من هم کار مهمی دارم
یزدفردا؛ با مطالعه این کتاب میتوانیم به خود یادآوری کنیم که اگر کسی دست به آچار نیست و دارد ساز میزند یا کسی راننده ماشین نیست و دارد نقاشی میکشد، پس کارش بیاهمیت یا کماهمیتتر از کار بقیه نیست.
به گزارش یزدفردا؛ فاطمه نعمتی: خسته شدم آنقدر که بیرون از خانه کار کردم، خسته شدم آنقدر که در خانه پختم و شستم، خسته شدم از درسخواندن و خسته شدم از این کار و آن کار.
کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که به این خستگیها دچار نشده باشد و احتمالا حتما بعدش هم غر میزند که کارم خیلی سخت است. حتی میتوانم با قطعیت بگویم که خیلی از ما در بیشتر اوقات، کار خود را مهمتر از کار دیگری میدانیم. مثلا میگوییم پزشکی سختتر از مهندسی است، مهندسی سختتر از معلمی است، معلمی سختتر از فروشندگی است، فروشندگی سختتر از کشاورزی است، کشاورزی سختتر از تجارت است، تجارت سختتر بازیگری است، بازیگری سختتر از کار معدن است و چه و چه.
تا بوده همین بوده که مدام همدیگر را مقایسه کردهایم. کار خود را با کار دیگری، رشته تحصیلی خود را با رشته تحصیلی دیگری و وضعیت مالیمان را با مال و اموال دیگری. چرا؟ شاید یکی از دلایلش این باشد که نگاهمان به دنیا کوچک است و نمیتوانیم بزرگ و گسترده به اطرافمان نگاه کنیم.
البته این ماجراها برای بیرون از خانه است. درون خانهمان نیز قطعا این بحث همیشه بوده که کار بیرون سختتر از خانهداری است و کسی زحمات شبانهروزی یک مادر را نمیبیند، زحماتی که نتیجهاش بوی خوش خانه، لباسهای مرتب و شستهشده، فرشهای تمیز و غذای خوشمزه و گرم است.
فکر میکنید این وضعیت فقط در دنیای انسانهاست؟ در عالم واقعی شاید، اما در عالم خیال میتوانیم آن را در دنیای حیوانات هم ببینیم: مثل داستان «نُتهای جادویی». این کتاب ۲۴ صفحهای مصور را که تصاویر رنگی هم دارد، محمدرضا شمس نوشته، فهیمه صالحی تصویرگری کرده و انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای کودکان بالای هفت سال منتشر کرده است. در این داستان، حیواناتی را میبینیم که کار خود را مهمتر از کار شخصیت اصلی داستان میدانند. سنجاب به باغچه درستکردنش مینازد و مورچه به دانه جمعکردنش؛ اما در یک روز متفاوت که باران تندی شروع به باریدن کرد و همینطور بارید و بارید و همهجا را تَر کرد و سیل به راه افتاد، همه آنها از کار و بارشان افتادند. آنها از این وضعیت ناراحت بودند و خسته و ناامید در گوشهای نشسته بودند. در این لحظه بود که کسی که فکر میکردند کاری بلد نیست و آنها از او سَرتر و مفیدترند، به دادشان رسید.
اورانگوتان قصه، شروع کرد به ساز زدن. سازی میزد که ترانهاش آنها را امیدوار میکرد: به فردا و روزی که پس از باران میآید، به سرسبزی دوباره و خورشیدی که باز هم خواهد تابید. این صدا برای حیوانات جدید نبود؛ بلکه آن را هر روز میشنیدند و بهخاطر اینکه حسابی سرگرم کار و زندگیشان بودند، متوجه زیبایی و اهمیت وجود آن نبودند. حالا میفهمیدند که این موسیقی هم برای خودش جایگاهی در جنگل دارد و اورانگوتان هم کار مهمی دارد انجام میدهد.
محمدرضا شمس در این کتاب از اهمیت هنر نوشته است. او با قلم خود که در این کتاب، مختصر است و مفید، از اهمیت کارهای مختلف در ساختار زندگی انسانی و حیوانی حرف زده است. خواننده کتاب با مطالعه این داستان میتواند به خود یادآوری کند که اگر کسی دست به آچار نیست و دارد ساز میزند یا کسی با کامپیوتر سروکار ندارد و دارد بازیگری میکند یا کسی راننده ماشین نیست و دارد نقاشی میکشد، پس حتما کار بیاهمیت یا کماهمیتتری ندارد و هر شغلی ارزش و سختی خود را دارد. هنرمند هم میتواند مانند یک پزشک، معلم، خلبان، راننده، نانوا، مهندس، خیاط، کشاورز، فرمانده نظامی، استاد دانشگاه و مشاغل دیگر، برای مردم جامعه مفید باشد.
شاید بتوانیم این داستان را دردل نویسنده کتاب هم بدانیم. شمس با نوشتن این کتاب از اهمیت نویسندگی و داستاننویسی گفته است و به بچهها یادآوری میکند که هم کتابنوشتن کار مهمی است و هم کتابخواندن. مثلا اگر روزی کسی به شما گفت که کتابخواندن کار مهمی نیست و چرا داری وقتت را تلف میکنی، میتوانی به او بگویی که «من هم کار مهمی دارم چون با کتابخواندن، تجربههای جدید به دست میآورم».