نقد و بررسی کتاب ـ ادبیات روسیه
هذیان گویی های راوی لا به لای اندیشه های پنهان یک «نسل ورشکسته» «قلبِ سگی»؛ (میخائیل بولگاکف)
رضا بردستانی :
«مرشد و مارگریتا» شاهکاری است که خوانندگانِ فارسی زبان را با آثار و اندیشه های پزشکی که به شدّت از واپسگرایی گریزان بود و در نهایت دچار سخت ترین نوعِ آن شد! آشنا نمود. میخائیل آفاناسییویچ بولگاکف(1940-1891)که شروعی زیبا و پایانی تلخ! زندگیِ کوتاهِ 49ساله اش را رقم زد ...
یزدفردا :رضا بردستانی :«مرشد و مارگریتا» شاهکاری است که خوانندگانِ فارسی زبان را با آثار و اندیشه های پزشکی که به
شدّت از واپسگرایی گریزان بود و در نهایت دچار سخت ترین نوعِ آن شد! آشنا نمود. میخائیل آفاناسییویچ بولگاکف(1940-1891)که شروعی زیبا و پایانی تلخ! زندگیِ کوتاهِ 49ساله اش را رقم زد در تمامی مدّت کوتاهِ عمرِ خود کوشید تا این اعتقاد را که تمام مصیبت های به وجود آمده در یک کشور را حاصل نابودیِ شیوه های سنتی زندگی است؛ نهادینه نماید اما خود در منجلاب برخی از همین ویرانی ها مجبور شد تا تن به «هر»مشقتی بسپارد و بکوشد تا جان از مهلکه سالم به در ببرد که نبرد!
تلخکامی ها، ناکامی ها و انزواطلبی های ته مانده ی کمونیسیمی که می رفت تا زوال و اضمحلال خود را بپذیرد باعث شد تا افکار و اندیشه های این پزشک نویسنده را به سمت و سوی مبارزه با خویش و نمادهای آزار دهنده سوق دهد. «قلبِ سگی» با ترجمه ی روانِ«آبتینِ گلکار» و شباهت های کم رنگِ ساختاری و محتوایی با شاهکارِ«جورج اورول ـ مزرعه ی حیوانات»؛ نمونه ای از این تلاش هاست که نویسنده در دنیای هزار توی خود می کوشد تا لایه های پنهان و ویرانگرِ نظام حاکم را به تصویر بکشد.
سگی که بعد ها می پذیرید با تمامِ کمبودها«شاریکِ»قصه باشد و کمی بعد«شاریکوف»! زخم خورده از انسانی که بی توجه به جاندار بودنش او را به سختی دچار زخم و التیام نموده است با پرسه زدن در محیطی که تکّه تکّه و با ظرافت توسطِ نویسنده با بهره گیری از قدرتِ تخیّل و تحلیل، کنارِ هم چیده می شود به برخی از این ناهنجاری ها می پردازد. نویسنده با سختی و جان کندن به عنوانِ راویِ ناظر، در تمام طول و عرضِ این داستان، با این واقعیت که زخم و آزردگی اش را پایانی نیست؛ در قلب و روح «شاریک»جا خوش می نماید تا محور هذیان گویی های جامعه ی رنجور و مردمان پنهان شده در ترس و خفقان قرار گیرد. محور قرار گرفتن سگ این اجازه را به نویسنده به عنوانِ راویِ ناظر می دهد تا گاه بدون ایجاد حساسیت برخی از افکار و عقاید حک شده در لا به لای ذهن پرسشگرِ خود را بازگوید:«آن طرفِ خیابان، درِ یک مغازه ی پر نور به هم خورد و یک همشهری از آن بیرون آمد. دقیقاً یک همشهری و نه رفیق! حتی دقیق تر از آن می شد گفت یک آقاست. نزدیک تر که شد معلوم شد واقعاً آقاست... وای چشم قضیه ی مهمی است! چشم هواسنج است. همه چیز در چشم معلوم می شود... :ص 23-22»

زبان نیشدار و کنایه های غیر قابل تحمّل! که در لفافه ای از تلاش و تبحّر پیچیده شده است، تمام روابط حاکم بر جامعه را به آسانی به سخره می گیرد. قوانینی که نویسنده سالیان سال با آن ها مشکل داشته است، برای تمسخر هم که شده تحریف می شوند. راویِ ناظر حالا دیگر داستان را نه از زبانِ «شاریک» که با زبان ِ خود و در میانِ بهت و هیجانِ سگی که قرار است در گریزگاه هایی به دادِ نویسنده برسد، بر زبان جاری می سازد. شکل داستانی و چهارچوب انتخاب شده اگرچه نوع نوشتار را به وجهی پیچیده و سخت مبدّل نموده است اما در قالبی که نویسنده خود را مقید به رعایت آن نموده است تمامِ رویدادهای نابِ داستانی قابل رویت است.
«وحشت سیستم عصبی را کاملاً فلج می کند :ص38»، «گویا داشت یک بسته از پَرِ دمِ جغد را می کَند....تکّه ای از یک خوب دلچسب!: 46»، «زن با حرارت گفت: شما از پرولتاریا متنفرید. فلیپ فلیپوویچ اندوهگین گفت: بله من پرولتاریا را دوست ندارم:ص56»این ها تک جملاتی است که در دیالوگ های ایجاد شده، بار درونیِ انتظارات و اندیشه های راوی را بر دوش می کشند.
داستان با مقدمه ای نسبتاً طولانی به ناگاه و با یک عمل جراحی(فورانِ تعارضات روحی و ذهنی) یا همان ضربه ی اصلی نویسنده ای که می خواهد طنز را در قالبی انتقادی بیان نماید، یا انتقاد را در پوششِ طنز به خواننده منتقل نماید؛ اوج می گیرد. در مواجهه با داستان هایی که فنّی، انتقادی و در لفافه ای از طنزِ تلخ و نیشدار به خواننده منتقل می شود باید حرفه ای و هوشمندانه برخورد نمود. در این گونه نوشته ها که نویسنده گاه آنچنان احتیاط می نماید که همه چیز را با آدرس هایی رمز آلود و گاه آنچنان بی محابا به سخنرانی روی می آورد که انسان را به هراس درونی دچار می نماید همیشه و در همه حال باید وازه ها را دنبال نماییم. نویسنده در این متدِ نوشتاری با نمادها، رمزها و معناهای چند لایه به جنگ اعتقاداتی می آید که توانِ مقابه ی رو در رو با آنان را ندارد.
«ای بی همه چیز، چرا جغد را تکه پاره کردی؟کاری به کارت داشت؟ دارم از تو می پرسم، کاری به کارت داشت؟چراتابلوِ پروفسور مِچینکوف را شکستی؟صص:75-74»،«قلاده هم چیزی است مثلِ کیف دستی:ص77 »، «سگ فین فین کنان گفت:«نه، این حرف ها کدام است؟ از این جا به سراغ هیچ نوع آزادی ای نمی روم. چرا دروغ بگویم؟ عادت کرده ام. من دیگر یک سگ اشرافی هستم، یک موجود روشنفکر، مزه ی زندگی بهتر را چشیده ام و اصلاً آزادی یعنی چه؟ دود است و سراب و صحنه سازی... هذیان این دموکرات های نگون بخت است...»:ص83» این ها تنها نمونه های است از افکار و اندیشه هایی که گاه عریان و سهل و گاه در لایه هایی محافظت شده به خواننده هشدار می دهد با نویسنده ای مواجه شده است که می خواهد در کوتاه ترین زمان و مکان ممکن، تمامِ آزردگی هایش را رها کند تا دیگران بخوانند نه برای که بفهمند و یاد بگیرند بلکه بخواند برای این که اگر در حافظه ی تاریخ، دست اندازی و یا تحریفی صورت گرفت اندیشه هایی محافظه کار و با ضریبِ هوشیِ بالا ، قبلاً با ریشه های آن حوادث آشنا شده باشند.

بی جهت نیست که «قلب سگی» یا همان «دل سگ»که نخستین بار با ترجمه ی مهدی غبرایی، توسطِ انتشارات اقبال(1368)راهی بازار نشر شد را بهترین و مشهورترین اثر طنزِ انتقادیِ «میخاییل بولگاکوف» می دانند. این اثر با پرده دری هایی که کمونیست را به سخره می گیرد تا سالیانِ سال مجوز نشر نمی گیرد اما وقتی با تمامِ دلهره های موجود به دستِ خوانندگانِ آن روزگار می افتد همگان متوجه افکار و اندیشه هایی می شوند که اسطوره ی ایدئولوزیکِ آفرینش«انسانِ نو» یا «انسانِ شوروی»را به چالش می کشاند و آن را اساساً نفی می نماید. بولگاکوف در نوشتنِ این کتاب بافت های درونی مغز را به یاری می طلبد تا خواننده را متوجه ذهنِ خام و گمراهی کند که نمادهای باطلی را برای اندیشمندی و حرکت به سوی رشد و تعالی برگزیده است. نویسنده این بار با دنیای اسطوره یا نمادهای فوقِ بشری رو در رو نیست او بافت های پیچیده ی مغز را درمی نوردد تا نایافته هایش را در لایه هایی از گیجی و اوهام به خواننده اش تلقین یا تقدیم نماید. بولگاکف در مراتبی از این فرضیه خود را متّهم به این مقوله می بیند که خواننده را در منگنه ای از ردّ و تکذیبِ ناخواسته و غیرِ ارادی قرار می دهد. بولگاکف که ظرایفِ فیزیولوزیک انسانی را می شناسد، طرفدارانِ خود را تا ناکجا هایی به غایت ناشناخته و پیچیده در هزار توی ِ علم و احساس همراه می سازد. گاه در برهوتِ تردید رها و گاه تا قلّه های مرتفعی که هر آن بیمِ سقوطی سهمگین می رود می کشاند.
داستان در گریزگاهی مخوف و در هنگامه ای که یک عملِ جراحی همه ی معادلات را بر هم می زند، نیمه ی دوم ِ خود را درونِ خود می آفریند! داستانی که نیمه ی دوّمش در نهایتِ ظرافت و دقّت، آنچنان تلخ و نیشدار نگاشته شده است که گویی یک عملِ جراحیِ پیچیده و ناممکن خواهد توانست تمامی ایده آل های ذهنی را ممکن نماید اما بولگاکف که به دنبالِ انتقام گیری است، این داستان را به سمتی هدایت می نماید که همه چیز به بن بستی فضاحت بار منتهی شود و خواننده باور کند تمامی تلاش های صورت گرفته برای ایجاد جامعه ی تک صدایی و به شدّت ساکت نهایتاً زبان طعنه و تمسخرِ بینندگان و آیندگان را به همراه خواهد داشت.
برای آنانی که در نوشتن، دنبالِ نوعی مهندسی ذهنی و پیچیدگی های مرموز و هوشمندانه هستند بد نیست تا با صبر و بردباری این اثرِ بولگاکف را مطالعه نمایند. از آن جایی می گوییم صبر و بردباری، زیرا لذّتِ آنی در نوشته های بولگاکف به سختی احساس می شود م
گر این که محیطِ پهناورِ اندیشه های پراکنده ی نویسنده، خواننده را با خود همراه و هم عقیده بیابد... در این بین باید اذعان داشت بازنشرِ این اثر با ترجمه ی روانِ آبتینِ گلکار توسطِ نشر ماهی به هر حال، قابل تقدیر است.