زمان : 21 مرداد 1399 - 13:47
شناسه : 158120
بازدید : 3875
پس از 23 سال زندگی با همسرم به بن بست رسیدم پس از 23 سال زندگی با همسرم به بن بست رسیدم فاطمه میرجلیلی مشاور کلانتری 17یزد

یزدفردا:دختری بودم که از کودکی عنوان ته تغاری خانواده را یدک می کشیدم، آزاد و سبکبال در خانه پدری رشد کردم غافل از اینکه دست تقدیر، بزودی این آزادی ها و شادی ها را به اسارت مبدل خواهد کرد.
در مدرسه همیشه شاگرد ممتاز بودم؛ غرور و زیبایی دخترانه ام، هیچ گاه  به من اجازه نداد تا با پسری دوست باشم فقط  و فقط درس خواندم و بالیدم و در دانشگاه سراسری در رشته مترجمی زبان در یکی از دانشگاه های تهران مشغول به تحصیل شدم.
شاید انتخاب ناآگاهانه، بدون تدبیر، عجولانه و فقط ظاهرغلط انداز فرد ... نمی دانم نامش را چه بگذارم که بتواند عمق فاجعه ی زندگی ام را بیان کند، با مردی که از نظر فرهنگ، تحصیلات هیچ سنخیتی با من نداشت، علیرغم مخالفت و ممانعت خانواده ام، بالاخره پس از 2 سال مبارزه با خواسته آنها ،ازدواج کردم. ازدواج که مکمل نیل به آرامش  و یا به نحوی تکمیل زندگی است برای من نقصان حیات شد .  
در کنج عزلت و قفس ساختگی افکار پوسیده همسر و خانواده اش روزها را به سختی سپری می کردم هر روز در تنگناهای جدی تری قرارمی گرفتم بعدا متوجه شدم مرد من از نوجوانی بیمار بوده و طبق تشخیص پزشک معالج ، دچار بیماری "اسکیزوفرنی" است  که فرد نسبت به اطرافیان بدبین و سوء ظن دارد و شک و ظن او فقط نسبت به من بود که توهماتی نظیرمراوده با مردهای متعدد، گذاشتن  مراقب یا بپا برایم  و تعقیب و مراقبت هایش من را به جنون رسانده بود و خون مرا در شیشه کرده بود و حتی با بیان و منعکس کردن و برچسب زدن های بی مورد، خانواده اش را علیه من تحریک می کرد در واقع آنان بجای پذیرفتن بیماری فرزندشان و پیگیر بودن مصرف داروهایش با نیش و کنایه و زخم زبانشان، نمک بر زخم یا دقیق تر بگویم  آلام  و دردهای روحی ام  می پاشیند.
 وی به دلیل عدم بکارگیری دستورات پزشک معالج به مصرف دارو، نه تنها از خوردن دارو امتناع ورزیده بلکه بیماریش تشدید و هر روز حالش نسبت به روز قبل بدتر می شد انگار به حد انفجار رسیده بودم فقط منتظر یه جرقه  بودم تا مثل انبار باروت به هوا بروم چند بار دست به خود زنی نمودم ولی ناموفق بودم .
هنوزاولین فرزندم یکسال و نیم نداشت که یک دفعه همسرم دچار سکته مغزی شد که بدنش مبدل به یک جسم بی تحرک شده بود که پرستاری ازوی وظیفه جدیدم شده بود بالاخره با مراقبت های شبانه روزی و دعاهایم، وی جانی دوباره گرفت ولیکن چون فردی بیمار، خودخواه و ناسپاس بود روزهای سخت را به فراموشی سپرد.
  حتی با وجود آمدن دومین فرزندم رابطه مان تیره و تار بود انگار رنگ خاکستری به رخ زندگیمان بپاشند و تاثیری در بهبود رابطه عاطفی مان نداشت کمترین نیش و زخم زبان همسربیمارم، تهمت، ناسزا و تحقیر بود که عایدم می شد چون خودم را مسبب این زندگی لعنتی می دانستم  وسنگ فرش آنرا با دست های خودم بنا نموده بودم نه راه پیش داشتم  و نه راه پس ...ماندم و بخاطر فرزندانم تحمل کردم "کنج قفس را به رهایی ترجیح دادم تا کسی پر و بال جوجه هایم را نچیند و آنها را نیازارد ".
حالا 23 سال گذشته و فرزندانم قد کشیده اند.خداوند ثمره صبر مرا داد من دیگر تنها نیستم ، " ما سه نفر" شده ایم  ولی با همسرم به بن بست رسیده ام  .
نظر مشاور:
اسکیزو فرنی یک اختلال روحی در فرد  و یا همان روان گسیختگی است که مرز میان خیال و واقعیت مخدوش میشود توهم هایی که اغلب بصورت شنیدن صداها  می باشد و خیالات اغلب عجیب و غریب یا سرکوب گرانه است از جمله موارد عادی بیماری  آشفتگی فکری و کلامی، گوشه گیری اجتماعی، نامرتبی لباس و بهداشت و از دست دادن انگیزه و قضاوت دررفتار فرد بیمار است.  عوامل محیطی و وراثتی در بروز اسکیزوفرنی دخیل هستند  ناتوانی در اندیشیدن، عاطفه ضعیف، انجام رفتارهای نامعقول و ناتوان در درک واقعیت است اواخر نوجوانی و اوایل دوران بلوغ، دوره های اوج شروع بیماری است.
اگر خانواده همسر در موقع نوجوانی بیماری فرزند خود را جدی گرفته بودند و سرسری از کنار موضوع رد نمی شدند و بیماری فرزندشان راپذیرا بوده و وی را مورد درمان قرار داده و طول درمان و مصرف داروها یش را پیگیر بودند بیماری فرزندشان تا این حد، پیشرفته نمی شد حتی درهنگام ازدواجش مخفی کاری نداشتند و همسرش را در جریان امر قرار می دادند، نه اینکه فرد سالم ( همسرش) را مورد آماج  توهمات و بدبین های فرد بیمار قراردهد به هر حال شخصیت داستان را هم از نظر کلامی  (نیش زبان) و هم از نظر  رفتاری دچار آسیب نموده که بنابرتصوراتش  خود را در تلاطم مشکلات زندگی تنها تلقی نموده و جویا راهکارهای متعدد برای رهایی از این زندگی و با آسیب رساندن خود و اقدام به خودزنی و یا خودکشی  و یابه جدایی و طلاق از وی به چیزی دیگری نمی اندیشد و خود را بازنده، بازی عجیب و غریب تقدیر می داند حتی با تلاش دوچندان جهت درمان همسر با مصرف دارو که به هیچ عنوان به نتیجه دلخواه خود نمی رسد.