروپايى گرفتار آمد .
درباره وى نوشتهاند:
« توفيق پاشا بر خلاف برادرانش از تربيت شرقى محض برخوردار بود و هنگام به دست گرفتن قدرت تمايل شديد خود را به معارف عمومى و تربيت نشان داد . او آرزوهاى خوبى براى كشورش داشت منتهى داراى ارادهاى ضعيف بود به گونهاى كه به طور جدى از خواستهها و تمايلات مردم به دور ماند . توفيق پاشا كه در هنگام حكومت پدرش در برابر انگلستان قرار گرفته بود پس از اين كه خديو مصر شد در مدت كوتاهى به سرعت در دستهاى سياست بريتانياى كار آزموده قرار گرفت . در عين اين كه به آسانى مى توانست رضايت مردم را جلب كند . » (289)
ديگران نيز توفيق پاشا را سست عنصر بى كفايت و آلت دست بريتانيا معرفى كردهاند كه از امضاى قانون اساسى كه شريف پاشا تهيه كرده بود و به مردم حق حاكميت مى داد سرباز زد . وى در روز 4 سپتامبر نظارت مالى دو گانه ( انگلستان و فرانسه ) را به كار باز گرداند و روز 21 سپتامبر 1879 ( 4 شوال 1296 ) حكومت شريف پاشا را منحل و رياض پاشا را به نخست وزيرى برگزيد . (290)
6 رمضان 24 / 1296 اوت 1879
با به قدرت رسيدن توفيق پاشا نه تنها رابطه سيد جمال با حكومت استوار نشد بلكه زمينهاى مناسب براى تبعيد وى فراهم گرديد . توفيق پاشا كه بقاى حكومت خود را در گرو حمايت خارجيان مى ديد و با ضعف ارادهاى كه داشت در مقابل توطئههاى دشمنان سيد جمال تسليم گرديد و سعايتهاى آنان باعث بدبينى وى به سيد جمال الدين گرديد .
مخالفين سيد جمال از نيروهاى داخلى و خارجى تشكيل شده بود . نيروهاى اروپايى مخصوصاً انگليسى از فعاليتهاى حزب وطنى نگران شده بودند . در اين زمنيه لرد كرومر گزارشهاى نگران كنندهاى به لندن مخابره كرده بود . (291) نيروهاى داخلى وابسته به محفل فراماسون كه قبلاً سيد جمال را متهم به بى دينى و كفر كرده بودند بر تلاش خود در بى اعتبار كردن سيد جمال نزد خديو توفيق افزودند . در نزد وى چنين وا نمود كردند كه سيّد در صدد ايجاد جمهورى و در حال برنامه ريزى براى قتل شماست . سيد در اين باره چنين گزارش مى دهد:
« برادران فراماسونى پيشين من . . . مرا به بى دينى و سوسياليسم و حتى كشيدن نقشه و كشتن توفيق پاشا و تمام كنسولها متهم ساختند . عقل و عاقل كجا رفته . از كجا من چنين لشكرى دارم كه به اين كارهاى سخت بپردازد و حال آن كه من در مصر غريبم . . . پس از آن كه توفيق پاشا خديو شد شمارى از فراماسونان هواه خواه حليم پاشا نزد خديو رفته براى انتقام از من اين داستانها را درباره من بدو گفتند . » (292)
سيد جمال زمانى كه از طريق كانال سوئز عازم اروپا بود نامهاى به عبدالله فكرى پاشا مى نويسد و وى را به خاطر اين كه در هنگام سعايت نزد خديو از وى حمايت نكرده مورد عتاب قرار مى دهد . اين نامه را احمد حسن زيات در كتاب « تاريخ ادب عربى » نقل كرده است . مسوده آن در اسناد به جاى مانده از سيد نيز با تفاوت اندكى موجود است ولى مخاطب آن مشخص نيست وسيد جمال در نامهاى كه به رياض پاشا نوشته مى نويسد نامهاى نيز به عبد الله فكرى نوشته است .(293)
سيد جمال در اين نامه بعد از توصيف و تجليل از عبدالله فكرى پاشا مى نويسد:
« با توجه به آنچه گفته شد با شناختى كه تو از حقيقت كار من داشتى و به راز درون و كارهاى پنهان من آشنا بودى چه شد كه از حقى كه حمايت آن بر تو واجب بود دفاع نكردى و عهدى كه رعايت آن بر تو لازم بود حفظ ننمودى و كتمان شهادت كردى . و تو مى دانى كه من براى خديو و مردم مصر شرّى را در نظر نداشتم و نه هم در ضمير پنهانم براى كسى ضررى در نظر نگرفتم . در عين حال مرا در مقابل حملههاى آن شخص خوار و پست عثمان پاشاى مغلوب تنها گذاشتى تا گزيد و خرد كرد مرا مانند درندگانى كه استخوانها را ريز ريز مى نمايند . كينه سختى بود از وى به آقاى ابراهيم لقانى و تحريكى از جانب حزبهاى حليم پاشا . اين گونه درباره تو تصور نمى شد . » (294)
سعايتهايى كه از سيد جمال نزد تو توفيق پاشا شد باعث گرديد كه وى نسبت به سخنان و اهداف سيد بد گمان گردد و او را كه از حق مردم سخن مى گفت مورد سؤال قرار دهد .
روزى سيد را به كاخ عابدين دعوت كرد و به وى مى گويد:
« دوست دارم ملت مصر از همه خيرات برخوردار شود و ترقى نمايد . ولى بدبختانه احساس مى كنم بيشتر افراد ملت عقب افتاده و نادانند و براى درسهاى شما كه باعث هيجان آنها مى شود صلاحيت ندارند بلكه خود و كشور را با خطر هلاكت و نابودى رو به رو مى سازند »
وى در اين مجلس به سيد جمال اخطار كرد .
سيد جمال در پاسخ مى گويد:
« در ميان هر ملتى افراد عقب افتاده و نادان وجود دارد ولى اين طور نيست كه ملت از وجود عالم و عاقل نيز بى بهره باشد . به هر نظرى كه شما ملت را ببينيد به همان نظر به شما خواهند نگريست و اگر نصيحت مرا بپذيريد و با تشكيل شورا مردم را در امور كشور دخالت دهيد و اجراى قوانين مجلس به نام شما باشد حكومت شما ثابت و پايدارتر خواهد ماند . » (295)
سيد جمال بعد از اين ديدار درباره مشاركت مردم در امور حكومتى سخن گفت و در اين باره مقالاتى نوشت . اين مخالفت توفيق پاشا را بيشتر نمود .
مخالفت انگلستان با سيد و وحشتى كه از او داشت (296) باعث شد كه تصميم نهائى در تبعيد وى گرفته شود . به گفته خود سيد وى را در شب 6 رمضان 24 / 1296 اوت 1879 م كه از منزل محمود بيك عطار مى آمد دستگير و به سوى كانال سوئز روانه كردند . (297)
زمانى كه سيد جمال سؤال مى كند به چه جرمى مرا اين گونه دستگير كرديد پاسخ مى دهند:
« علماى ما از تو راضى نيستند و تو را نمى خواهند و يا مى گفتند: كنسولهاى دولتهاى خارجى از تو مى ترسند و گاهى مى گفتند: افنديهاى ما سه شب است كه از ترس تو مزه خواب را نديدهاند . » (298)
بالآخره در روز سه شنبه هشتم ماه رمضان سيد را با كشتى به سوى هند روانه مى كنند . با اين كه سيّد از آنان مى خواهد كه بگذارندبه كشورهاى اروپايى سفر كند امّا به وى چنين اجازهاى نمى دهند .
گويا اين عمليات در شب آغاز مى شود و به گونه سرّى به پايان مى رسد و هيچ يك از ياران سيّد از قضيه مطلع نمى شوند . دولت بعد از اين كه مطمئن مى شود سيد در مسير هندوستان است در روز هشتم رمضان اطلاعيهاى عليه وى صادر مى كند و به روزنامهها دستور مى دهد كه اطلاعيه را چاپ كنند . تنها نشريهاى كه زير بار نمى رود « مرآْ الشرق » است . (299)
در بخشى از اطلاعيه چنين آمده است:
« انه رئيس جمعيْ سريْ من الشباب ذوى الطيش مجتمعْ على فساد الدين و الدنيا » (300)
« وى رياست جمعيتى را به عهده دارد كه از جوانان سبك عقل و بى پروا تشكيل شده كه در صدد فساد در دين و دنيا هستند . »
سيد جمال در نامهاى كه به يكى از بزرگان مصر مى نويسد به اين اتهام اشاره مى كند و آن را رد مى نمايد .
« افسر عثمان پاشا دروغها و نسبتهايى را به من داده و اين كه گفته است: من رئيس يك مجمعى بودم كه اساس آن بر فساد دين و دنيا استوار بوده افترا و كذب است . و خديو بى آن كه در اين زمينه انديشه كند سخن او را باور كرد و دستور داد مرا به زشتترين شيوه تبعيد نمايند » (301)
سيد جمال با وضعيت ناگوارى مصر را ترك كرد ولى فعاليتهاى علمى و فرهنگى وى توسط شاگردان ممتازى كه تربيت كرده بود همچون: محمد عبده (302) و سعد ز غلول و . . . ادامه يافت .
شاگردان سيد جمال منحصر به مصريان نبود .عدهاى از ديگر ديار از محضر وى در مصر بهره بردند كه از جمله آنها متمهدى است (303) كه در سودان قيام كرد سدّى شد عليه منافع استعمار . سيد جمال زمانى كه در مصر بود به فاس مراكش الجزاير و تونس (304) سفر كرد و حركت اصلاحى بزرگى را در آن مناطق پايه ريزى كرد . كسانى كه تاريخچه دانشگاه الازهر (305) را نوشتهاند از تأثير سيد جمال بر دروس و متون اين دانشگاه وتحول در زمينههاى گوناگون آموزشى آن ياد كردهاند .
1879/1296
در اين تاريخ سيد جمال به خاطر حق گويى از مصر اخراج مى گردد.وى قصد دارد به كشورهاى اروپايى سفر كند و پيام خود را از آن جا به جهانيان برساند.ولى چنين اجازه اى به وى نمى دهند. از اين روى با كشتى به سوى هند رهسپار مى شود. به نقلى كشتى كه وى با آن عازم هند بوده مدتى در بندرگاه جدّه توقف مى كند و سيّد از اين فرصت بهره مى برد و به مكه معظمه مشرف مى شود و در آن ج رجال و شخصيتهاى مهم اسلامى ديدارهايى انجام مى دهد.312
البته اين نقل بعيد مى نماد; زيرا سيّددر ماه شوال در كراچى بوده است از اين روى كشتى نبايد توقف طولانى در بندرگاه جدّه داشته باشد.
شوال1296/سپتامبر1879
در ماه شوال سيد جمال وارد هند مى گردد.به نظر م اين كه برخى نوشته اند:سيد در اول سال 1297/1880 وارد هند شده313 دور از حقيقت است.اينك توضيح مطلب:سيد جمال در نامه خود به رياض پاش كه در هنگام عبور از كانال سوئز در صفر 1300 نوشته حوادثى را كه منجر به تبعيدش از مصر گرديده و رفتار بدى كه با وى داشته اند شرح داده است. درباره مشكلاتى كه در نتيجه حركت شوم و ضد انسانى حاكم مصر در هند با آنها دست به گريبان مى شود مى نويسد:
(من يوم وصولي الى بندر الكراجى و كان ثاني يوم من بلوغ خبر قتل(كهونارى) قنصل الانكليز فى كابل كنت تحت الحفظ كل ساعة متهيأً لاستماع سؤال و جواب و كل يوم مستعداً للذهاب من عند حاكم الى آخر لتجديد الفحص و التمحيص…314
از روز رسيدنم به بندر كراچى هند كه دومين روز انتشار خبر قتل كنسول انگليس در كابل به نام كاواگنارى بود مرا تحت الحفظ قرار داده و مراقبم بودند.هر ساعت آماده شنيدن سؤال و جوابى بودم و هر روز براى رفتن از نزد حاكمى به نزد حاكمى ديگر براى تحقيق و بازجوئى جديد آماده بودم.
از نامه سيد برمى آيد كه دولت استعمارگر انگليس سيّد جمال را عامل شورش و قتل كنسول خود در كابل مى داند كه مأمورانش چنين تحت كنترلش دارند و به بازجويى از وى مى پردازند.شرح حال نگاران به اين نتكته اشاره ندارند و از احتمال دست داشتن سيّد در قضيه كابل سخنى در ردّ و يا اثبات نگفته اند.اينك براى روشن شدن وضعيت جديدى كه براى سيّد در هند پيش آمده در اين باره به اجمال سخنى داريم: سيّد براى بريتاني كابوسى بود كه خواب راحت آن را مى آشفت.به زعم بريتاني همان گونه كه سيّد در جاى جاى كشورهاى اسلامى عليه آن كشور مى ستيزند در مسأله افغانستان نيز دست داشت.قتل گاواگنارى را در حدود سه ماه بعد از معاهده گَنْدُمَكْ دانسته اند.315
در سال 1296 كه شيرعلى خان با دولت انگلستان درگير جنگ بود از دنيا رفت و فرزندش يعقوب خان زمام امور را به دست گرفت.
در 26 مه 4/1879جمادى الثانى 1296 پس از آن كه انگليسيها جلال آباد و قندهار را به تصرف درآوردند عهدنامه اى به نام(گندمَك) در دهى به همين نام در افغانستان بين دو دولت افغان و انگليس منعقد شد. بر اساس اين قرارداد افغانستان پذيرفت كه انگليس در كابل سفارت داشته باشد.و يعقوب خان سياست خارجى افغانستان را با رضايت و مشورت حكومت انگلستان اداره كند. طبق معاهده مزبور قندهار جلال آباد و نواحى نزديك گردنه خيبر تحت نظارت انگليس درآمد.316
دو ماه بعد از امضاى اين عهدنامه(شعبان 1296) نمايند سياسى دولت انگليس با جلال و جبروت تمام در حالى كه از طرف امير افغانستان فوق العاده مورد استقبال واقع شد وارد كابل گرديد و نيروهاى انگليس به هندوستان برگشتند.چهل روز بعد(شوال 1296) از ورود ماژور كاواگنارى به كابل نظاميان كابل شورش كردند.اينان وانبوهى از مردم كه به كمك برخاسته بودند به اقامتگاه نماينده سياسى دولت انگليس در بالا حصار يورش بردند و نيروهاى حفاظتى و كمكى سفارت انگليس را از بين بردند و به داخل سفارت نفوذ كردند و اثاثيه سفارت را به غارت بردند و ماژوركاواگنارى و همراهان وى را قتل رساندند لرد رابرتس كه تازه به هندوستان رسيده بود خبر قتل وزير مختار انگليس را در كابل دريافت كرد مجدداً به كابل بازگشت و پس از يك ماه يعقوب خان را به هند تبعيد كردند.317
تاريخ قتل كاواگنارى را شوال1296/سپتامبر 1879 دانسته اند.318
سيد جمال چند روز بعد از اين جريان وارد بندر كراچى مى شود به گمان اين كه در اين شورش دست داشته در بدو ورود تحت نظر قرار مى گيرد و از وى بازجوئى به عمل مى آيد.
سيد جمال از بندركراچى به بمبى مى رود.به وى اجازه اقامت در بمبئى را نمى دهند از اين روى به مدت كوتاهى در منزل شخصيت سرشناسى به نام:على روقايى اقامت مى گزيند.319 و بعد بمبئى را به مقصد حيدرآباد دكن ترك مى كند.برخى بر اين باورند كه حيدرآباد را به رأى خود برگزيده و آن هم به خاطر وجود آزاديخواهان و روشنفكران در آن ديار.320
اينان اشاره اى ندارند به قتل وزير مختار انگليس و محدوديتهايى كه بدين خاطر بروى روا داشته اند.فقط روزنامه فرانسوى(ددبا) به موقع درج پاسخ وى به ارنست رنان شرح حال كوتاهى از سيد ارائه مى دهد. در ضمن تصريح مى كند كه او در هندوستان تحت نظر پليس انگليس دورانى را به سر برده است.321
سيد جمال الدين حال به ميل و انتخاب خود بالاجبار در حيدرآباد دكن استقرار مى يابد.ظاهراً نتيجه فرقى نمى كند. سيّد به رسالت خود حتى المقدور عمل مى كند و با شخصيتهاى ذى نفوذ روشنفكران عالمان و… تماس مى گيرد و حايق را فاش مى گويد. در حيدرآباد با شخصى به نام:سلطان نواز جنگ طرح دوستى مى ريزد و به وسيله او با سالار جنگ نخست وزير نظام حيدرآباد آشنا مى شود و ارتباط برقرار مى كند و همچنين با پيروان سيد احمد يطاره322 آزاديخواه مشهور.
محرم 1298/دسامبر 1880
سيد جمال براى ايجاد روح آزادى و تحرك در بين مردم هند تلاش فراوانى مى كند.از جمله فعاليتهاى وى در حيدرآباد ايجاد مجله(معلم شفيق) است. اين مجلّه با كوشش و مسؤوليت محب حسين شاگرد و مريد وى منتشر مى شد.323 شش مقاله از سيد جمال در شماره هاى سال اول اين مجله از محرم 1298/دسامبر 1880م تا ذى حجه 1298/اكتبر 1881چاپ شده است بدين عناوين:
شماره اول:فوائد جريده.
شماره دوم:تعليم و تربيت.
شماره هاى سوم پنجم و هفتم:اسباب حقيقت سعادت و شقاى انسان.
شماره هاى هشتم و نهم:فلسفه وحدت جنسيت و حقيقت اتحاد لغت.
شماره دهم:فوايد فلسفه.
شماره هاى يازدهم و دوازدهم:شرح حال اگهوريان با شوكت و شأن.324
البته حكومتگراناين را هم تاب نياوردند. سالار جنگ را احضار كردند و به وى هشدار دادند و مقامات محلّى را واداشتند كه جلوى انتشار مجلّه را بگيرند.325 سيد جمال افزون بر آن مقالاتى در جريده: (سيد الاخبار) و (مفرح القلوب) هند مى نوشت.326
مقالات جماليه سيد جمال كه در سال 1884/1301 در كلكته چاپ شده است علاوه بر اين شش مقاله مشتمل بر سخنرانى سيد در(البرت هال) كلكته و مقاله(تفيسر مفسر) (قصر مسوس الشكل سعادت) (اسباب صيانت حقوق)و(فضايل دين اسلام) است327 كه به نظر مى رسد اين مقالات در مطبوعات هند منتشر و سپس گردآورى شده است.
انتشار مقالات جالب و شورانگيز سيّد به طور منظم در مجله(معلم شفيق) باعث مى شود كه علماد و دانشمندان هند با شخصيت سيد وتوان علمى وى آشنا گردند و از مقالات وى استقبال نمايند.درخواست نوشتن رساله اى درباره نيچريه و ماديگرايى كه جامعه هند را تهديد مى كرد حكايت از نفوذ علمى سيّد در جامعه هند دارد.از جو جمله مقالاتى كه به نظر مرحوم محيط طباطبايى ار بخش بوده و تحول آفرين مقاله شورانگيز:(فلسفه وحدت جنسيت و حقيقت اتحاد لغت) است. سيّد در اين مقال مردم هند را به بازگشت دعوت مى كند بازگشت به فرهنگ و زبان خويش.ازآنان مى خواهد كه كتابهاى علمى را به زبان هندى برگردانند از اين كه مى بيند اهل نظر بر اين امر مهم همّت نمى گمارند سخت تأسف مى خورد:
(چرا كوشش نمى كنند در ترجمه علوم جديده به لغت وطنيه؟ خصوصاً به لغت اردو كه به منزله لغت عموم است.)328
سيّد در همين جا از عامل اصلى پريشان حالى مردم تحت سلطه كه همان ناديده انگاشتن حق حاكميت آنان است غفلت نمى كند و پس از اين تشويقها و تأسف خوردنها و برشمردن توسعه طلبيهاى روسيه در مروفرانسه در تونس ايتالي اتريش و آلمان در ديگر مناطق جهان از انگليس مى خواهند كه:
(امتيازات غالبيت را برداشته هنديان را در جميع حقوق حتى در مجلس( پارلمان) با خود شريك سازند.)329
19محرم1298/23دسامبر1880
در اين تاريخ محمد واصل مدرس رياضى مدرسه اشراف اعزه حيدرآباد دكن طى نامه اى از سيد جمال مى خواهد كه رساله اى در رد نيچريها بنگارد.330 جمال الدين در پاسخ به اين خواسته رساله اى در رد نيچريه مى نويسد و در آن نقش دين در ترقى انسان و جامعه و نقش ماديگرايى را در انحطاط انسان به گونه اى مستدل و منطقى مى نماياند.اين رساله اثر مطلوبى در بين مسلمانان هند به جاى مى گذارد.پس از مدتى در سال 1884 توسط سيّد عبدلغفور متخلص به شهباز عظيم آبادى مدير روزنامه هاى(اخبار دارالسلطنه كلكته) (صدق) و(نور بصيرت) به اردو331 و توسط شيخ محمد عبده و عارف ابوتراب به عربى332 ترجمه و منتشر مى گردد.سيد در هند افزون بر نگارش رساله نيچريه مقاله اى عالمانه تحت عنوان:(تفسير مفسر) نوشت و در آن از تفسير سر احمد خان انتقاد كرد. در بخشى از آن مقاله مى خوانيم:
(فقط در ابتداء تفسير خود چند سخنان در معنى سوره و آيه و حروف مقطعه اوايل سُوَر رانده است.آيه اى كه در آن ذكرى از ملك يا جن يا روح الامين و يا وحى و يا جنت و يا نارو يا معجزه اى از معجزات انبياء عليهم السلام مى رود آن آيه را از ظاهر خودبرآورده به تأويلات بارده زنديقهاى قرون سابقه مسلمانان تأويل نمايد. فرق همين است كه زنادقه قرون سالفه مسلمانان علماء بودند و اين مفسر بسيار عوام است; لذا نمى تواند كه اقوال ايشان را به خوبى فراگيرد.333)
فعاليتهاى سيد جمال الدين عليه سراحمد خان در پاريس نيز ادامه داشت و در مجله عروة الوثقى مقاله اى عليه انديشه دهريين هند نگاشت.334 نوشتن رساله نيچريه و مقاله تفسير مفسر باعث شد كه ارتباط علماى هند با سيّد حتى زمانى كه وى در پاريس بود برقرار باشد. سيد نصرت على خان دهلوى مدير روزنامه(نصرت الايام) چاپ دهلى با سيد ارتباط دارد. به ضميمه نامه اى كه براى وى مى فرستد چند نسخه از تأليفات خود از جمله:(تنقيح البيان فى رد تفسير القرآن سيد احمد الدهرى) را به سيّد هديه مى كند.335
مخالفت سيد جمال با سراحمدخان تنها در ارتباط با تفسير وى نبود بلكه سيد جمال الدين با انديشه وطرز تفكر سياسى احمدخان نيز به مخالفت برخاست.زيرا سراحمدخان با دولت انگليس همراهى مى كرد و معتقد بود:
(چون دولت انگليس مانع فعاليتهاى مذهبى ما نمى شود ما هم با آن مخالفتى نداريم و جهاد عليه آن دولت جايز نيست.336)
سيّد در هند تشكيلاتى به نام(عروه) براى تشكل عالمان اسلامى بنيان نهاد و براى پراكندن افكار اين تشكيلات مجلّه اى تأسيس كرد به نام(عروة الوثقى).محمد عبدهبعد از تعطيلى مجلّه(عروةالوثقى) به عالمان تونس كه از سوى سيد براى تأسيس شعبه به آن جا رفته بود مى گويد:
عروة نام جريده اى نيست نام جمعيتى است كه سيد در حيدرآباد هند تأسيس كرد و شعبى در ديگر ممالك دارد. اما هيچ شعبه شعبه ديگر را نمى شناسد و فقط رئيس از آنها آگاه است.اينك ما مى خواهيم يك شعبه در اين جا تأسيس كنيم…337)
سيّد تنها به تشكل و اتحاد مسلمانان نمى انديشيد.درخطابه اى در مدرسه عالى كلكته مسلمانان و هندوها را به اتحاد و همكارى دعوت كرد.338
14 شوال 1298/9 سپتامبر 1881
احمد غرابى پاش شاگرد سيد جمال در 9 سپتامبر 1881339 در مصر قيام كرد و در 7 فوريه 1882/17 ربيع الاول 1299340 دولت جديد را به نخست وزيرى محمود سامى بارودى كه از رجال اجتماعى و شاعران و نويسندگان با نفوذ مصر بود341 تشكيل داد.درگيرى احمد عُرابى و محمود سامى با خديو اوج گرفت.خديو توفيق كارى از پيش نبرد و عرابى و افسران زيرفرمانش بر اوضاع مسلط شدند. در همين گيرودار استعمار بر آن شد كه سرچشمه اين حركت را بخشكاند از اين روى سيد جمال را كه در آن زمان در حيدرآباد دكن مى زيست در اوائل342 سال 1882/حدود جمادالثانى 1299 از حيدرآباد به كلكته انتقال داديد و وى را شديداً تحت كنترل قرار دادند.343
3 صفر1299/25 دسامبر 1881
در اين تاريخسيد جمال الدين نامه اى خطاب به حاج مستان مراغه اى مى نگارد و در آناز علماى ايران تجليل مى كند.344
29 شوال 1299/13 سپتامبر1882
نيروهاى انگليسى براى سركوب قيام احمد عرابى پاشا در مصر دخالت كردند.بالآخره پس از مدتى مقاومت دليرانه نيروهاى عُرابى پاش در برابر تجاوزات و مداخله نظامى انگليس در 13 سپتامبر1882 از قواى بيگانه شكست خوردند.استعمارگران تصميم داشتند:احمد عُرابى و عده اى از يارانش را اعدام كنند ولى از ترس شورش مردم به اين كار دست نيالودند منتهى وى و محمود سامى بارودى و پنج تن ديگر را به سيلان(سريلانكا) تبعيد كردند345.عده اى از طرفداران عُرابى ر كه از شاگردان سيد جمال الدين بودند مانند:شيخ محمد عبده اديب اسحاق و ابراهيم لقانى بعد از دستگيرى و احياناص زندان به بيروت تبعيد كردند.به نظر مى رسد كه انگليسها از زمانى كه تصميم به دخالت نظامى در مصر گرفتند تاهنگام شكست كامل نيروهاى عُرابى سيد جمال را در كلكته تحت مراقبت شديد قرار دادند و بعد از سركوب قيام عُرابى به وى اجازه فعاليت دادند.
23ذى حجه 1299/8 نوامبر1882
در اين تاريخ كه سيد جمال از آزادى نسبى برخوردار شده بود در(البرت هال)كلكته درباره تعليم و تعلم سخنرانى مى كند.346 سخنرانى وى با استقبال زياد دانشجويان و جوانان هندى رو به رو مى شود.347
فعاليت سيد جمال گرچه در كلكته اندك بود ولى تأثير آن به گونه اى است كه در اين شهررساله نيچريه وى به اردو ترجمه و مقالات جماليه گردآورى و چاپ مى شود348.همچنين ترجمه مقالات عروة الوثقى در جريده(اخبار دار السلطنه) كلكته منتشر مى شود349.سيّد نخستين شالوده نهضت جوانان مسلمان را در همكارى با هندوان در راه تحصيل استقلال پى مى ريزد.
بلنت مى گويد:
(وقتى دو سال بعد از خروج سيد از هندوستان به كلكته رفتم شبى مريدان سيد جمال الدين مرا به مجلس سرّى بردند كه از طلاب دينى متعصب در طرفدارى از افكار سيد تشكيل شده بود.350)
اينها همه نشانگر تأثير فوق العاده سيد جمال بر افكار و انديشه هاى نيروهاى روشنفكر و آزاديخواه است.
صفر1300/دسامبر1882
سيّد در محرم 1300 كلكته را به قصد لندن و پاريس ترك مى كند و در ماه صفر به كانال سوئز مى رسد.تاريخ نامه اى كه سيد جمال به عبدالله فكرى پاشا در سوئز نوشته 8 صفر 1300هـ.ق. است.351
چنين به نظر مى رسد كه عارف ابوتراب بعد از اطلاع از ورود سيد جمال به پورت سعيد خود را به وى مى رساند.سيد جمال نيز عارف را نزد رياض پاش نخست وزير وقت فرستاده تا وسائل و كتابهاى او را دريافت كند و به بوشهر بفرستد. در اسناد به جاى مانده از سيّد مسوده پنج مكتوب به عربى موجود است كه سيّد به بزرگان مصر نوشته است. مخاطبين اشخاص مهم و معتبرى هستند ولى نام آنان مشخص نيست.ولى از آن جا كه در دو نامه (مجموعه اسناد تصوير32و 33) تصريح شده كه:
(ارسلت العارف الى صاحب الدوله رياض پاشا بقبض اموالى و كتبى التى بقيت فى مصر.353)
من عارف را نزد رئيس دولت رياض پاشا فرستادم تا اموال و كتب باقى مانده در مصر را بگيرد برمى آيد كخ مخاطب نامه چهارم(مجموعه اسناد تصويرهاى:34 35 36 و 37) رياض پاشاست. سيّد در پايان همين نامه تصريح مى كند كه:نامه اى به شريف پاشا و عبدالله پاشا فكرى فرستادم و آنان را به اداى شهادت و بى گناهى خويش دعوت كردم.متن نامه سيد به عبدالله فكرى پاشا مشخص و مسوده آن در مجموعه اسناد آمده است.در اين نامه از عبدالله پاشا353 كه در رد اتهامات عليه وى نكوشيده گلايه مى كند و در پايان مى نويسد:
(از شما مى خواهم به عارف با نظر عنايت توجه كنيد ودر مهمى كه براى آن او را فرستادم مساعدتش نماييد و سلام مرا به برادر فاضلم امين بيك 354 برسانيد.355)
با توجه به اين كه در پايان نامه يسد به رياض پاشا آمده:(من نامه اى به عبدالله فكرى و شريف پاشا نوشته ام و آنان را به اداء شهادت دعوت كردم) مى توان گفت كه نامه اول سيّد(تصوير32) مسوده نامه وى به شريف پاشاست.356
شايد بتوان گفت كه نامه سوم(تصوير 33) مربوط به كمال بيك كاتب سرّ خديو و صاحب نفوذ در دستگاه دولتباشد;زيرا در نامه آمده:
(من عارف را به جانب شما و صاحب دولت رياض پاش فرستاده ام.357)
نامه پنجم(تصوير38) به جز حاوى مطلبى كه مربوط به فرستادن عارف مى باشد بقيه مطالب آنبا نامه سوم يكسان است. احتمال نامه را براى شخصى به نام فخرى پاشا نوشته كه از جريانات مسائل مطلع بوده است.358 سيد جمال در نامه خود به رياض پاش به اين مطلب تصريح مى كند كه:عبدالله فكرى پاش فخرى پاش كمال بيك كاتب سرّخديو و شريف پاشا از كارهاى من در مصر مطلع هستند و آنان مى دانند كه من در صدد خيانت و فساد نبودم.359
از اين روى ما احتمال مى دهيم نامه سوم وپنجم سيد جمال مربوط به دو تن از اين چهار نفر(فخرى پاشا و كمال بيك) باشد.سيد جمال الدين در اين نامه ه مقصد خويش را مشخص كرده است:
(اذهب الى لندن و منها الى باريس)360
ربيع الاول 1300/ژانويه 1883
سيد جمال الدين در اواخر سال 1882 وارد لندن مى شود. از اين فرصت استفاده مى كند دو مقاله با عنوان:(سياست انگلستان در ممالك شرق) و(علل جنگ در مصر) در مجله النحله361 منتشر مى كند.362 در همين سفر با بلنت نويسنده سياسى انگليسى ديدارهايى دارد.بنابر نقلى وى در سفرهاى قبلى خود به هند با ويلفريد اسكاون بلنت آشنا شده بود363.ولى بنابر قول صحيح سيد جمال در لندن به وسيله صابونچى مدير مجلّه النحله با بلنت نويسنده سياسى انگليسى آشنا مى گردد364. بلنت در منزل خود از سيد جمال به گرمى استقبال مى كند. اين كه برخى از قول بلنت نقل كرده اند:(سيد جمال از هند به آمريكا رفته و قصد دريافت تابعيت آن كشور را داشته است365) صحيح نيست و با واقعيتهاى خارجى سازگار نمى باشد. اين كه برخى نوشته اندك(سيد در منزل بلنتبا الفباى فرانسه آشنا شده و بعد از سه ماه به قدر حاجت آن زبان را فراگرفته366) صحيح نيست;زيرا همان گونه كه قبلاً نقل گرديد:سيد جمال در عثمانى با زبان فرانسه آشنا شده است.در گزارش پليس فرانسه درباره سيد چنين آمده:
(او از كلكته وارد و تاكنون هرگز به پاريس نيامده بود به طورى كه معلوم مى شود بسيار تحصيل كرده و فرانسه را بى اشكال حرف مى زند و هشت زبان مى داند367)
درباره آشنايى سيد جمال با زبانهاى گوناگون نظرهاى مختلفى ابراز شده است:
(وى زبان افغان فارسى عربى تركى و فرانسه را مى دانست و با انگليسى و روسى آشنا بود.368)
زركلى مى نويسد:
(در لغات افغانى فارسى سنسكريت و تركى را مى شناخت و زبان فرانسه و انگليسى و روسى را فرا گرفت و زمانى كه به عربى سخن مى گف زبان او عربى فصيح بود. و اذا تكلم بالعربيه فلغته الفصحى.369)
در مجله عروة الوثقى گاهى از واژه هاى سنسكريت بهره مى برد370 و توصيه وى به هنديان اين بود كه نامه هاى خود را به دفتر مجله به لغت فارسى بنويسند نه اردو.371
و ظاهر وى در هند با لغت هندى نيز آشنا شده و از قول سيد هادى حسينى اسدآبادى نقل شده كه با عده اى از هنديان در ايران با زبان هندى سخن مى گفت.372
آنچه در اين توقف كوتاه سيد در لندن مهم مى نماد افشاى چهره انگلستان و نماياندن سياستهاى ضد انسانى آن است.
وى در مقاله:(علل جنگ در مصر) تاكيد مى كند:انگلستان وحشت دارد از اين كه مسلمانان تحت خلافت و مركزيت واحد متحد گردند. همان هدفى كه سلطان عبدالحميد در پى آن است. انگلستان مى خواهد مصر را از عثمانى جدا كند.373
عبده در اولين نامه خود به سيد جمال در 5 جماد الاول 1300هـ.ق. مى نويسد:دفترهائى آماده كرده ايم كه مقالات شما را از روزنامه ها جمع آورى كنيم و آنچه در روزنامه(نحله) آمده و اولين مقاله(البصير) را در آن دفترها قيد كرده ايم.374)
10 ربيع الاول 1300/19 ژانويه 1883
سيد جمال الدين مدتى قبل از تاريخ فوق وارد پاريس مى شود.مجله جمس سانو و به نام(ابونظاره)زير تير(خبرهاى مهم) گزارش مى دهد:
(سيد جمال الدين بزرگ او كه زندگى خود را صرف انسانيت كرده است و به مصر عشق مى ورزد و آن را دوست دارد به پاريس رسيده و بلافاصله همكارى خود را با ابونظاره آغاز كرده و مى خواهد براى آن مقاله بنويسد.375)
سيد جمال با قيافه اى شرقى و با عمامه وارد لندن مى شود و با لباس استانبولى وارد پاريس.او هرگز لباس فرنگى نمى پوشيده است.376
سيد جمال الدين در پاريس مقالاتى انتقادآميزى درباره مصر و خديو و دخالت انگلستان در مجله(ابونظاره) جمس سانوو مى نگارد.در مقاله اى درباره خديو مى نويسد:
(از زمان قديم كلمه بهلول را سمبول حماقت و تمسخر مى دانستند تا اين كه نام او ضرب المثل گرديد.امروز با بودن احمقى مانند توفيق مردم ديگر به ياد بهلول نمى افتند.377)
مقالات سيد جمال در ابونظاره عكس العمل شديدى را در مصر به دنبال داشته است. ابوترابكه در آن زمان هنوز در مصر بوده دستگير و زندانى و به بيروت تبعيد مى گردد.
16 ربيع الاول1300/25 ژانويه 1883
روزنامه عربى زبان(البصير) كه در پاريس توسط آزاديخواه مارونى رانده شده از امپراتورى عثمانى به نام:خليل غانم378 اداره مى شد در تاريخ فوق مى نويسد:
(سيد جمال الدين با آن شهرت و دانشش به پاريس وارد شده است و از اقامتش در هند و لندن سخن مى گويد.379)
اين مجلّه به بيروت ارسال مى شده و شاگردان سيد از طريق آن از ورود سيد جمال به پاريس باخبر مى شوند.
(خدا را شكر كه البصير به ما مژده داد كه شما سالم به پاريس رسيديد.380)
22 ربيع الاول 1300/1 فوريه 1883
عارف ابوتراب كه به دستور سيد جمال براى دريافت كتابها و اثاثيه وى به مصر رفته بود در تاريخ فوق موفق شد آنها را از مصر به بوشهر ارسال نمايد.اثاثيه به دست آمده از سيد جمال در هفت بسته تنظيم و طبق ورقه ضبطئه مصر از طريق سوئز براى آقاى عبدالنبى صفر به شهربندرى بوشهر ارسال مى گردد.381 اين وسائل در سال 1303 كه سيد به بوشهر وارد شده در آن جا موجود بوده است.شش بسته و صندوق آن كتابهاى سيد جمال را در بر مى گرفته كه در مجموع 549 جلد كتاب بوده است. در اول رمضان 1303 به تهران منتقل مى شود.382 ابوتراب در مصر بود كه شماره اى از مجله(ابونظاره) كه در آن مقاله سيد جمال درج شده بود به مصر رسيد و اين باعث شد كه عارف ابوتراب را دستگير و زندانى و سپس به بيروت تبعيد كنند. اديب اسحاق در نامه خود به سيد جمال در اين باره مى نويسد:
(سبب تبعيد ابوتراب را پرسيدم.گفته شد:او پس از آن كه به مصر رفت مدتى ماند تا آن كه(ابوالنظاره) رسيد و در آن مقاله اى از سيد بود. جناب خديو شك كرد و جاسوسان را در پى او برگماشت و دستور داد كه او را بگيرند….او را گرفتند و به راه آهن سپردند و به اسكندريه رساندند و بالفور او را با سيد ابراهيم و مصريان ديگر به بيروت فرستادند.383)
نشريه ابونظاره در فرانسه به زبان عربى نوشته مى شد و در جوف پاكتهاى معمولى به وسيله پست فرانسه به شكل نامه براى افراد ارسال مى گرديد.384 ابوتراب كه به خاطر مقاله سيد جمال در ابونظاره به تعبير خوددش:(از مصر نفى مؤبد) شد از سيد جمال الدين مى خواهد كه مقالات خود را براى وى به بيروت بفرستد; مخصوصاً مى خواهد كه به جمس سانوو توصيه كند:مقاله اى كه به خاطر آن تبعيد شده بفرستد.
(از آن تاريخ كه اول مقاله شما را نوشته است از براى م(ابونظاره) را بفرستد.به آن حيله اى كه[جمس] به مردم ديگر مى فرستد به جهت آن كه او مرا بى گناه نفى كرده و حبس هم بالايش.385)
29 ربيع الاول 1300/8 فوريه 1883
در شماره 66 سال دوم روزنامه(البصير) مورخ 8 فوريه 1883 مكتوبى از سيد جمال الدين به چاپ رسيده كه در اسناد به جاى مانده از وى به اين مكتوب اشاره شده است.386
نامه و نوشته سيد جمال در صفحه اول(البصير) چاپ شده بود.در آن سيد جمال از غانم مى خواهد:(از دولت عثمانى در روزنامه خود زياد انتقاد نكند.) سيد جمال معتقد بود كه روزنامه مهم خليل غانم بايد از بهتان و افتراد نسبت به شرقيان خالى باشد. زيرا آنان توسط خارجيان پيروز و غالب هدف قرار گرفته اند.387 خليل غانم پاسخ مقاله سيد جمال را در عدد بعدى البصير مورخ 15 فوريه 1883(صفحه 1و2) مى دهد.388
اول ربيع الثانى 1300/9 فوريه 1883
خانم كدى مى نويسد:
(در تاريخ فوق مجله ابونظاره همراه با عكس و تصويرى از سيد جمال مقاله اى با عنوان:(شرق و شرقيان) از وى به چاپ رسانده است.389)
و در نامه هايى كه ابراهيم لقانى ابوتراب و عبده به سيد جمال مى نويسند از اين مقاله ياد و تصريح مى كنند:(اين مقاله را كه در البصير چاپ شده براى ما بفرست.390)
اديب اسحاق مى نويسد:
(البصير مقاله اول(الشرق و الشرقيين) را براى ما فرستاد. خواهش مى كنيم بقيه اين مقاله ر هر جا چاپ شده است براى ما بفرستيد.391)
بنابراين چنين به نظر مى رسد كه بخش اول مقاله:(شرق و شرقيان) در البصير چاپ شده و بخش ديگرى از آن در مجله ابونظاره ولى با توجه به اين كه نوشته اند:مقالات سيد جمال در(البصير) در شماره هاى:66 67 68 74 75 77 و 78 آن بوده و به ترتيب هر يك در 8 15 22 فوريه 5 12 و 26 آوريل و سوم ماه مه 1883 منتشر شده است392 مى توان گفت شماره 67(البصير) كه در بردارنده دومين اثر سيد جمال در اين مجله بوده بعد از(ابونظاره) منتشر شده است و از ذيل نامه اديب اسحاق استفاده مى شود كه ممكن است مقاله سيّد به عنوان:(شرق و شرقيان) در روزنامه هاى مختلف منتشر شده باشد.
(فالمسؤل من كرم السيد ان يرسل اليّ ما طبع منها و من سواها فى البصير و غيرها من جرائد لندرة و باريس جملة فتلك امنية للعاجز فيها شركاء كثيرون ممن عرفوا السيد بالخبر او بالأثر.393)
از بزرگوارى سيد است كه براى من بفرستد تمام آنچه را كه از آن[مقاله شرق و شرقيان] و غير آن در البصير و ديگر جرائد در لندن و پاريس چاپ شده است.اين آرزو و خواسته من عاجز است. و عده زيادى كه سيّد را با خبر يا اثر مى شناسند در اين آرزو شريكند.
از آن جا كه(ابونظاره) به بيروت فرستاده نمى شده و يا لااقل به دست شاگردان سيد جمال نمى رسيده آنان از طريق روزنامه البصير در جريان فعاليتهاى وى قرار مى گرفتند.
دكتر على شلش مى نويسد:
(مقاله شرق و شرقيون در ابتداء در(ابونظاره) مورخ 9 فوريه 1883 منتشر شد سپس در دو شماره 15و 22 البصير در ماه فوريه تجديد چاپ گرديد.394)
ظاهراً اديب اسحاق شماره اول آن را در(البصير) دريافت كرده است.در اول ربيع الثانى1300/9فوريه 1883 سيد جمال الدين نامه اى از پاريس براى بلنت به لندن مى فرستد و در آن از آقاى بلنت تشكر مى نمايد:
(درود مى فرستم درودى كه خالى از رياء است به حاميان انسانيت مستر بلنت و همسرش.)
دستخط سيد ر زركلى آورده و ظاهراً وهبى بيك در آن زمان همراه سيد جمال در پاريس بوده است.در اين نامه از شخصى به نام:مسيو اسنو نامبرده شده كه سيد از وى به عنوان(صاحبى) ياد مى كند و از اين كه زبان انگليسى را نمى شناسد تا باوى مكاتبه كند عذر مى خواهد.395
ويلفريد بلنت نويسنده آزاديخواه انگليسى و عرب دوست 396 است و كتابى درباره مصر نوشته به نام(التاريخ السرر لاحتلال انجلترامصر) در آن وقايع دوران اشغال مصر توسط انگليس را بيان كرده است. مجله عروة الوثقى از وى به عنوان كسى كه در شهرت به محبت مسلمين و دفاع از مردم مصر) يافته ياد مى كند و دو پيشنهاد از وى در باب مصر نقل كرده است:
1.بايد مصر استقلال بيابد و انگلستان آن را تخليه كند.
2.كانال سوئز بايد آبراه عمومى و بين المللى گردد و اداره آن به عهده حكومتى برخاسته از آراء مردم باشد.397
2ربيع الثانى1300/10 فوريه 1883
شاگردان و دوستان سيد جمال بعد از اطلاع از ورود سيد به پاريس مكاتبات خود را به آدرس مجله(البصير) كه اولين بار از طريق آن از خبر ورود سيد به پاريس اطلاع يافتند مى نويسند. اولين نامه در اسناد به جاى مانده از اديب اسحاق نويسنده مصرى است. وى در تاريخ فوق نامه اى به سيد نوشته و در آن اجمال به سرگذشت خود بعد از تبعيد سيد از مصر اشاره دارد. آن گاه به سبب تبعيد ابوتراب را تشريح مى كند و مى نويسد:وى منتظر دستور شماست براى حركت به سوى پاريس.398 تاريخ نگارش نامه دوم اديب اسحاق نيز پيشتر از نگارش ديگر نامه هاست:5 مارس 1883/24 ربيع الثانى 1300. وى در نامه دوم از سيّد مى خواهد كه:مقالاتش را براى او بفرستد.سيّد جمال نيز اولين پاسخى كه به نامه هاى شاگردان خود مى دهد پاسخ به اديب اسحاق است كه در آن از عبده و ابراهيم لقانى انتقاد مى كند. از نامه اديب اسحاق برمى آيد كه برخى امراى هند از طرف سيّد با شاگردانش مكاتبه داشته اند و اديب به خاطر عدم پاسخ گويى به آن نامه ه از آن عده انتقاد مى كند. البته نام فردى خاص در نامه اديب اسحاق نيامده است.399
7ربيع الثانى 1300/15 فوريه 1883
سيد ابراهيم لقانى در تاريخ فوق نامه اى از بيروت به پاريس نوشته و در آن سرگذشت خود را به طور مفصل شرح داده:پانزده ماه زندانتبعيد به بيروت و…400 كه براى آگاهى از اوضاع مصر بعد از اخراج سيد بسيار اهميت دارد.در نامه اى كه ابراهيم لقانى در 27 فوريه 1883/19 ربيع الثانى 1300از بيروت به پاريس نوشته(و آن را ابوتراب نيز امضاء كرده) اشاره دارد كه ابوتراب نامه اى به اداره(البصير) نوشته و در نامه اى ديگر سرگذشت خود را شرح داده و نامه سومى براى اعلام نامه دوم در جوف نامه لقانى فرستاده است. در اين نامه از احتمال بازگشت سيد جمال از پاريس به لندن اشاره دارد كه در روزنامة(الجوانب) ذكر شده است.401
9 ربيع الثانى 1300/17 فوريه 1883
سيّد مدتى در منزل آشنايان به سر مى برد و در تاريخ فوق محل اقامت خود را تغيير و به منزلى در كوچه 16 سز seze مى رود.شايد علت تغيير مكان به خاطر اين بوده كه خواسته مكان مستقل داشته باشد و ياران او به خاطر مقالات انتقاد آميزش در(ابونظاره) دچار مشكل نشوند.در گزارشى كه در تاريخ 6 ژوئيه 1883/اول رمضان 1300م پليس فرانسه به وسيله وزارت كشور به وزارت امور خارجه انگلستان در ارتباط با فعاليتهاى سيد جمال فرستاده چنين آمده است:
(آقاى جمال الدين نويسنده و اديب اصلش افغانى 45 ساله مجرد از 17 ماه فوريه گذشته در كوچه سز اقامت و در ماه 50 فرانك كرايه مى پردازد.
موقع ورود به اين منزل در دفتر نام خود را(الدين جمال) ثبت نموده است.اواز كلكته وارد…او با تشريك مساعى يك آقايى به نام جمس سانوو معلم زبان عربى و مدير يك روزنامه كه به زبان عربى در شماره 48 خيابان كلشى پاريس انتشار مى يابد مقالات زيادى عليه انگلستان انتشار داده است.مشاراليه ملاقاته